تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان I Will Show You True Love
تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1392 | 12:33 | نویسنده : Mary
درود به همگی

خب اولین داستان I Will Show You True Love نویسنده ش همونطور که گفتم بی نام میمونه البته ممکنه خیلیا بشناسینش...

دوستان این داستان رو من و ملی نقد کردیم..البته چون مشکل انچنانی نداشت نشد خیلی حرفه ای نقدش کنیم..چون قلمش نرمال بود و هجو و اضافه هم خیلی نداشت..یعنی نه میشد خیلی ازش تعریف کرد و نه میشد خیلی ازش ایراد گرفت کاملا معقول و نرمال بود...

البته ما فقط پارت اول رو نقد کردیم اگه نویسنده دوست داشته باشه پارتای بعد رو هم نقد میکنیم...

از شما دوستای گلم هم خواهش میکنم تو نظرات نظر خودتونو درمورد نقد ما بگین و خودتون هم این پارت رو نقد کنین

برای اینکه یه وقت خدایی نکرده مشکلی پیش نیاد و به کسی توهین نشه نظرات رو تاییدی میکنم...

بفرمایید ادامه


با قدم های کوتاه و سست به طرف تریا حرکت کردم...از صبح تا اون موقع که وقت ناهار بود پشت سرهم کلاس داشتم...دیگه هیچ جونی برام نمونده بود(دیگه هیچ جونی برام نمونده بود یک جمله اضافیه مریم*)...وارد تریا که شدم بدون نگاه کردن به اطراف به سمت اولین میز خالی رفتم و با خستگی روی یکی از صندلی هاش ولو شدم...میزی که انتخاب کرده بودم یه میز پنج نفره بود ولی می دونستم تا اخر وقت ناهار هیچکس دیگه ای بهش نزدیک نمی شه...مطمئنا همه ترجیح می دادن سرپا ناهار بخورن ولی مجبور نباشن کنار من بشینن...همه به جز جونگ وو...جونگ وو بهترین و البته تنها دوستم بود…اون تنها کسی بود که می تونست منو تحمل کنه و همیشه دربرابر بداخلاقیام لبخند بزنه...تازه وارد دبیرستان شده بودم که جونگ وو و خانوادش به محله ی ما نقل مکان کردن و همین باعث اشنایی و شکل گیری دوستی ما شد...از اون موقع بود که اون شد بهترین دوست و حامی من...باهم دبیرستان رو تموم کردیم،باهم تو یه رستوران مشغول به کار شدیم،باهم برای ازمون ورودی دانشکده اماده شدیم و تا اون لحظه که سال سوم رشته حقوق تو دانشکده حقوق،دانشگاه سئول رو می گذروندیم باهم بودیم...تو همه ی لحظه ها...هیچ وقت تنهام نذاشت (رابطه جونگ وو به شکل های مختلف اما با یک معنی مدام تکرار میشه که اشتباهه با توضیحات درباره گذشته کامل رابطه شرح داده میشه بقیه جملات هجو و اضافین مریم*)با اینکه خانوادش از رابطش با من اصلا راضی نبودن...همه ی کسایی که توی محله ی ما زندگی می کردن سطح مالی خیلی ضعیفی داشتن ولی خانواده ی جونگ وو چند درجه از بقیه بهتر بودن...خونه ای که توش زندگی می کردن کوچیک بود ولی برای خودشون بود...پدرش هم بقالی کوچیکی اجاره کرده بود و از این راه خرج خانوادشو می داد...اما دلیل اصلی اینکه خانواده ی جونگ وو از من بدشون میومد وضع مالی ما نبود...اونا فقط نمی خواستن که تنها فرزندشون با دختر یه دائم الخمر و خواهر یه ف.ا.ح.ش.ه دمخور بشه...

