تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان starless nights
تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 12:13 | نویسنده : Mary
درود دوستان

این داستان رو خودم تنها نقد میکنم..

لطفا نقد و نظر فراموش نشه..

خونه خالی و سوت و کور بود...هیچکس نبود، پدر و مادرم سرکار بودند و یونگ سنگ و نانا هم رفته بودن بیمارستان تا قبل از عمل پیوند، هیون جونگ رو ببینن...(فعل "بود" خیلی تکرار شده بود که یه کم از جذابیت داستان میاره پایین.مریم*)

نمی دونم از اون روز نحس چقدر گذشته بود...روز و شبی برام باقی نمونده بود.(همچنان فعل "بود" پشت هم تکرار شده.مریم*) همه اش یه گوشه اتاق می نشستم و زانوهام رو بغل می کردم و به یه نقطه خیره می شدم. با اینکه از گریه حتی سبکی قلبم هم نصیبم نمی شد اما اشکام برای یه لحظه هم بند نمی اومد. هنوز حرفای جونگمین تو گوشم بود. هنوز هم روی قلبم سنگینی می کرد. اون با کاراش با چشماش با نگاهش بهم می فهموند که هنوز هم مثل سابق دوستم داره اما حرفاش درست نقطه مقابلش بود

گیج و سردر گم شده بودم. باید حرفای زبانش رو باور می کردم یا نگاهش رو...باید چکار می کردم؟ باید به حرفش گوش می کردم و می چسبیدم به زندگیم؟ اصلا کدوم زندگی؟ زندگی ای که بخاطر داشتنش(اشاره به جونگمین) ذره ذره نابودش کردم؟ مگه می شد که با هیون جونگ ادامه بدم؟

می تونستم به حرفش گوش بدم؟ می تونستم ازش دست بکشم؟ نه، نه نمی تونستم...همچین کاری از توانم خارج بود....

ظرف غذایی رو که هنوز دست نخورده جلوم بود رو کنار زدم و روی زمین دراز کشیدم. سرم حسابی سنگین شده بود و چشمام تار می دید....پلکام رو بستم و سعی کردم کمی به ذهن آشفته ام استراحت بدم اما هنوز چشمام گرم نشده بود که تقه ای به در خورد. وقتی که صدای در بلند می شد یعنی کسی غیر از خانواده ی محترمم پشت در ایستاده. به سختی از روی زمین بلند شدم و با اون سرگیجه اعصاب خرد کن به سمت در رفتم و بازش کردم. با دیدن پدره هیون جونگ پشت در خیلی تعجب کردم : پدر جون؟...شما...اینجا...؟!

لبخند گرمی به صورتم پاشید : سلام دخترم

کمی هول شدم و با خجالت گفتم : ببخشید، هول شدم....سلام...

پدر جون : بیام تو؟....

سریع از جلوی در کنار رفتم : بله بله...بفرمایید

آروم از کنارم رد شد و وارد اتاق شد. در رو بستم و دستی به موهای ژولیده ام کشیدم. بعد از اینکه نگاهی به اتاق درهم و برهمم انداخت، بی هیچ حرفی رفت و لبه ی پنجره نشست...اشاره ای به سینی غذا کرد و پرسید : چرا غذاتو نخوردی؟

با گفتن "میل نداشتم" فقط خواستم به سوالش جواب بدم اما انگار از حرفم برداشت دیگه ای کرد. کمی خم شد و دستم رو کشید و کمی به خودش نزدیک کرد : یه نگاه به خودت انداختی؟ دیگه چیزی ازت نمونده...! داری چی به روز خودت میاری؟! همه ی ما مثل تو نگرانیم، هممون استرس داریم اما....(اینجا مشکلی نداره فقط مردا خیلی مهربون نیستن..یعنی ممکنه قلبشون مهربون باشه ولی اینطوری مثل خانوما با درک و محبت حرف نمیزنن.مریم*)

حرفش رو خورد...بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد : نانا بهمون گفت که چقدر داری به خودت سخت می گیری. گفت که چند روزه از نگرانی خودت رو حبس کردی و چیزی نمی خوری...اما آخه اینجوری که چیزی درست نمیشه دخترم...تو باید قوی باشی. باید بهش انرژی و امید به زندگی بدی نه اینکه بیای و اینجا بشینی غمبرک بزنی و گریه کنی...بجای این کارا بهتره که الان کنارش باشی تا بفهمه که چقدر بهش اهمیت میدی....می دونم که چقدر دوستت داره...می دونم که چقدر ازت عشق و امید می گیره....اگه قبل از اینکه بره اتاق عمل تورو ببینه...ممکنه......

بازم حرفش رو ادامه نداد، هرچند که من اصلا از حرفاش سر در نمیاوردم. یعنی نانا بهشون چی گفته بود؟ اینکه من از غصه هیون جونگ خواب و خوراک ندارم؟!!! چرا اینطوری گفته بود؟ اون که از قضیه جونگمین با خبر بود و می دونست این کارهای من برای چیه...چرا هنوز سعی داشت منو هیون جونگ رو به زور کنار هم نگه داره؟!

