تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان Last Selection
تاریخ : شنبه 27 مهر 1392 | 17:08 | نویسنده : ..: ♰ ShelernaZ ♰ :..

سلام به همه^^اومدیم با یه نقد جدید...اسم داستانی که امروز نقد شد Last Selection هست...نقد امروز به عهده ی من (شلرناز) و مریم* بوده...امیدواریم که نویسنده ی این داستان بتونه با این نقد به اشکالاتش پی ببره و با استفاده از حرف های ما داستانش رو به بهترین شکل ادامه بده و البته امیدوارم که از نقد ما برداشت بدی نکنین...برای بار هزارم اعلام میکنیم که نقد شدن داستان ها کاااملا بی طرفانه و با توجه به اطلاعات شخصی منتقد هاست...نه با کسی دشمنی داریم...نه چیز دیگه...نقد کردن ما جنبه ی کاملا آموزشی و کمکی داره...دیگه بفرمایید...یادتون نره که اگه جایی نکته ای تکمیلی به ذهنتون رسید حتما برامون بذارین تا به نویسنده ی عزیز کمک کنین^^




چشمامو باز کردم...رو صندلی عقب یه ماشین نشسته بودم...سرم گیج میرفت و بدنم سست شده بود ... احساس سرما میکردم...باد خنکی موهامو به نوازش گرفته بود.. سقف دهنم خشک شده بود...میدونستم زیاده روی کردم...ولی با همه مستیم میتونستم صدای گریه هیونا رو تشخیص بدم ... اما صدا انگار از یه فاصله دور به گوشم میرسید و البته تصاویر هم خیلی دور و غیر واقعی به نظر میرسید تموم بدنم کوفته بود... انگار که با یه نفر کتک کاری راه انداخته باشم...تکونی به خودم دادمو ناله ای کردم که صدای لیامو شنیدم...(چند جمله ی کوتاه پشت سر هم بیشتر شبیه یه گزارش شده تا توصیفات یه داستان...شلرناز)
از لای پلک های نیمه بازم میدیدم که روی صندلی عقب ولو شدم..سردم و بود و سرگیجه داشتم..خشک شدن سقف دهنم و سست بودن بدنم خبر از زیاده رویم میداد...بین گنگی های م.ستی هنوزهم صدای گریه هیونا رو میشنیدم..صداش نزدیک نبود و تصاویر نامعلوم و غیرواقعی به نظر میرسیدن.. کوفته و داغون بودم درست مثل یه جنگجوی از جنگ برگشته..با تکونی که به خودم دادم ناله م بلند شد..(صدای لیام رو شنیدم اینجا اضافه بود بقیه جملات رو همونطور که من نوشتم میتونستی روون تر بنویسی..مریم* )
- آروم باش عزیزم...تحمل کن الان میرسیم..
بعد از اون تاریکی همه چیزو بلعید و فرصت تجسس بیشتر برای کشف وقایع رو به من نداد...(جمله ی قوی و خوبی بود مریم* )

نور خورشید که مستقیم افتاده بود رو صورت من داشت عذابم میداد(تابش مستقیم خورشید داشت کورم میکرد مریم* )...
اه لعنتی...من که گفته بودم پرده اتاقمو رو(اتاقمو) نزنین کنار...غلتی زدمو پتو رو بیشتر به خودم چسبوندم لای یکی از چشمامو باز کردمو ذوباره بستم...یه لحظه صبر کن!!!!!!!!!! اینجا که اتاق من نیست...!!!تندی پتویی که حالا فهمیده بودم پتوی خودم نیست رو کنار زدم و از تخت اومدم پایین (تندی از زیر پتو بیرون پریدم..نیاز نیست حتما اشاره بشه که پتو مال اون نیست همینکه اتاق مال اون نیست یعنی کل متعلقاتش مال اون نیست . مریم* )...(تایید حرف های مریم*...شلرناز)
با بهت تک تک جزییات اتاقو از نظر گذروندم دیوار ساده و گچی که به زردی میزد یه تخت فلزی با میله های سفید و روتختی آبی راه راهش که حالا ریخته بود بهم...یه فرش ایرانی کرم قهوه ای کف سرامیکی اتاقو پوشونده بود کمد دیواری نخودی رنگ و تقویمی که چسبونده بودن بهش یکم اونطرف ترش سه تا باکس قهوه ای سوخته رو دیوار خودنمایی میکردن... میز تحریر قهوه ای  سوخته و یه لب تاب مشکی با آرم(.......)(اینهمه توضیحات لازم نبود درسته میگیم اطراف رو شرح بدین اما اینجوری دیگه زیاده روی میشه و حوصله خواننده سر میره  مریم* )...(با این که جزئیات مهمه لازم نیست که اینقدر جزئی اطراف رو توصیف کنی...توضیح یه حالت کلی از اتاقی که توش بود مثل رنگ دیوار ها و جایی که اون ایستاده یا نشسته کافیه...شلرناز)
قاب عکس روی میز توجهمو جلب کرد عکس یه دختر بی نهایت آشنا(دختر توی قاب عکس کنارم توجه م رو جلب کرد..قیافه ش به شکل عجیبی برایم اشنا بود مریم*)...