ولی با تمام اینا جونگ وو بازم دوستم موند و همیشه حمایتم کرد...(این جمله , کاملا" همراه همیشگی بودنِ جونگ وو رو میرسونه,نیازی به تاکیدِ زیادِ این موضوع تو خطوط قبل نیست.  ملی)

با یاداوری مهربونیاش لبخندی روی لبم نشست...دیگه باید پیداش می شد...چشمام رو ریز کردم و با دقت اطراف رو زیر نظر گرفتم تا پیداش کنم (تا پیداش کنم جمله اضافیه مریم / تایید نظر مریم*.  ملی)  ...همون طور که مشغول دید زدن دوروبر بودم نگاهم به طور خودکار روی میزی ثابت شد...میز هیورین و دارودستَش...هیورین پولدارترین و البته زیباترین و مغرورترین دختر دانشکده بود...اون سردسته ی یه گروه پنج نفره شامل دوتا پسر و سه تا دختر بود که همشونم از سرشناس ترین خانواده های کره بودن...اینا چیزایی بود که بقیه دربارشون می گفتن ولی از نظر من اونا فقط یه سری ادم احمق و متکبر بودن که با کوچیک کردن دیگران می خواستن خودشونو بزرگ نشون بدن...ولی اون روز چیزی که متعجبم کرد این بود که برخلاف روزای گذشته نه مشغول نگاه کردن به اینه و عشوه اومدن بودن و نه مشغول پوزخند زدن به من و متلک انداختن و بلند خندیدن...همشون با اشتیاق زل زده بودن به دهن میران و اونم با اب و تاب چیزی رو تعریف می کرد...نیشخندی روی لبم نشست...حتی از اون فاصله هم می تونستم حدس بزنم بحثشون درباره ی چیه...پارک جونگمین و یون مین جی...دوتا پسر کاملا معمولی...دانشجوهای انتقالی که تازه اون روزاومده بودن و اولین کلاسشونم با میران یکی بود...نه تنها اونا بلکه همه ی دانشکده درباره ی اون دوتا حرف میزدن...اصلا جذابیت این مسئله رو درک نمی کردم...اینکه دوتا پسرِ پولدارِلوس دیگه به بقیه اضافه شده بودن چه جذابیتی می تونست داشته باشه؟...البته اینطور که همه می گفتن اون دوتا یه خرده از بقیه پولدارتر و خوشتیپ تر بودن...شرط می بستم تو اون لحظه حداقل نصف دخترای دانشکده تو ذهنشون اونا رو دوست پسرای خودشون فرض می کردن...نیشخندم عمیق تر شد...

-به چی اینجوری می خندی؟

نگاهم رو به سمت صدا سوق دادم...جونگ وو بود که بالاسرم وایساده بود و با لبخند نگاهم می کرد...متقابلا لبخند محوی زدم و گفتم:هیچی ولش کن...چرا وایسادی؟...بشین دیگه...

بدون حرفی روبروم نشست و سینی غذایی که دستش بود رو روی میز گذاشت...ساندویچ گرفته بود...سریع یکی از ساندویچ ها رو از کاغذش کند و با ولع گاز گنده ای بهش زد...همونطور که سعی می کرد لقمش رو بجوئه با دهن پر گفت:بخور دیگه...

از حالتش خندم گرفت...شبیه پسربچه های کوچولو شده بود...لبخندمحوم دوباره روی صورتم نقش بست...ساندویچم رو برداشتم و شروع به خوردن کردم...در همون حال پرسیدم:چرا امروز انقدر دیر اومدی؟

جرعه ای از نوشابش رو خورد و گفت:داشتم با جونگمین حرف می زدم...همون انتقالیه...

-اها...با تو چیکار داشت؟

-جزوه می خواست...و بعد انگار یاد چیز مهمی افتاده باشه لبخند بزرگی زد و ارنج هاش رو روی میز گذاشت و به طرفم خم شد و با هیجان ادامه داد:وااااااای سوها...نمی دونی چه پسره باحالیه که...صبح وقتی اومدن،من کلاس نداشتم تو حیاط بودم...وااااااای...چه ماشینی داشت...همه دهنشون باز مونده بود...چه تیپی...چه قیافه ای...فقط عینک دودیش اندازه حقوق یه سال منو تو بود...دوستشم بدتر از خودش...

