تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان This is a real Love
تاریخ : شنبه 2 آذر 1392 | 00:06 | نویسنده : Mary
درود به همگی

ما برگشتیم با نقد داستان "یک عشق واقعی"...البته فقط پارت اولش..

این داستانو من و "ملی" نقد کردیم...

بفرمایید بخونید..


با اضطراب وارد کمپانی شد کمپانی که میتونست سرنوشت اون وبرادراشو تغییر بده کمپانی که میتونست اونارو دوباره کنار هم جمع کنه مثل همیه یه ظاهر بیتفاوت به خودش گرفت یه نقاب  که خود واقعیشو میپوشوند منشی با دیدنش از جاش بلند شد:سلام خوش اومدین آقای چویی خیلی وقته منتظرتون هستند (هیچ علامتی به کار نرفته ! نقطه ... ویرگول ... و بقیه علائم .  ملی...با ملی موافقم..باید جمله های ازهم جدا بشن مریم*)
اصلا نفهمید چطوری سلام کرد دنبال منشی به راه افتاد درزد و بعد از چند ثانیه درو باز کرد(این جمله ها رو میشد اینطور نوشت :سلام سرسری کرد و پشت سرمنشی به راه افتاد..منشی:اقای چویی و فلان و اینا..درباز کردن خیلی مساله مهمی نبودفقط باعث شده بود پاراگراف کش پیدا کنه.مریم*):آقای چویی آقای کیم تشریف اوردند
صدایی رو از داخل اتاق شنید(این جمله بازمد اضافی بود میتونستی بنویسی اقای چویی:...مریم*):بله بهشون بگو تشریف بیارند داخل
منشی کنار رفت:بفرمایید داخل آقای کیم
_متشکرم
با همون نقاب بیتفاوتی داخل شد:سلام اقای چویی
آقای چویی بلند شد وبه استقبالش اومد:سلام کیم هیون جونگ خوشحالم که میبینمت
تنها به زدن لبخند اکتفا کردروی یکی از مبل های لیمویی نزدیک میز چویی نشست قبل از اینکه چویی اجازه حرف زدن به هرکدومشونو بده به منشی سفارش دوتا قهوه داد 
چویی:خب اینطور که معلومه هیچ کمپانی حاضر نیست با هر پنج تاتون قرار داد ببنده
برای چند لحظه بهش نگاه کرد انگار منتظر حرفی از جانب اون بود ولی همچنان سکوت کرده بود(استفاده چند جمله و جدا کردنشون با و یا بدون و یه جورایی داستانو شبیه یه غذای خوشمزه میکنه که سرد شده و از دهن افتاده مثلا فلان و فلان..فلان فلان فلان...داستانو از دهن میندازه..اما توصیفاتت خوب بود..مریم*)
ادمه داد:کمپانی ما حاضره با هر پنج تاتون قرارداد ببنده فقط به یک شرط
این جمله آخرو انقدر محکم گفت که خودش فهمید تنها راه اینکه هر پنج تاشون بتونند باهم باشند قبول همین شرطه
_چه شرطی آقای چویی؟
_به شرطی با هر پنج تاتون قرارداد میبندم تو تظاهر کنی که عاشق دختر منی واونو به زندگی امیدوار کنی(خیلی زود رفت سراصل مطلب که یه کم غیرقابل باور بود..مریم*)
چیزیرو که میشنید باور نداشت
_چی فرمودین؟
چویی به سمت هیون جونگ خم شد:ببین دختره من سرطان داره...اون خیلی ناامیده و نمیخ.اد تحت نظر دکترا باشه من از تو میخوام که...میخوام که طوری رفتار کنی که اون باور کنه عاشقشی تا به زندگی امیدوار بشه و اجازه بده پزشکا درمانش کنند
میدونست اگه این شرطو قبول نکنه تنها شانسشونو هم از دست میدند باید یه بار دیگه برای اینکه خوشحالی برادراشو ببینه خودشو فدا میکرد اما احساسات یه دختر این وسط بازیچه قرار میگرفت آیا واقعا بازیچه شدن احساسات یه نفر به خوشحالیبرادراش می ارزه؟؟...آره می ارزه ماباید باهم بمونیم
صدای آقای چویی اونو از فکر کردن به فکر های ترسناکش نجات داد:خب نظرت چیه؟؟قبول میکنی؟
نفس عمیق کشید سعی کرد به دختر بیمار آقای چویی فکر نکنه و فقط به برادراش فکر کنه:بله پذیرفتن شرط شما در قبال قرارداد هر پنج نفر
آقای چویی:پذیرفتن شرط من در قبال قرارداد همهی شما پنج نفر
از جاش بلند شد:خب دیگه اقای چویی من باید برم
_به مدیر برنامه هاتون زنگ میزنم زمان بستن قراردادو بهتون خبر مبدم
درحالی که بهم دست میداند هیون گفت:پس تا اون روز خداحافظ
آقای چویی تا دم در اتاقش همراهیش کرد:خداحافظ کیم هیون جونگ جوان