یکم به ذهنم فشار آوردمو بالاخره جسیکا رو به یاد آوردم(کلی تو ذهنم بالا پایین پریدم تا بالاخره جسیکا رو به یاد اوردم مریم* )...همبازی سابقم...دوست دختر سابق لیام...جسیکا یه دختر دورگه ی آمریکایی کره ای بود...اونو لیام مدت دو سال با هم بودن...تا اینکه هفته پیش جسیکا با لیام بهم زد و گفت داره برای تحصیل برمیگرده کشور مادریش و احتمال زیاد اونجا موندگاره!( این جملات ایرادی نداشت اما اگه این شکلی مینوشتی شاید قشنگتر میشد..دوست دختر دورگه ی امریکایی کره ای لیام که از هفته پیش اونو برای همیشه به مقصد کشور مادریش ترک کرده بود خاطرات جالبی برام به ارمغان اورد..دوسال دوستی با لیام رو برای تحصیل توی کره دور انداخت مریم* )(این قسمت ها خیلی خبری نوشته شده...بهتر بود برای تعریف گذشته یکم با کلمات بازی کنی تا برای خواننده درگیری ذهنی ایجاد بشه...شلرناز)
لیام به معنای واقعی شکست...میدونستم روی رابطش با جس یه حساب ویژه ای باز کرده بود...حسابی سرخورده شده بود ...میگفت عاشق جس نبوده و شکستگیش به خاطر این بود که احساس میکرد این مدتو ول معطل بوده!اما من ته دلم حرفشو باور نکردم(انکار های لیام برای شکستگیش در برابر جس باور من نمیشد هرچند اصرار داشت که ناراحتیش از ول معطلیش پای جسیکاس اما من لیامو خوب میشناختم میدونستم اون براش معنی دیگه ای داشت.. مریم* )...
با احساس درد شدیدی تو قسمت شقیقه ها سرم به دوران افتاد...دستمو به لبه ی میز گرفتم تا از پا نیوفتم...با تمام نیروم اسم لیامو صدا زدم که البته تمام نیروی من فقط در حد یه زمزمه بود!یه دفعه تمام بدنم از نوک پا تا فرق سرم سر شد و محکم خوردم زمین...درد خفیف سرم باعث شد آه کوتاهی بکشم و بعد از اون همه چی تو تاریکی گم شد............................(توی این قسمت تضاد وجود داشت...اولش گفتی که احساس درد شدیدی سر رو به دوران انداخت و آخرش گفتی که درد خفیف سر باعث بیهوش شدن شد...بالاخره درد شدید بود یا خفیف؟؟؟این خیلی مهمه که حالتی که توصیف میکنی از اول تا آخر از یک جنس و نوع باشه و تغییراتش وابسته به حالتی که ممکنه بعد از اون پیش بیاد....وقتی درد شدید سرش رو به دوران انداخت پس به خاطر درد شدید بیهوش شده نه درد خفیف...شلرناز)
........................................
.............................
...................
...........
.....
..
.
