تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان N● ENTRY!✘
تاریخ : جمعه 26 مهر 1392 | 02:22 | نویسنده : ღAthenAღ
سلام دوستان نقد این دفعه به عهده من یعنی آتنا و فرگل عزیز بوده 

طبق روال همیشگیمون اسم نویسنده محفوظ میمونه 

نقد مارو بخونید و اگر چیز تکمیلی داشتین اضافه کنید تا نویسنده عریزمون متوجه ایرادهاش بشه

ممنون از همگی
آتنا: تو جمله های اول کلمه است خیلی تکرار شده بهتر بود چند جمله با هم ادقام بشه تا این  کلمه است دائم تکرار نشه
بدنم از دود سیاه شده است...در میان جنگلی میدوم که به جای درخت،آتش در آن روییده است
بدنم از دود سیاه شده و...در میان جنگلی میدوم که به جای درخت،آتش در آن روییده

آتنا: متن داستان خیلی رسمی نوشته شده جمله ها بیشتر به جمله های خبری شباهت دارن و نثر انشا نویسی تا نثر رون داستان نویسی میتونست خیلی راحت تر نوشته شه تا نویسنده بتونه با داستان ارتباط برقرار کنه و بتونه خودشو جای شخصیت داستان تصور کنه ولی به خاطر نثر سنگینش با اینکه داستان از زبون اول شخص بیان میشد ولی به خواننده حس سوم شخص رو میده و نمیتونه خودشوبه جای شخصیت اول داستان تصور کنه 

خسته ام.باید خیلی وقت باشد که در این جهنم سرگردانم ولی مهم نیست.جستی میزنم و از روی آتش میپرم.اما غافل از آنکه فرودم کمابیش به سقوط شبیه است

خستم...باید خیلی وقت باشه که تو این جهنم سرگردونم ولی مهم نیست.جستی میزنم و از روی آتش میپرم.اما غافل از آنکه فرودم کمابیش به سقوط شبیه است

بدنم از دود سیاه شده است...در میان جنگلی میدوم که به جای درخت،آتش در آن روییده است...خسته ام.باید خیلی وقت باشد که در این جهنم سرگردانم ولی مهم نیست.جستی میزنم و از روی آتش میپرم.اما غافل از آنکه فرودم کمابیش به سقوط شبیه است.درون گودالی پر از شعله های آتش سقوط میکنم.شعله های آتش چشمانم را اذیت میکنند پس به ناچار میبندمشان.آن ها پوست و گوشت بدنم را میسوزانند و به سمت استخوانم میروند.دستم تا مچ کاملا سوخته و از بین رفته است.پس چرا دردی حس نمیکنم؟!عاری از هر گونه احساس!بدون تشنج یا حتی احساس ترس یا نگرانی!کمی دور از ذهن است ولی چه اهمیتی دارد؟!وقتی میتوانم بنشینم و از تماشای قطره های خونم که نرسیده به زمین بخار میشوند لذت ببرم؟! بیصدا میخندم زیرا پیش از آن لبهایم به طور کامل از بین رفته اند.فریادی از سکوت!خنده ای مشابه قهقه!لذتی غیر قابل توصیف و بی شباهت به احساسات انسانی!(فرگل : اطنـــــاب!)
میتوانم بنشینم و این لذت را مزه مزه کنم ولی نه!من برای کار دیگری به اینجا آمدم.برای آخرین بار نگاهی به شعله های زیبا و رقصنده آتش خیره میشوم و دود  آن را مانند شرابی یک نفس به درون کامم میکشم.وقت رفتن است.با خستگی از جایم بلند میشوم و ناباورانه به بدن جدیدم خیره میشوم!تا لحظه های پیش از بدنم چیزی جز چند استخوان نمانده بود ولی حالا...
با اخم به بدنم مینگرم و هنگامی که ناخنم را روی آن میکشم صدایی میشنوم
-جیناااا...
ابتدا این اسم به گوشم نآشناست و تنها عکس مسخره ای را در ذهنم تداعی میکند.اما کمی بعد،یادم می آید که اسم خودم است!یا لاقل زمانی اینطور بوده.فعلا که نمیدانم کی هستم.
با احتیاط به دور و برم نگاه میکنم اما تنها چیزی که میبینم رقص آتش است و بس.
-لی جینااا...

