تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان Paper Boat
تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | 00:52 | نویسنده : ..: ♰ ShelernaZ ♰ :..

سلام به همهههه^^اومدیم با یه نقد دیگههه^^نقد این داستان به عهده ی من(شلرناز شیطونک^^) و آتنا بوده^^امیدوارم که راضی باشین^^



خیلی طول میکشه ادم بفهمه کجای کارش میلنگه..کجا اشتباه کرده..کجا خراب کرده...کجا تو زمان و جای اشتباه بوده...باران های سیل اسای مشکلات قایق کوچک کاغذی زندگیم رو به این سو و ان سو میکوبیدن ولی من هنوز نمیفهمیدم ایراد از جنس قایق من است نه جنس باران...(تغییر لحن بیان از روون به کتابی...شلرناز)


قبل از اینکه روز اول کاریم رو به طور رسمی شروع کنم باید برای رزومه ی کاریم عکس میگرفتم..اولین روز که رفتم اتلیه تا عکس بگیرم 10 دقیقه پشت میز خالی منتظر مسئولش بودم تا بالاخره سرو کله ش پیداشد..با لبخند روبرویم پشت میزش نشست موهاشو از توی صورتش کنار زد قیافه جذاب و گیرایی داشت اما یک جورایی نچسب بود(یه جورایی نچسب بود یه اصطلاح خودمونیه و وقتی به طور رسمی و کتابی یعنی یک جورایی نچسب بود بیان میشه زیاد جالب نمیشه...شلرناز)...
-سلام حالتون چطوره؟ 
-ممنون خوبم..میشه زودتر عکسم رو بگیرین من عجله دارم
-حتما.چه جور عکسی می خواین؟
-عکس پرسنلی لطفا
-از این طرف

وارد اتاقک تاریک و نموری شدیم پشت دور بین ایستاد و از من خواست رو صندلی پایه بلند قرمز رنگی که اونجا بود(برای این قسمت صرفا گفتن اونجا بود کافی نیست...دقیقا کجا بود؟؟؟خواننده هیچ عکسی از مکان مورد نظر نویسنده نمیبینه که بتونه بفهمه اونجا ی به کار رفته دقیقا به کجا اشاره میشه...بهتر بود برای این قسمت یه توصیف کلی از اتاق و جایی که صندلی قرار گرفته بود نوشته میشد...شلرناز)بشینم بعد از اینکه کلی از ژستم ایراد گرفت و درمورد درست نشستن سخنرانی کرد بالاخره عکسمو گرفت و گفت غروب برای گرفتن عکسا برم

-غروب خیلی دیره من برای الان میخوام
-الان؟ نمیشه روتوش عکسا کلی وقت میگیره
-نمیخواد روتوششون کنین همینطوری بهم بدینشون عجله دارم
-باشه هرطور راحتین 15دقیقه طول میکشه
-مشکلی نیست میشه اینجا منتظر بمونم؟
-البته..الان براتون قهوه میارم
-ممنون

برایم قهوه اورد اونقدرها هم پسر بدی به نظر نمی رسید..دلم  می خواست زودتر از اتلیه بیرون برم یه دلشوره عجیبی داشتم و بیخودی تپش قلب گرفته بودم...یک ربع بعد از اتاق تاریک اتلیه بیرون اومد و پاکت سفید و کوچیک عکس هارو به دستم داد هزینه رو پرداخت کردم همین که کیفم رو از روی مبل برداشتم و خواستم برم صدایم زد

-این اشانتیون اتلیه منه

توی دستش یک قایق کاغذی بود یه قایق از مقوای رنگی...مثل بچه ها ذوق زده شدم قایق رو از دستش گرفتم و براندازش کردم

-ممنون خیلی قشنگه

لبخندی زد و چیزی نگفت فقط دستش رو به نشانه ی خدافظی به پیشونیش زد ..از اتلیه که بیرون اومدم مستقیم به محل کارم رفتم.. بعد از ارائه مدارک من رو به اتاق مدیر راهنمایی کردن..مدیر شرکت پشت به در روی صندلی نشسته بود و با اینکه از وجود من خبر داشت به طرفم برنگشت و همونطوری گفت

