تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستانHere,You & I,Separation
تاریخ : سه شنبه 5 آذر 1392 | 11:38 | نویسنده : Mary
خوب همونطور که گفتم دیگه برای نقد منتظر داستانای نویسنده ها نمی مونیم و یا ازشون اجازه نمیگیرم...کار منتقد همینه..

اولین داستانی که با این روال میخوام نقد کنم این داستانه..با اسم اینجا..من و تو..جدایی..

البته به نویسنده ش اطلاع داده شده...


 در اتاق خواب رو باز کردم و بیرون اومدم . هنوز یه کم گیج خواب بودم اما نه اونقدر که متوجه اطرافم نباشم . وارد سالن که شدم نگاهم به سمت بالکن کشیده شد . مثل همیشه درش باز بود و پرده های توری میون دست های باد میرقصیدن . به خاطر کنار کشیده بودن پرده های ضخیم نور ملایم صبحگاهی تمام سالن رو روشن کرده بود .

اما من هیچی نمیدیدم . نگاهم تنها روی یه چیز بود . میز شیشه ای وسط سالن (وقتی اولش اونهمه توصیف داشته دیگه بعدش نمیشه گفت من هیچی نمیدیدم پاراگراف اول با جمله اول این پاراگراف تناقض دارن باهم..مریم*). به سمتش رفتم . از همونجا هم میدرخشید . یه حلقه ی الماس کنار یه شاخه گل سرخ آتشین . کنار میز که رسیدم ایستادم و همونطور خیره نگاه اشون کردم . به آرومی دستم رو جلو بردم و گل سرخ رو برداشتم . به صورتم نزدیکش کردم و عطر تند و دلنشینش رو تو ریه هام فرستادم . حس لذت بخشش باعث شد چشم هام رو ببندم .

همون موقع صدای ضعیفی رو شنیدم . صدای ضعیف بیب بیب . یه نفر داشت رمز در ورودی رو میزد . سرم رو چرخوندم و به اون سمت نگاه کردم . در با صدای بوق کوتاهی باز شد و هیون جونگ با صورت داغون و پر استرس اومد داخل . جالبه . تا حالا متوجه نشده بودم همه ی بخش های این خونه مستقیم به سالن راه دارن . در خونه که باز بشه سالن اولین جاییه که باید پا بذاری . در تمام اتاق خوابها هم یه راست به اینجا باز میشه .

همین که اومد داخل و در رو بست نگاهش با نگاهم گره خورد . نگاهی که زیاد طول نکشید . با نگرانی تمام سالن و آشپزخونه رو با نگاهش کاوید . وقتی چیزی رو که میخواست پیدا نکرد یه قدم اومد جلو و دوباره به من خیره شد . چشم هاش برق میزدن . به آرومی طوری که بغضش رو متوجه نشم پرسید : - کایرا کجاست ؟

سرم رو یه کم به سمت چپ خم کردم . حتی خودم هم میتونستم مات شدن نگاهم رو حس کنم . همونطور که بهش نگاه میکردم جواب دادم : - کایرا ؟ کایرا دیگه کیه ؟ همچین شخصی رو نمیشناسم .

قدمی رو که جلو اومده بود دوباره به عقب برداشت . برق چشم هاش حالا شدیدتر شده بود . یعنی تو مرز گریه بود ؟ شاید . بهش پشت کردم و به سمت دره باز بالکن رفتم . دری که کایرا همیشه بازش میکرد . کسی که البته من نمیشناختم . اجازه دادم پرده با نوازش های نسیم دور تنم بپیچه و یه بار دیگه شاخه گل رو به صورتم نزدیک کردم و بو کشیدم .

حالا هیون اونجا بود . اون سر سالن . جلوی در ورودی . من اینجا بودم . این سر سالن . جلوی بالکن . و بین ما فقط یه میز شیشه ای بود و یه حلقه ی الماس که زیر نوری که اتاق رو روشن میکرد میدرخشید . هیچ چیز دیگه ای نبود جز جدایی .