 تو باغ قشنگ پشت خونمون بودم سارافون زردی که مادر برام دوخته بود به تن داشتم.زیرشم ساپورت سفیدمو که حاشیه گیپور داشت(زیرش چی پوشیده بود هجو و اضافه بود به نظرم مریم* )(تایید نظر مریم*...شلرناز)...یه دسته گل...یه دسته گل نرگس تو دستم بود...همیشه عاشق این گلا بودم...گل ها رو به بینیم نزدیک کردم و با ولع(ولع برای خوردن به کار میره و از بلع یا همون قورت دادن میاد  مریم* ) عطرشونو به مشام کشیدم(با اشتیاق عطرشون رو به مشامم کشیدم...شلرناز) خنده ای کردم و بی دلیل شروع به دویدن کردم(فعل "کردم" چند بار با فاصله ی کم و پشت سرهم تکرار شد که یه کم جذابیت داستان رو کم میکنه میشد نوشت با خنده های بی دلیل شروع به دویدن کردم. مریم* )...صدای خنده هام حالا با صدای خنده های یه نفر دیگه قاطی شده بود حین دویدن به پشت سرم نگاهی انداختم...یه پسر مو قهوه ای دنبالم می دوید...یه پسر با موهای لخت قهوه ای با چشمای قهوه ای تیره(موی قهوه ای نیاز نبود دوبار تکرار شه همونجا میشد نوشت پسری که پشت سرم میدویید و موهای لخت قهوه ایش رو به دستهای باد میکوبید رو میدیدم..چشمهای بزرگ و براق قهوه ای تیره ش از همون فاصله هم قابل تشخیص بود .یا یه همچین چیزی..مریم* )...رنگ مال خودم...همینطور که خیره به چشمای پسره بودم پام به یه سنگ کوچیک گیر کرد و خوردم زمین...گلای نرگس از دستم رها شدن...رو چمنا دو دور غلت خوردم و بالاخره به پشت رو چمنا دراز کشیدم...نور آفتاب که مستقیم توی چشمم بود اصلا اذیتم نمیکرد(دیگه تابش خورشید اذیتم نمیکرد...شلرناز)...پسر موقهوه ای بالاخره رسید بالای سرم...لبخند قشنگی زد و گفت : دیدی آخرش من بهت رسیدم؟ نشست رو زمین و خم شد سمتم ... لحظه به لحظه فاصله ی لبای خوش فرمش با لبام کمتر میشد...دستمو دور گردنش حلقه کردم تا این فاصله لعنتی به صفر برسه...همین که لبشو گداشت رو لبم چشمام  باز شد و با لیام مواجه شدم که با نگرانی بالا سرم نشسته بودو داشت صدام میکرد...:
تیام...تیاااام...تیام اونییییییییییی...خوشگل داداش نمیخوای چشاتو باز کنی؟(چشماش رو باز کرده و لیام رو دیده دیگه نباید میگفت "نمیخوای چشاتو باز کنی" )
مات و مبهوت به لیام(به جای "به لیام" میشد نوشت بهش وقتی اسم شخص زیاد تکرار بشه جذابیت قلم رو پایین میکشه .مریم*) که بالا سرم نشسته بودو با اضطراب خاصی که تو صداش بود صدام میکرد زل زده بودم...پس پسر موقهوه ای کو؟ 
لیام لبخندی به صورت متعجبم پاشید و گفت : چیزی نیست عزیزم...خواب میدیدی...
چشمام گرد شد:خواب؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من خواب بودم؟از کی؟ 
یه نگاه کلی به اطراف انداختم و دیدم هنوز تو همون اتاقم...(میتونستی برای جذاب تر شدن اضافه کنی" با منگی زمزمه کردم : من تو اتاق جسیکام؟"...شلرناز)
_من تو اتاق جسیکام؟
لیام لبخند تلخی زد و گفت : آره
محکم مچ دستشو چسبیدم و گفتم : چرا؟چی شده لیام؟من...من چرا اینجام؟
دستمو از مچش جدا کرد و با بغض گفت : تیام...تو...باید بری...
گیج شده بودم...یعنی چی؟
تقریبا با حالت جیغ مانندی گفتم:چی میگی لیام؟؟؟؟؟؟؟کجا برم ؟؟؟؟؟چرا برم؟؟؟؟؟(خیلی اسم لیام رو تکرار میکنی...شلرناز)
_آروم باش عزیزم...
_چی چیو آروم باش؟داری چی میگی؟معلومه اینجا چه خبره؟
لیام(لازم نبود اسمش دوباره اینجا آورده بشه...به جز لیام و تیام کس دیگه ای تو اتاق نیست...شلرناز) موشکافانه به صورتم زل زد:تیام...تو...از دیشب چیزی یادت نمیاد؟
_دیشب؟!
دیشب...دیشب شب تولد 18 سالگی ما بود و بابا به مناسبتش یه جشن تو ویلا برگزار کرده بود...بعد از شام ما که جوونتر بودیم رفتیم کلاب...تاریکی کلاب...رقص نور...صدای کرکننده آهنگ...نگاه های برایدن به من...برای اولین بار تونستم مشروب بخورم...سرم سوت کشید
صدای لیام دوباره افکارم رو بهم ریخت : یادت نیست؟تو دور از چشم منو هیونا یه عالمه مشروب خوردی...
با ناله گفتم : لیام...نمیدونم...یه سری تصویر تو ذهنم میان...دیشب تولد 18 سالگیمون بود...آره؟
_آره...
با غصه نگام کرد:تیام باید هرچه سریعتر فرار کنی...بری جایی که دست بابا بهت نرسه...
_و اونجا کجاست؟
_ پیش فامیل مادریمون...کره...(تیام وقتی لیام بهش میگه فرار کن اصلا نمی پرسه چرا فرار کنم و مگه چی کار کردم به جای این پرسش میگه کجا برم..تو زندگی رئال و نرمال ما بیشتر از "کجا" از "چرا" استفاده میکنیم..یعنی اگه بهمون بگن برو اولین چیزی که می پرسیم "چراس" بعد که به جواب رسیدیم حالا نوبت "کجا" میرسه... مریم* )



طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: Last Selection،