آتنا:حرفای ذهنی جینا با نثر رسمی وکتابی نوشته شده ولی حرفای کسی که اونو مخاطب قرار داده با نثر خودمونی نوشته شده نثر کتابی دیالوگ هاش هم باید کتابی باشه. داستانی که نثرش خودمونی باید خودمونی باشه اگر این دوتا نثر با هم قانی شن خواننده نمیتونه راحت ارتباط برقرار کنه و مسیر ذهنیش بالا و پایین میشه 
حتما نباید تو داستان نویسی از کلمات پیچیده استفاده بشه با کلمات مشابه ورونی که به گوش اشنا باشه راحت میشه خواننده ها رو جذب د استان کرد
صدایی دخترانه و ظریف زمزمه میکند و من را به حد جنون میرساند.سرم را بی وقفه در چهار جهت میچرخانم ولی هیچ چیز!
صدا زمزمه میکند:جینا تو نمیتونی به این راحتی منو پیدا کنی!
 زمزمه صدایی دخترونه و ظریف تو گوشم میپیچه و منو به حد جنون میرسونه سرم روعجله به اطراف میچرخونم ولی هیچی نمیبینم هیچ چیز

صدایی دخترانه و ظریف زمزمه میکند و من را به حد جنون میرساند.سرم را بی وقفه در چهار جهت میچرخانم ولی هیچ چیز!
صدا زمزمه میکند:جینا تو نمیتونی به این راحتی منو پیدا کنی!
و بعد خنده ای مستانه سر میدهد!
آهسته صدا را دنبال میکنم میدانم که صدا تله ای است تا دوباره مرا میان چنگال هایش اسیر کند ولی چاره ای ندارم.کنجکاوی و عطش سیری ناپذیری برای یافتن حقیقت مرا به جلو هدایت میکند.آن صدا صدای دختریست که مطمءنم میشناسمش!میگردم و میگردم ولی چیزی پیدا نمیکنم.هیچ چیز!سرشار از احساس خستگی و ضعف! طعمه ای وسوسه انگیز و دست نیافتنی!هیچ چیز پیدا نمیکنم ولی مدام پژواک اسم خودم را میشنوم!گویی آتش آینه ایست که نام مرا بازتاب میکند. کنار درختی از آتش می ایستم و رو به ماه آتشین نعره میزنم.
-تو همیشه یک ترسوی بی مصرف میمانی جینا!از این بابت مطمءنم!
سرم را به عقب برمیگردانم و حیرت زده با دختری روبه رو میشوم که زمانی خواهرم بوده است!فریادی از عجز میزنم و ناباورانه به او خیره میشوم!با صدایی لرزان میگویم
- تو که مرده بودی!
او میخندد و میگوید
- شاید!ولی این چیزی رو عوض نمیکنه چون تو باید میمردی جینا نه من!تو باید میمردی!
گریه میکنم و سرم را به زمین سوخته میکوبم.اما او بی توجه به من جلو می آید و مرا به درون آتش پرتاب میکند.من میمیرم.