 (توصیفات جامع و کامل بود و تقریبا همه چیز وصف شده بود با اینکه پوینت خوبیه اما وقتی میگیم توصیف کامل منظور این نیست که به توصیف تمام حرکات بدن کاراکتر بپردازیم...مثلا دستشو بلند کرد دراز کرد برداشت گذاشت...غیر از این مورد بقیه توصیفات جامع و کامل بود..مریم*)

سال 2018

 

روی صندلی مخصوص دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف بود . دکتر چانگ همونطور که پشت میزش نشسته بود بهم گفت : - ببینید جونگمین شی . چند بار دیگه هم بهتون گفتم باید مراقب خودتون باشید . این همه کار فشار زیادی بهتون میاره . مسئله ی دیگه رابطه هاتون هست . آدم ها هر چقدرم بیخیال باشن باز هم احساس دارن و حتی کوچکترین رابطه ها یه تاثیری روشون میذاره . چند بار بهتون اخطار دادم . شما دارین خودتون رو به نقطه ی بدی میکشونید . سلامتی اتون در خطره . امیدوار بودم به توصیه هام توجه کنید .(کاملا با دکتر ارتباط برقرار کردم دیالوگاش دقیق و خوب بود مریم*)

با اینکه صداش رو میشنیدم ولی واقعا هیچ توجهی بهش نداشتم . اونم یه دکتر بود مثل همه ی دکترها . همه اشون یه سری حرف های تکراری میزدن . همه اشون نصیحت میکردن و در نهایت یه مشت قرص و دارو بهت میدادن که مثلا بهترت کنه ولی آیا این چیزا آدم رو بهتر میکنه ؟ هیچ دارویی نمیتونه اون چیزی رو که میخوام بهم بده . یه کم حس رضایت .

با خستگی مضاعفی از جام بلند شدم . با اینکه حدود دو ساعت روی اون صندلی دراز کشیده بودم از هر زمان دیگه ای خسته تر بودم . دلم یه چیزی میخواست . یه چیزی که خودم هم نمیدونستم چیه . یه کم دلم تنگه . یه کم به هم فشرده ست . دلم برای خودم تنگ شده . چیزی که هیچوقت نتونستم برای این دکتر یا دکترای دیگه توضیح بدم . انگار تو گوش همه اشون پنبه فرو کردن . هیچکس نمیفهمه . حوصله ندارم برای همین در مقابل دکتر که داره نگاهم میکنه فقط تعظیم میکنم و از در میرم بیرون . الان یه مدته همینطوری میگذره . در سکوت و سکوت و سکوت .

سوار ماشین که میشم و راننده حرکت میکنه تمام مسیر سرم رو به شیشه تکیه میدم و به بیرون زل میزنم . یادم نمیاد از کی دیگه حوصله ی رانندگی هم ندارم . چراغ های روشن شهر و زرق و برق هاش از جلوی چشم هام رد میشن . از جلوی چند تا بار رد میشیم . دیگه حتی دوست ندارم برم بار . دیگه هیچی ارضاعم نمیکنه . حتی اون دخترای خوشگل و عشوه گر . از همه چیز اشباعم . از همه چیز و همه کس . حتی از خودم . از زندگی .

(بازم همون ایراد قبلی اغراق در توصیفات حوصله خواننده رو سر میبره..مریم*)


یه لحظه چشمم به یه چیزی میخوره . فقط برای یه صدم ثانیه حس میکنم یه چیزی دیدم . سریع سرم رو از شیشه برمیدارم و برمیگردم و از شیشه ی عقب به بیرون زل میزنم . دنبال چیزی میگردم که تنم رو لرزوند . شک دارم خودش بوده یا نه . حس غریبی دارم . یه مدته حسش میکنم . انگار یه نفر دنبالمه . چون چیزی پیدا نمیکنم مثل همیشه به خودم میگم اشتباه میکنم . چون دلم میخواد اینطور حس کنم .(کنم کنم کنم...سه بار پشت هم تکرار شد..از جذابیت داستان میاره پایین بهتره جمله ها رو با فعل های متفاوت ختم کنیم..مریم* ) چشم هام رو میبندم و این بار تا رسیدن به خونه دیگه یه لحظه هم بازش نمیکنم .