با صدای پدر جون دوباره سرم رو بالا گرفتم : من مطمئنم که از اتاق عمل زنده بیرون میاد....اون خیلی قویه...مطمئنم که خوب میشه، خوبه خوب. اممم؟ تو اینطور فکر نمی کنی؟

به نشانه تایید سر تکون دادم.

پدر جون با رویا پروازی ادامه داد : بعدش خیلی زود عروسیتون رو راه می ندازیم...نباید تنبلی کنیدهاااا...من دلم می خواد هرچی زودتر نوه دار بشم...اونم 3 تا دختر خوشگل مثل مامانشون

پوزخندی زدم....انگار باباش قانعتر بود...

پدر جون : زودتر حاضر شو تا دیر نشده بریم بیمارستان......

از حرفای پدر جون می شد فهمید که هیون جونگ کله شق تر از این حرفاس و هنوز هم به خانواده اش حرفی نزده پس برای روبرو شدن باهاشون مشکلی نداشتم، اما خودش چی؟! چطور می تونستم برم اونجا؟ می رفتم چی می گفتم؟! اصلا شاید اون هم راضی نمی شد که منو ببینه....

لباسم رو عوض کردم و به موهای پر گره ام برس کشیدم و محکم بالای سرم بستم...وقتی توی ماشین نشسته بودم و به سمت بیمارستان می رفتیم، ذهنم دوباره به کار افتاد....جونگمین منو قبول نمی کرد تا من نخوام نامزدیم رو بهم بزنم و بین مردم یه آدم خطاکار بنظر بیام پس اگه این نامزدی بدون هیچ تلاشی از طرف من، از بین می رفت مشکلی نبود....اگه...اگه هیون جونگ می مرد اونوقت تمام این موانع خود به خود برداشته می شد.....

صدایی از درون بهم نهیب زد : "خفه شو...چطور می تونی حتی به این قضیه فکر کنی؟"

اما دست خودم نبود...این تنها راه آزادیم بود...تا رسیدن به بیمارستان با این احساسات ضدو نقیض جنگیدم اما بی فایده بود، بدجور ذهنم رو مشغول کرده بودن...

از این افکار مزاحم و عذاب آور گریه ام گرفته بود. چطور می تونستم بخوام که بمیره؟ اما آخه پس من چی می شدم؟

پدر جون نگاهی به اشکهام انداخت اما چیزی نگفت. حتما پیش خودش فکر می کرد که برای هیون جونگ گریه می کنم. اونقدر ذهنم درگیر بود که نمی فهمیدم کجا میرم، فقط وقتی به خودم اومدم که چهره نگران و گریون عمه جووانگ رو دیدم. انگار دیر رسیده بودم و هیون جونگ رو برده بودن. زبانم اونقدر سنگین بود که حتی قدرت سلام کردن هم نداشتم. عمه محکم بغلم کرده بود و آروم گریه می کرد. گریه ام شدت گرفت. دلم می سوخت. واقعا" قلبم تیر می کشید....هر ثانیه که می گذشت قلبم سنگین و سنگین تر می شد...خودم هم نمی فهمیدم که چرا گریه می کنم! برای هیون جونگ؟ برای عشقی که از دست داده بودم؟ یا برای خودم که تا نا کجا آباد سقوط کرده بودم؟!!!

از آغوش عمه بیرون اومدم و به اطراف نگاه کردم...یونگ جونگ، یونگ سنگ و حتی هجین هم اونجا بودن...اضطراب و نگرانی از چهره تک تکشون می بارید...هر کدوم گوشه ای برای سلامتی هیون جونگ دست به دعا برداشته بودن...

به سختی بلند شدم و رفتم یه گوشه نشستم..."صدای بچگی هام تو سرم می پیچید، صدای تک تک خندهام با هیون جونگ، صدای تمام گریه هام که فقط پیش اون داشتم. صدای دونه دونه درد و دلایی که باهاش کردم...جای نوازشاش می سوخت...بوسه هاش...حرفاش...نگاهای گرم و با محبتش....."

اما تنها چیزی که جلوی نظرم بود چشمای پر از اشک جونگمین بود...سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو روی اون همه مهربونی، محبت، عشق و حمایت بستم و بی اراده رو لبام جاری شد : کاش بمیری.......

عذاب می کشیدم...از خودم متنفر بودم. وحشت زده ب محکم جلوی دهانم رو گرفتم که دوباره تکرارش نکنم اما هنوزم یه صدایی از ته دلم بلند فریاد می کشید " کاش بمیری کیم هیون جونگ "

***

نقد کلی:

از نظر موضوع به نظرم خیلی جالب و رئال بود..من خوشم اومد..ازنظر نگارش هم خوب بود درحد عالی نبود ولی خوب بود ..توصیفاتتم به نظرم مناسب و به جا بود هجو و زیاده روی نداشت یه کم..یه کم ها..فقط یه کم با خواننده ارتباط برقرار نمیکرد بعضی جاها ولی درکل به نظرم ایراد چندانی نداشت و جز رده ی داستانای خوب بود..




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: starless nights،