از خواب بیدار میشوم.احساس میکنم گلویم را با سیمان پر کرده اند.میخواهم جیغ بکشم اما بی فایده است هنوز میان خواب و بیداری دست و پا میزنم.کم کم به جای شعله های آتش اتاق کوچکم چشمانم راپر میکند و من آرام میشوم.سعی میکنم به خوابم فکر نکنم.از جایم بلند میشوم.صورتم را با دو دست میپوشانم و سمت دستشویی میروم.در باز کردن در دستشویی تردید دارم ولی کاریش نمیشود کرد.در را باز میکنم و داخل میشوم(فرگل : هجـــو!).توی آینه به خودم نگاه میکنم و چیزی که میبینم سایه ای از ترس و وحشت است که صورتم را بی مهرانه در آغوش گرفته.کمی آب سرد به صورتم میزنم و منتظر میمانم تا پوستم را خنک کند.به سمت بالکن میروم.کنار آن می ایستم و به ماه نگاه میکنم(فرگل : هجــــو!).سرتا پا زیبایی و درخشش.عاری از هرگونه احساس فلاکت و یا حتی ترس.یک تکه نقره که زیبایی بی انتهایش را به رخ میکشد و از تماشای حسادت زشت رویان لذت میبرد.باد خنکی میوزد و تنها چیزیست که در میان احساسات پوچ و تهی پیرامون من بدون حس غرور دستش را به صورتم میکشد.به پایین مینگرم.انگشتانم را به لبه بالکن فشار میدهم و تصوراتی وسوسه انگیز را به ذهنم راه میدهم.فقط یک قدم کوتاه کافیست تا برای همیشه از کابوس هایم خداحافظی کنم.یک قدم کافیست تا زندگی را ظالمانه به دست های ظالمان بسپارم و عاشقانه مرگ را در آغوش بگیرم.تنها یک قدم میتواند مرا به اوج لذت برساند...وسوسه انگیز است...خیلی وسوسه انگیز!آرام روی لبه بالکن می ایستم.درد و رنج،شکست،دروغ و فریب!خیانت کاران،مادری سوخته که برای نجات فرزندانش،غرق شده در دریای آتش،تلاشی خستگی نا پذیر میکند و دختری ترسو که در پی یافتن پناه میدود...مردی با قیافه زشت و لبخندی کریهه به سوی دختری جوان حمله میبرد...دخترانی بی پناه در خیابان های سرد و مه گرفته میدوند...کسی نمیتواند به آن ها کمک کند...کابوس...وحشت...عشق و نفرت همه و همه پی در پی جلوی چشمانم می آیند.تصاویری مبهم و سایه ای غرق در مه که انگشتانش را به سمت پایین نشانه میگیرد.تمام شدن زندگی و فرو رفتن در آغوش عاشقانه مرگ...اتمام هرچه تا کنون وجود داشت و رسیدن به آن نقطه اوج...بال گشوندن و حس توانایی پرواز برای رهایی از قفس کابوس و درد...همه و همه مانند شرابی دور از دست میماندند که حالا میتوانم آن را در اوج عطش به نزدیکی لبهایم ببرم و تنها با یک لب مست شوم.مرگ عاشقانه ترین چیزیست که در این لحظه مرا عاشق میکند.تمام نیرویم را جمع میکنم و بعد...میپرم





فرگل : نمی دونم این داستان یه داستان بلند بوده یا کوتاه...چون نقد داستان کوتاه و بلند با هم متفاوته...توی داستانهای بلند توی توصیف احساس و وقایع دست نویسنده بازتره اما توی داستان کوتاه یا داستانک باید این خصیصه به صورت کنترل شده باشه...

توی این داستان اول از همه نثر داستان هست که میشه دو خرده کوچیک بهش گرفت...اول اینکه این داستان بیشتر شبیه به یه قطعه ادبی بینظیر بود تا با به یه داستان...

توی چند سطر اولیه چندین آرایه از استعاره ، کنایه ، جان بخشی به اشیا و غیره ب وفور به چشم میاد...این داستان می تونست با یه نثر روونتر جذابیت بیشتری هم داشته باشه...

از دیگه مشکلات نثر داستان جزیی نویسی و اطناب ه....که یکی از بارزترین مشکلاتش بود


معمولا حالت های معمایی و گنگ و رمزآلود ذهن رو به چالش میکشه و گاها باعث جذب خواننده اس اما تا وقتی که ایم معما خیلی بیش از حد خسته کننده نباشه...خسته کننده نبود اما میشه گفت یکم گنگ و نامعلوم بود.....

با تمام این تفاسیر من خیلــــــــی از این داستان خوشم اومد...امیدوارم نویسنده عزیز هم موفق باشه...


آتنا:اگر نثر روون تر بشه به خاطر چالشی که اول داستان به وجود امده میتونه خواننده رو جذب کنه



طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: N● ENTRY!،