از منشی خداحافظی کرد و به سرعت از کمپانی خارج شدسریع باهاشون تماس گرفت و اونارو شب به خونه اش دعوت کرد از یه طرف خوشحال بود و از یه طرف عذاب وجدان داشت برای عشقی که باید تظاهر میکرد عشق دروغی که هیچ واقعیتی نداشتبی هدف تو خیابونا میچرخید تصمیم گرفت بره خونه اونا نباید از حالش باخبر میشدند زمانی که رسید خونه مستقیم رفت توی حموم دوش ابو باز کردو با همون لباسا رفت زیرش این کار اعصابشو آروم میکرد از شدت سرمای آب دندوناش بهم میخورد شیر ابو بست و اومد بیرون لباساشو عوض کرد و خودشو پرت کرد روی مبل صدای زنگ اونو از خیالاتش بیرون اورد دوباره یه نقاب شاد رو صورتش کشید یه نقاب دروغین دیگه مثل بقیه نقاب ها برای استقبال به سمت در اپارتمانش رفت و منتظر شد تا اون چهار تا بیان بالا پارک جونگمین با همون چهره بشاش همیشگی جلوش ظاهر د و پشت سرشم اون سه تا اومدند(بازم همون ایراد جملات بدون وقفه و پشت سرهم اومدن..توصیفاتت خوبه ولی مشکل اینجاس ادم تا داره حس جمله قبلی رو به خودش میگیره 180 درجه میچرخی و جمله بعدی هیچ ربطی به قبلی نداره یه جورایی توصیفاتت نا تمامه..وگرنه اگه کامل بنویسی جالب و خوندنی تر میشن..مریم*)
جونگمین:هی هیون جونگ چی شد یاد ماکردی هااااااانننن؟؟؟راستشو بگو 
کیوجونگدرحالی که اونو بخ داخل هل میداد گفتکاه چقدر فک میزنی بزار بریم داخل بعد مخشو بخور 
بعد به هیون نگاه کرد:چطوری؟
هیون نیشخند زد:تو بهتری
کیوجونگ همونطور که جونگمینو هل میداد داخل زد به پشتشو پشت سرش ناپدید شد 
همونطور که داشت با دوتای باقیمونده سلام میکرد صدای جونگمینو شنید:اه چته وحشی چرا پرتم میکنی خودم بلدم بشینم 
کی.جونگ خندید:دوست داشتم
هیون جونگ:جونگمین نیومده شروع کردی؟
هیونگ جون:عادتشه
 جونگمین:اولا هیونگ جون اگه تو حرف نزنی کسی فکر نمیکنه خدایی نکرده تو قدرت صحبت کردن نداری دوما هیون خان کی میگه من نیومدم چشمای اندازهی قورباغت نمیبینه من اینجام؟
هیون جونگ به سکت آشپزخونه رقت:بابا نمکدونچقدر تو بانمکی
جونگمین:لطف داری
هیون پوزخند زد درحالی که گیلاسارو میزاشت رومیز گفت:میدونید کمپانی که هر پنج تای مارو باهم بخواد خیلی کمه اصلا نیست
سکوت بچه ها بهش فهموند که خیلی ناراحتند
گیلاسارو از نوشیدنی پرکرد گیلاسارو دونهدونه بهشون دادو خودشم یدونه برداشت جرعه ایی از نوشیدنیشو خوردو رومبل نشست و به اونا نگاه کرد 
یونگ سنگ:الان واسه چی این حرفو زدی؟؟
_یه کمپانی پیداشده حاضره که با هر پنج تامون قرارداد ببنده
هیونگ جون:چیییییییی؟؟؟شوخی میگنی؟
_واسه چی باید شوخی کنم؟
کیوجونگ:خب خب کی باید بریم قرارداد ببندیم؟
هیون پوزخند زد:بابا شماچقدر هولید یه کم کلاس خودتونو حفظ کنید
جونگمین:لوس نشو کی؟
_اوخ ببین کی به کی میگه لوس
جونگمین تقریبا داد زد:میگگگگگممممم کیییییییییییییییی؟؟؟
_خیلی خب بابا میگم زنگ میزنند با مدیر برنامه هامون هماهنگ میکنند
هیونگ جون پرید بغل هیون:باورم نمیشه هیونگ بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم
هیون در حالی که سعی میکرد هیونگو از خودش جدا کنه گفت:اه از ادامس هم چسبناک تری
هیونگ جون:خیلی بیشعورو بی احساسی
کیوجونگ:یه لحظه ساکت باش داری جدی میگی دیگه؟
هیون:اههههههه الان به قیاقه من میخوره با شماها شوخی کنم
جونگمین بادقت بهش نگاه کرد:راست میگه به قیافش نمیخوره
یونگ سنگ:بیخیال این حرفا
گیلاسشو اورد جلو بقیه هم این کارو کردند:به سلامتی