پوزخندی زدم و گفتم:چیش به تو می رسه؟...خوش به حال دوست دخترای رنگ و وارنگشون...

لبخندش پهن تر شد و با هیجان بیشتری گفت:برای همینم می گم باحاله دیگه...کلاس ساعت قبلمون باهم بود...نمی دونی که...وقتی اومدن تو کلاس همه دخترا بال بال میزدن اونا پیششون بشینن ولی انگار نه انگار حتی یه نگام به دخترا ننداختن رفتن ته کلاس نشستن...

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:پس از این ادمان که فکر می کنن اسمون شکافته شده اونا از توش افتادن پایین...چچچچچچ...انقدر از این ادمای مغرور بدم میاد...

جونگ وو با حرص چپ چپی نگام کرد و گفت:نخیرم...اصلا مغرور نیستن...اتفاقا خیلیم مودب و مهربونن...جونگمین یه جوری ازم خواهش کرد جزوم رو بهشون قرض بدم که مونده بودم چجوری جوابشو بدم که مودبانه باشه و ابروم نره...

بی حوصله گفتم:باشه بابا...اصلا این دوتا فرشته...من چیکار کنم؟

چشماش رو گرد کرد و گفت:یعنی الان حتی کنجکاوم نیستی ببینیشون؟

گاز گنده ای به ساندویچم زدم و شونه هامو بالا انداختم یعنی این که«نه»... (میشه این دو نیم جمله رو به یه جمله(شونه هامو به نشونه ی "نه" بالا انداختم) مختصر کرد.  ملی)

با حرص نفسش رو فوت کرد و گفت:اگه با یه رباتم حرف زده بودم الان بهتر از تو واکنش نشون داده بود...

باز شونه هامو بالا انداختم و نیشخندی زدم...سرشو با تاسف تکون داد و مشغول خوردن غذاش شد...بعد از چند ثانیه سکوت دوباره پرسید:بازم کلاس داری؟(اینکه یه پسر درمورد پسرای دیگه اینطوری با هیجان حرف بزنه یه کم غیر طبیعیه اما توصیفاتت خوب بود مریم* )

-فقط یکی دیگه مونده....تو چی؟؟

-نه دیگه برای من میره تا فردا...بعد از ناهار میرم رستوران...

سرمو به نشونه ی «باشه»تکون دادم...من و جونگ وو توی یکی از رستوران های مرکز شهر کار می کردیم...من هم گارسون بودم و هم بعد از تعطیل شدن رستوران زمین رو نظافت می کردم...جونگ وو هم ظرف می شست البته وقتی رستوران شلوغ بود منم کمکش می کردم...حقوقشم بد نبود...اونقدر بود که بتونم دهن بابامو ببندم...سرم رو محکم تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون بریزه...گاز گنده ی دیگه ای به ساندویچم زدم...خوشمزه بود...