-اسمتون؟
-کیم میکا هستم
-میکا؟ژاپنی هستی؟
-نه مادرم ژاپنی بود
-وظایفت رو میدونی؟
-نه کامل فقط بهم گفتن مسئول بخش تبلیغات شرکت هستم
صندلیش را چرخاند و به طرفم برگشت از دیدن قیافه ش اشکارا جا خوردم انتظار مدیری به این کم سن و سالی رو نداشتم(باز هم تغییر لحن گفتار از کتابی به روون...شلرناز)

-ممکنه بخش تبلیغات خیلی مهم به نظر نرسه اما اصلیترین بخش هرشرکتی تبلیغاتشه مخصوصا شرکت های تجارت تلفن همراه که رقابت سختی باهم دارن
-بله متوجهم
-کسایی رو که برای مدل بودن تبلیغات انتخاب میکنی یا هر کلیپی که می سازن باید مورد تایید خودم باشه پس قبل از اینکه انتخاب کنی حتما درموردش حسابی تحقیق کن هر اشتباهی که تو کارت باشه از حقوقت کم میشه میدونی که؟
-بله توی توافق نامه نوشته بود
-خیله خب پس توافق نامه رو خوب خوندی ..می تونی بری..از فردا کارت شروع میشه اما از امروز کارمند این شرکتی..
-ممنون

از اتاق مدیر بیرون اومدم به زور اب دهنم را قورت دادم چقدر ابوهت داشت داشتم خفه میشدم از منشی تشکر کردم مستقیم برگشتم خونه(جمله های متعدد پشت سر هم و بدون جداسازی نوشته شده...آدم تو خوندش گیج میشه...شلرناز)...همین که در رو باز کردم با هیون جونگ رخ به رخ شدم.. مثل همیشه هندزفریش توی گوشش بود نگاهی به سرتا پایم انداخت(استفاده از جمله های کوتاه که بین داستان وقفه ایجاد میکنه دوجمله اول میتونست تبدیل به یه جمله بشه.... آتنا)
هیون جونگ:کجا بودی؟
-چطور؟
هیون جونگ:همینطوری پرسیدم..میخوای دم در وایسی؟
-من نه..تو چی؟
هیون جونگ:بیاتو لوس نشو
-کجا می خواستی بری؟
 همونطور که در رو پشت سرم می بست غرولند کنان گفت

هیون جونگ:داشتم میومدم دنبال سرکار علیه
-دنبال من چرا؟مگه گم شده بودم؟
هیون جونگ:برو از پاپا جونت بپرس که فکر میکنه 8 سالته نمیبینه هم سن مامان بزرگه مامان بزرگم شدی
-اره راست میگی توام همسن شوهرشی
هیون جونگ:زبون دراز
-میرم پیش پدرجون توام خوشحال باش که تو این سرما مجبور نبودی بیای دنبالم

از پله ها بالا رفتم چند ضربه کوتاه به در اتاق پدر زدم و بعد وارد شدم پشت میز مطالعه ش نشسته بود عینکش  رو پایین کشید و از بالای عینک بهم نگاه کرد

-کجا بودی؟
-رفتم شرکت برای استخدام
-چطور پیش رفت؟
-عالی از فردا میرم سرکار
-خوبه..این خونه نون خور اضافه نمیخواد حداقل کمک خرج باش
-بله
-درضمن ساعتتم تنظیم کن سرساعت خونه باش که مجبور نباشم قاصد بفرستم سراغت
-چشم..
- میتونی بری