بعد از چند ساعت بالاخره دوستاش رفتند بارفتن اونا کلی فکر به مغزش حمله کرد نمیدونست اینکاری که اره مبکنه درسته؟واقعا حاضر بود به خاطر دوستاش با احساسات یه دختر بازی کنه؟کلافه به موهاش چنگ زد گیلاسشو دوباره پر کردو یه سره سر کشیداز این خسی که داشت متنفر بودانقدر تو اون حالت موند نفهمید کی چشماش بسته شد.صبح باصدای زنگ گوشیش بیدار شد تمام تنش به خاطر اینکه تمام شبو نشسته رومبل خوابید درد میکردگوشیش قطع شد به گوشیش نگاه کرد ساعت 10 صبحو نشون میداد مدیر برنامش بهش زنگ زده بود شمارشو دوباره گرفت با دومین بوق صدای مدیر برنامش تو گوشی پیچید:سلام
_سلام آقای جانگ با من کاری داشتید؟
_بله از اون کمپانی تماس گرفتند برای ساعت شش عصر قرار گذاشتند
_ممنون از طلاعتون
_خواهش میکنم
گوشیو قطع کرد وبه آشپزخونه رفت به دورو برش نگاه انداخت باید به خانوم سو میگفت بیاد اینجارو تمیز کنه واسه خودش قهوه درست کردو نشست روصندلی آشپزخونه تا ساعت شیش باید کاراشو میرسید سریع آماده شدواز خونه بیرون زد ساعت چهار خسته و کوفته برگشت خونه تصمیم گرفت یه ساعت بخوابه با همون لباسا خودشو پرت کرد روتخت بعد یه ساعت به لطف زنگ ساعت به زور از خواب بیدار شد سریع دوش گرفتو به سمت خونه جونگمین حرکت کرد وقتی رسید اونجا همه رسیده بودند سریع به همشون سلام کردودوباره راه افتادند راس ساعت شش جلو کمپانی بودند هر پنج تاشون از ماشیناشون پیاده شدند و به داخل کمپانی رفتند وارد دفتر رییس شدند دوباره منشی براشون بلند شد و تعظیم کرد و تادم اتاق رییس همراهیشون کرد (جملات اضافی خیلی زیادن خیلی از این جمله ها رو میشد یکی کرد و البته همچنان بین جملات فاصله نذاشتی..و جملات نامربوط رو باهم قاطی کردی..هرجمله ای که مینویسی یا هرتوصیفی که میکنی باید توی ذهن خواننده تموم شه بعد بری سراغ بعدی وقتی جملات و توصیفات ناتمام میمونه و سراغ یه موضوع دیگه میری جذابیت داستان کم میشه..مریم*)
منشی دراتاقشو باز کرد:آقای چویی آقایون تشریف اوردند خودشو کشید کنار تااونا برن داخل اول هیون پشت سرش کیوجونگ بعدش جونگمین و یونگ سنگ و در آخر هیونگ جون وارد شدند
مدیر چویی بلند شد و به استقبالشون اومد:به به ببین کیا اینجان فرشته های دابل اس
به اقای چویی تعظیم کردند
چویی:بشینید خیلی خوشحالم که میبینمتون وبه هیون نگاه کرد
هیون هم درجوابش یه لبخند تصنعی زد 
چویی:خب خب بهتره بریم سر اصل مطلب
کیوجونگ:بله حق باشماست
_خب من به مدت 5سال باشما قرارداد میبندم و پنج تا برگه رو به سمتشون گرفت شرایط توش نوشته به برگه ها نگاهی انداختند
یونگ سنگ:منظورتون از اینکه میتونید تو هرزمان قراردادو لغو کنید چیه؟
_یعنی اینکه اون چیزی که من میخوام نشه قرارداد لغو میشه و به هیون نگاه کرد
هیون منظورشو خوب فهمید:همچین اتفاقی نمی افته آقای چویی بهتون قول میدم
آقای چویی یه نگاه معنی دار بهش کرد:امیدوارم همین طور که میگی باشه خب حالا اگه موافقید قراردادو امضاکنید
هر چهارتاشون به هیون نگاه کردند هیون بابازو بسته کردن چشماش موافقتشو اعلام کرد وخودش زودتر از همه قراردادو امضا کردند بقیه هم به تبعیت ازاون قراردادو امضا کردند هیون قراردادای امضاشده رو گرفت و به مدیر چویی داد قراردادارو ازش گرفت و باهاش دست داد آروم طوری که فقط هیون بشنوه گفت:امیدوارم سرقولی که دادی بمونی
قرار شد از فردا کارای مربوط به معرفی کمپانی جدیدو انجام بدند اونشب قرار شد همگی مهمون لیدر گروه باشند مهمون که نه میشه گفت خودشونو انداختند هیونم مثل همیشه نقاب بیتفائتی و خوشحالی به چهره اش زد در حالی که فقط خودش میدونست تو دلش چه غوغاییه از یه طرف حس خوشحالی از خوشحالی دوستاش از یه طرف یه حس بدبه خاطر کاری که میخواست انجام بده با اینکه میخواست خودشو قانع کنه این کار واسه سلامتی اون دختره ولی دلش قانع نمیشد احساس میکرد با این کارش احساسات یه دخترو به بازی میگیره بعد از جدا شدن از بچه ها برگشت خونه سعی کرد افکار مغشوششو پس بزنه و بخوابه فردا سرساعت هفت باید کمپانی می بود