بعد از جداشدن از جونگ وو به طرف اخرین کلاسم حرکت کردم...اون کلاس یکی از کلاس های موردعلاقم بود...با اینکه یکی از دروس عمومی بود و استادش هم بیش از حد سختگیری می کرد ولی من دوسش داشتم چون توی اون کلاس خبری از نگاه های تحقیرکننده و متلک های گاه و بی گاه نبود...به عبارت دیگه توی اون کلاس خبری از هیورین و دوستاش نبود...با چند دقیقه تاخیر وارد کلاس شدم...خوشبختانه استاد هنوز نیومده بود ولی تقریبا همه ی صندلی ها پر شده بودن...به طرف تنها صندلی های خالی کلاس رفتم...دو تا صندلی ردیف اخر و گوشه ی دیوار...صندلی گوشه دیوار رو تصاحب کردم و کیفم رو هم روی صندلی کناری گذاشتم...استاد هنوز نیومده بود و بقیه ی بچه ها هم یا مشغول یا حرف زدن با همدیگه بودن ورق زدن جزوه هاشون....تصمیم گرفتم تا اومدن استاد یکمی از درس جلسه ی قبل رو مرور کنم...کلمه به کلمه ی درس رو حفظ بودم ولی خب از بیکاری بهتر بود...مشغول مطالعه بودم که از سکوت ناگهانی ای که بر کلاس حکم فرما شد حدس زدم که استاد اومده باشه...سرم رو بالاگرفتم و صاف نشستم...ولی هرچی چشم چرخوندم استاد رو پیدا نکردم...به جاش متوجه پسری شدم که جلوی در ایستاده بود و نگاهش رو روی صندلی ها می چرخوند و احتمالا دنبال جای خالی می گشت...قدبلند و خوش هیکل بود و فوق العاده خوش پوش و البته...جذاب...به طور خودکار پوزخندی روی لبم نقش بست...این یا باید پارک جونگمین باشه یا یون مین جی...همون شاهزاده های تازه وارد...نگاهم رو با بی تفاوتی ازش گرفتم و به کتابم دوختم...اونقدرهام که همه تعریفش رو میکردن خارق العاده نبود...یه ادم معمولی بود...نه شاخ داشت،نه دُم...صدای قدم هایی که هر لحظه بهم نزدیک می شد رو می شنیدم...و بعد از چند لحظه صدایی رو از بالای سرم شنیدم...

-ببخشید خانم...می تونم کنارتون بشینم؟؟

سرم رو با تعجب بالا گرفتم و به کسی که اینو گفته بود خیره شدم...همون تازه وارده بود...دوباره سرم رو توی کتاب فرو کردم و خشک گفتم:مشکلی نیست...

خنده ی ریزی کرد...صدای خندش ملایم و گوشنواز بود...سرم رو نامحسوس تکون دادم تا این فکر مسخره رو از ذهنم بیرون کنم...با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:خب پس اگه مشکلی نیست کیفتون رو از روی صندلی بردارید...نکنه انتظار دارید روی کیف شما بشینم؟؟

دست هام رو مشت کردم و لبم رو گاز گرفتم...وای شین سوها گند زدی...سعی کردم بی تفاوت باشم و اصلا به روی خودم نیارم که سوتی دادم...خونسرد،بدون اینکه سرم رو بلند کنم کیفم رو برداشتم و کنار پام گذاشتم...همون طور که کنارم می نشست اروم گفت:ممنون...

نفس عمیقی کشیدم و دوباره به کتابم خیره شدم...نفس عمیقم بوی خوشی رو به ریه هام فرو برد...احتمالا بوی ادکلن این تازه واردست...چچچچچچچ...با ادکلن دوش گرفته مردک خودنما...بوی ادکلنش حالمو بد کرد،دست هام رو مشت کردم تا از هجوم خاطرات بد به ذهنم جلوگیری کنم...خوشبختانه همون لحظه استاد وارد شد و فرصت فکر و خیال بیشتر رو ازم گرفت...استاد هونگ بدون هیچ مکثی شروع به حضورو غیاب و بعدشم تدریس کرد...موقع حضور و غیاب بود که فهمیدم این تازه وارده همون پارک جونگمینه و اون یکی شاهزاده اونجا تشریف ندارن...یه ساعتی از کلاس گذشته بود که استاد 10 دقیقه استراحت داد...کش و قوس نامحسوسی به بدنم دادم و کتاب رو بستم...به صندلیم تکیه دادم و طبق عادت همیشگیم شروع به چرخوندن خودکار لای انگشتام کردم...در همون حال نگاه دقیقی به کلاس انداختم...تعداد کمی از بچه ها با هم پچ پچ می کردن ولی بیشتر کلاس به خصوص دخترها مشغول دید زدن تازه وارد یا همون جونگمین بودن... بعضی هاشونم یه جوری منو نگاه می کردن که انگار یه چیزی که حق اونا بوده رو دزدیدم...نیشخندی زدم و خودکارم رو با سرعت بیشتری تکون دادم...زیرچشمی نیم نگاهی به جونگمین انداختم...فارغ از دنیای اطرافش مشغول بازی با گوشیش بود...همون طور که داشتم بهش نگاه می کردم یه دفعه خودکارم از لای انگشتام رد شد و با صدای بلندی زمین خورد...اخمی کردم و با تنبلی خم شدم تا برش دارم ولی دستی زودتر از من بهش رسید و برش داشت...سرم رو بلند کردم و به جونگمین که خودکار رو به طرفم گرفته بود خیره شدم...لبخند دلنشینی که روی لبش بود چشماش رو درخشنده تر کرده بودن...از لبخندش خوشم نیومد...خیلی صمیمی بود...من نباید با کسی صمیمی می شدم...اخمی کردم و خودکار رو از دستش کشیدم...لبخندش رنگ باخت و تعجب جاش رو گرفت...بی توجه بهش رومو برگردوندم و به روبرو خیره شدم...صدای اهستشو شنیدم که شوخ گفت:«وظیفم نبود...لطف کردم»...توجهی نکردم و ساکت موندم...از ادم های راحتی که زود صمیمی می شدن بدم میومد...دیگه تا اخر کلاس یه نیم نگاه هم بهش ننداختم....