وقتی میرسم و وارد آپارتمان باشکوه و خالیم میشم مستقیم میرم حموم . بعد از یه دوش مختصر لباس خوابم رو میپوشم و خودم رو تو تخت خوابم پرت میکنم . همونطور که چشم هام از خستگی سنگینم بسته میشه با خودم تکرار میکنم فردا حتما فرق میکنه . اون لحظه میدونم دارم به خودم دروغ میگم بدون اینکه بدونم از فردا همه چیز واقعا تغییر میکنه .

..

..

دختر به آرومی به طرف در شیشه ای قدم برمیداشت . با هر قدمی که پیش میرفت نگاه ها به سمتش برمیگشت . دختر اما بی تفاوت به نگاه های خیره ی سایرین به روی خودش وارد ساختمون شد و به سمت میزی که در لابی قرار داشت رفت و از زنی که پشت میز نشسته بود پرسید : - چطور میتونم به بخش سرگرمی برم ؟ با مدیر هان قرار ملاقات دارم .

زن یه لحظه سرش رو بلند کرد و با دیدن دختر اون هم یه لحظه همینطور ساکت نگاهش کرد و بعد بلند شد و به آسانسور سمت چپ اشاره کرد : - برید به طبقه ی ششم . راهروی سمت چپ رو که تا انتها برید به بخش سرگرمی میرسید . وارد که بشید از هرکس سوال کنید اتاق رو نشون اتون میده . مدیر هان رئیس همون بخشه .

دختر سرش رو به نشانه ی احترام کمی خم کرد و به سمت آسانسور رفت . همونطور که داشت دور میشد زن همچنان بهش خیره بود . با بسته شدن درهای آسانسور اون هم برگشت و سرجاش نشست . آسانسور در طبقه ی ششم توقف کرد و دختر ازش بیرون اومد و به جهتی رفت که زن بهش گفته بود . انتهای راهرو تابلویی نصب شده بود که روش نوشته شده بود " بخش سرگرمی " . داخل شد و به سمت اولین میز رفت . پسر جوونی که پشت میز نشسته بود با دیدنش از جا پرید . دختر مقابلش ایستاد و پرسید : - دنبال اتاق مدیر هان میگردم . کجا میتونم پیداش کنم ؟(استفاده از توصیفات زیاد و فعل های بی شمار اینجام صدق میکنه..مریم*)

پسر با دست به اتاقی اشاره کرد بدون اینکه حرفی بزنه . دختر هم بی توجه مسیر انگشتش رو دنبال کرد و به سمت اتاق رفت . نگاه پسر همچنان به اون دختر با اون قد بلند و زیبا بود که با اون لباس دکلته و کفش های پاشنه بلند با حالت خاصی راه میرفت . انگار همون لحظه از یکی از گرون ترین آرایشگاه های پاریس بیرون اومده باشه . نیشخندی زد و زیرلب زمزمه کرد : - چه دختر باحالی .

دختر به اتاق مورد نظر که رسید چند تقه به در زد و با اجازه ی ورود در رو باز کرد و پا درون اتاق گذاشت . مدیر هان که با دو نفر از دستیارهاش پشت میزش مشغول بررسی پروندهایی بود با ورودش به دقت نگاهش کرد . دختر تا مقابلش جلو رفت و دستش رو دراز کرد : - سلام . من کایرا هستم . با شما وقت ملاقات داشتم .