از اتاقش بیرون اومدم با اینکه همیشه بدخلق و بد اخلاق بود اما دوستش داشتم درست وقتی که همه درها به رویم بسته بود و هیچکس رو نداشتم به دادم رسیده بود شاید پدرم نبود اما درحقم پدری کرده بود زبونش یک کم تلخ بود اما قلب مهربونی داشت و هردفعه یک دقیقه دیر میکردم هیون جونگ و برادرش رو دنبالم توی کوچه و خیابون می فرستاد که مبادا برایم اتفاقی افتاده باشه..رفتم توی اتاقم بازهم یونگ جونگ برادر بزرگ هیون جونگ رو میگم(باز هم یونگ جونگ...برادر بزرگ هیون جونگ رو میگم...اگه اینطوری جدا میشد بهتر بود...شلرناز)..باز هم اتاقم رو به هم ریخته بود از دستش عاصی شده بودم تا پایم رو از خونه بیرون میذاشتم توی اتاقم می رفت و تمام وسایلم رو زیرو رو میکرد وقتی هم دلیل کارش رو میپرسیدم روش رو برمیگرداند و با طعنه میگفت "دخترایی به سن تو باید کنترل بشن وگرنه معلوم نیست سر از کجا درمیارن"سری تکون دادم و شروع به مرتب کردن اتاقم کردم وسط کار بودم که در اتاقم زده شد و بدون اینکه منتظر بفرماییدم باشه درو باز کرد.. هیون جونگ تکیه ش رو به چهارچوب در داد و به من زل زد

-چیه؟
هیون جونگ:بازم یونگ جونگ اتاقتو بهم ریخته؟
-بله
هیون جونگ:کمک نمی خوای؟
-مگه تو کمکم می کنی؟
هیون جونگ:ولش کن تو کمک کردن بهت نیومده
-خب؟چرا هنوز واستادی؟برو دیگه
هیون جونگ:میخوام اینجا وایسم مشکلی داری؟
-نه چه مشکلی..
هیون جونگ:کارت تو شرکت چیه؟
-مدیرتبلیغاتم
هیون جونگ:اسم رییست چیه؟
-یادم نیست جونگ هیونگ !!! مین جیونگ!!!هیونگ مین...نمیدونم
هیون جونگ:خسته نباشی..اسمش جونگ مینه پارک جونگ مین
-اره اره..تو از کجا می دونی؟
هیون جونگ:دوران دبیرستان همکلاسی بودیم یادت نیست؟
-نه..کدوم بود؟
هیون جونگ:همون که همیشه یه ماشین مشکی میومد سراغش..بچه پولدار مدرسه بود..
-اها اها...اصلا قیافه ش یادم نبود
هیون جونگ:معلومه چون تو هیچ وقت به پسرا اهمیت نمیدی واسه همینم تاحالا یه دوست پسر نداشتی و البته داری می ترشی ولی هنوز یه خواستگارم نداشتی
-هی کیم هیون جونگ کم منو مسخره کن نه که خودت دوست دخترات دم در صف کشیدن
هیون جونگ:خب من دخترا برام میمیرن خودم محل نمیذارم
-جونه من؟تورو خدا یه کم محل بذار 
-باز شما دوتا دارین کل کل میکنین؟
-کیم یونگ جونگ برای چی اینقد فضولی؟به چه حقی تو وسایلم سرک میکشی و اتاقمو بهم میریزی!!
یونگ جونگ:1من ازت بزرگترم و باید کنترلت کنم 2.خب(خوب..شلرناز) نیست زیادی احساس امنیت کنی بهتره از یه چیزی سم داشته باشی که سراغ بعضی کارا نری 3 اینجا خونه ماست هرجاش که دلم بخواد میرم ناراحتی بفرما بیرون

حرفش خیلی بهم برخورد تو اون خونه یونگ جونگ و پدرش و البته درصدی هم هیون جونگ خیلی بهم توهین میکردن اما تاحالا هیچکدومشون بهم نگفته بودن از خونه شون بیرون برم برای همین خیلی ناراحت شدم و با حرص گفتم

-باشه میرم فکر کردی اینجا خیلی بهم خوش میگذره؟با وجود ادم کوته فکر و احمقی مث تو..معلومه که میرم بیشتر از این رفتار وقیافه گند تورو تحمل نمیکنم

هردو بهت زده نگاهم میکردن انگار انتظار چنین حرفی رو از من نداشتن شاید فکر می کردن باید مثل گذشته سکوت کنم و حرف هایش را نادیده بگیرم اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود نباید اجازه میدادم بیشتر از این شخصیتم خرد بشه..مشغول جمع کردن وسایلم شدم ان دو هم دم در خشکشان زده بود تا اینکه صدای پدر هردو رو به خود اورد..