نقد کلی مریم*


داستان از همون ابتدا کاراکتر اصلی رو منفور نشون میده که باعث میشه خواننده نسبت بهش جبهه بگیره..کم کم که جلو میره معلوم میشه کاراکتر علاوه بر خونواده ی نامناسب از نظر خلق و خو هم قد و مغروره که گاهی این یه پوینت مثبته و به داستان جذابیت میده..موضوع کلی داستان که همون روابط دانشجوهاست که کلی داستان و فیلم و سریال درباره ش هست که یه کم کلیشه ایه...شخصیت جونگ وو کمی به گ.ی بودن میخوره چون زیادی جونگ مین و دوستش رو دست بالا میگیره و حتی از اینکه کاراکتر اصلی اونارو تحویل نمیگیره ناراحت میشه...


ازنظر قلم روان و سلیس بود غیر از یکی دو جا بقیه داستان به قلم نرمال و خوبی نگارش شده بود


از نظر موضوع کمی کلیشه ای بود


نویسنده از نظر پردازش به جزییات کمی ضعیف بود(خیلی به جزییات توجه نشده بود)


نقد کلی ملی :


قلم نویسنده گرم و خوبه . اما برای مثال تو قسمتی که توی کلاس بودن , دقیقا" میشد حدس زد که چند خط بعدی چه اتفاقاتی پیش میاد . 

اکثر خواننده ها ترجیح میدن داستانی که میخونن تا حدودی غیر قابل پیش بینی باشه براشون .


موضوع داستان کمی کلیشه ایه ... یه دخترِ بی توجه به پسر محبوب همه ...

گاهی پیش میاد داستانی موضوعش کلیشه باشه اما اتفاقات در هر لحظه انقدر غیر قابل پیش بینی هستند که خواننده حتی اگر بدونه انتهای داستان به کجا میرسه , اما با این حال بخاطر اتفاقاتِ در طول داستان تمایل به خوندن بیشتر و بیشتر داستان پیدا میکنه ... (مرتبط به مورد اول حرفم)


بعضی از قسمت ها خواننده ممکنه احساس کنه داستان زیادی با زبان گفتار نوشته شده .

داستانی که کاملا" رسمی نوشته شده باشه کمی خشک بنظر میاد . اما گاهی داستانی هم که زیادی زبان نوشتارش شبیه زبان گفتار باشه حسی که باید رو به خواننده نمیده .


ولی مهمتر از همه یکسان بودن زبان نوشتار در طول داستانه ... و از اون جایی که همه جای داستان , زبان نوشته ها مشابه زبان گفتاره و یکدفعه رسمی نمیشه , فکر میکنم حداقل یکسان بودنش یه حسن محسوب میشه.







طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: I Will Show You True Love،

نمایش نظرات 1 تا 30