ملی :
درود ^^
علامت های گذاشته شده خیییییییییلی کم بود . یه جاهایی تو داستان واقعا" لازمه جمله ی بعد از خط بعد شروع بشه ! واقعا لازمه جاهایی که لازمه نقطه و ویرگول و بقیه علائم گذاشته بشه .
مورد دوم اینکه خیلی جاها فاعل مشخص نبود ! مثلا" داستان از زبون اول شخص بود اما گفته میشد در رو باز کرد ! در حالی که منظور منشی بود .  و قسمت های دیگه ی داستان که این مورد تکرار شده بود ...
جز این دو مورد من ایراد یا نظر خاصی راجع به داستان نداشتم ... در کل , صرف نظر از این دو مورد , به نظر من خوب بود .


مریم*   نقد کلی

موضوع داستان جالب بود و کلیشه ای نبود..یکی از ایرادایی که نمیتونم ازش بگذرم صحبتایی بود که گروه باهم داشتن خیلی شبیه بچه ها باهم کل کل میکردن هممون میدونیم جونگمین شوخه و کل کل زیاد میکنه ولی باید حواسمون باشه که توی داستان اگه قراره کل کل کنه باید کل کلاش جالب و جذاب و البته خنده دار باشه..ولی دیالوگایی که تو داستان به کار رفته بود یه کم بچه گانه بود..
نکته بعد که چنبارم تویداستان بهش اشاره کردم همون ناتمام گذاشتن احساسات خواننده بود..یه توصیف شروع میشد قبل از اینکه به اوج برسه و تموم بشه یهو قطع میشد و یه موضوع دیگه پیش کشیده میشد که کوچکترین ارتباطی به توصیف قبلی نداشت..بازم میگم خیلی خوب توصیف میکنی فقط باید یه کم رو کمیتشون کار کنی...
اون یکی ایرادم که ملی جون گفت همینه که بین جملات فاصله نمیذاری..
همین دیگه..ببخشید که نسبت به ملی بیشتر ایراد گرفتم من یه جورایی ادم ایراد گیریم..هه هه..البته باید توجه داشت که این پارت اوله و معمولا پارتای اول خیلی جذاب نیستن این یه اصل اثبات شده س...




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: This is a real Love،