-اینجا چه خبره؟
یونگ جونگ با من و من جواب داد:هیچ چی پدر میکا ازاینکه به وسایلش دست زدم عصبانیه
-میکا اینجا چه خبره؟
-پدر جون بابت اینهمه زحمتی که برام کشیدین واقعا ممنونم و فکر نمیکنم هیچوقت بتونم براتون جبران کنم اما دیگه نمیتونم اینجا بمونم و خرد شدن شخصیتم رو تماشا کنم
-گفتم چی شده؟نگفتم می خوای چیکارکنی..
-یونگ جونگ ازم میخواد از اینجا برم میگه اینجا خونه ی اونه و هرکاری دلش بخواد میکنه خب حق داره پس من میرم
-رفتی در رو هم پشت سرت ببند و البته یادت باشه ، رفتی دیگه نمیخواد برگردی(رفتار پدر خیلی تناقض داره...شلرناز)

یکهو وا رفتم انتظار چنین رفتاری از پدر نداشتم حتی به یونگ جونگ تشر هم نزد دلم گرفت و بغض کردم پدر هم بی تفاوت مرا با هیون جونگ تنها گذاشت یونگ جونگ هم پشت سر پدرش به راه افتاد و رفت پشت به هیون جونگ ایستادم چند نفس عمیق کشیدم تا بغضم رو قورت بدهم بعد هم مشغول جمع کردن باقی وسایلم شدم(باز هم تغییر لحن...شلرناز)

هیون جونگ:میکا بس کن
چیزی نگفتم نمیدونستم باید چی بگم فقط خودم را با لباس هایم سرگرم کردم هیون جونگ رو حس میکردم که ارام به من نزدیک میشد و یک لحظه بعد گرمی دستش رو روی دستم حس کردم که میخواست مانعم بشود بغضم ناخوداگاه پاره شد و یک قطره اشک روی صورتم سر خورد
-اوپا خواهش میکنم ولم کن

دست هیون جونگ از روی دستم برداشته شد و اشکم رو که تا گوشه ی لبم پایین امده بود پاک کرد..صورتم رو بین دستاش گرفت و توی چشمام زل زد
هیون جونگ:وسایلتو جمع کن و هیچ چی جا نذار...منم میرم وسایلمو جمع میکنم
با صدای دورگه گفتم:چی؟
هیون جونگ:دیوونه شدی؟فکر کردی میذارم تنهایی بری؟اونم توی دست وپاچلفتی که حتی یه دوستم نداری که حداقل شبو پیشش بمونی!زود جمع کن منم الان میام



دید کلی(شلرناز):لحن نوشتاری داستان خیلی تغییر میکنه و این باعث میشه خواننده گیج بشه که با حالت کتابی داستان رو بخونه یا با لحن روون...شخصیت ها تا حدودی بی ثبات هستند...پدر یک جا به دختره تیکه میندازه و یک جا نگرانشه و یک جا کاملا چشمش رو به روش میبنده و بیرونش میکنه...هیون جونگ یک جا طعنه میزنه و یک جا غمخوار دختره میشه...اگر به جز این قسمت کل داستان رو بخوایم بسنجیم باید بگم که این که همه ی شخصیت های مرد داستان عاشق میکا میشن یکمی غیر قابل باور و تصوره...از طرف دیگه اتفاقاتی که توی داستان میوفته گاهی اونقدر بی مقدمه و عجیبه که نمیشه باورش کرد...اما در کل داستان کشش خیلی زیادی برای خوندن ایجاد میکنه و همینطور بسیار جذابه


آتنا: پدر هیون جونگ اوایل داستان به نظر می امد به میکا علاقه داره ولی هرچی به وسط نزدیک میشد این علاقه تبدیل به نفرت میشد اگه واقعا علاقه داشت پس نگرانی در مورد رفت و امدش بی مورد بود

دومین مورد اینکه جونگ مین و هیون تو یه مدرسه بودن و صمیمیتشون در حدی بود که هیون میکا رو فرستاد تا بره تا شرکت جونگ مین کار کنه ولی جونگ مین از رابطه بین هیون و میکا خبر نداشت

سومین موضوع اینکه تمام پسرای داستان عاشق یه دخترن این در واقعیت کمی غیر منطقی به نظر میرسه




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: Paper Boat،