مدیر هان یه لحظه به دست دختر که به سمتش دراز شده بود نگاه کرد و بعد دستش رو گرفت و کمی فشرد . بهش اشاره کرد بشینه : - بله . منتظرتون بودم . به نظر میرسه شما نویسنده هستید .

کایرا لبخند زد : - نویسنده و کارگردان . برگه ای رو روی میز گذاشت و به طرف مدیر هلش داد . مدیر به برگه نگاه کرد . کمی بعد متعجبانه سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد : - این دیگه چیه ؟

کایرا بیتفاوت جواب داد : - مدرک فارغ التحصیلی من از دانشگاه هاروارد آمریکا . چطور مگه ؟

رئیس هان با پوزخندی برگه رو به سمتش برگردوند : - از کی تا حالا تو مدرک تحصیل فقط اسم کوچیک نوشته میشه ؟ کایرا ؟ اسم خانوادگی نداری ؟

کایرا مستقیم بهش نگاه کرد و محکم جواب داد : - خیر ندارم . هیچوقت نداشتم . حتی تو کارت شناسایی و گذرنامه و تمام مدارکم فقط همین ثبت شده . کسایی که این مدارک رو بهم دادن با این مورد مشکلی نداشتن . شما مشکل دارین ؟

برقی تو نگاه کایرا بود که رئیس هان رو کمی ترسوند و باعث شد به آرومی مدرک تحصیلی رو روی میز بذاره : - نه خوب مشکلی نیست . چه کمکی از دستم برمیاد براتون انجام بدم ؟

کایرا به صندلیش تکیه داد : - من میخوام یه سریال بسازم . داستانش رو خودم نوشتم و سرمایه گذار اصلیش هم خودم هستم ولی برای ساخت سریال لازمه با یه شبکه ی تلویزیونی قرارداد داشته باشم تا وقتی ساخته شد پخشش کنه . برای همین اومدم اینجا تا با شبکه ی شما قرارداد ببندم .

مدیر هان به صندلیش تکیه داد . با دقت بیشتری به دختر نگاه کرد . یه جورایی خیلی مغرور به نظر میرسید . غیر از اون یه چیز خاص تو وجودش بود . یه اعتماد به نفس بارز . با لباس هایی که تنش بود به نظر میرسید وضع مالی خوبی داره . البته خودش هم گفته بود میخواد سرمایه گذار اصلی سریال خودش باشه . این یعنی که وضعش خیلی بد نبود . به هرحال هر کسی میتونست با یه سرمایه ی کم و بازیگرای درجه پایین یه سریال بسازه : - میتونم فیلم نامه اتون رو ببینم ؟

کایرا دست تو کیفش کرد و یه پوشه بیرون کشید و دستش داد . پوشه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد . با اینکه میخواست فقط یه کم ازش بخونه ولی قبل از اینکه بفهمه چی شده چنان غرق فیلم نامه شد که گذر زمان از دستش در رفت . به خودش که اومد نصف فیلم نامه رو خونده بود و اگر دستیارش با بیقراری شونه اش رو تکون نمیداد میخواست تا انتهاش رو بخونه . با خودش فکر کرد حیف این فیلم نامه که قراره هدر بره .

پوشه رو بست و روی میز گذاشت . دو دستش رو روی پوشه گذاشت و بهم قلاب اشون کرد و به کایرا نگاه کرد : - فیلم نامه اتون قابل توجهه . میتونم بپرسم برای نقش ها از چه کسانی میخواید استفاده کنید ؟

کایرا هم دست هاش رو روی میز گذاشت و بهم قلاب اشون کرد و لبخند زد : - درواقع زیاد در موردش فکر نکردم . فقط دلم میخواد نقش اول مردش رو پارک جونگمین بازی کنه .

مدیرهان شکه نگاهش کرد . اول به خاطر اینکه پارک جونگمین یه هنرمند گرون قیمت بود و دوم برای اینکه اون اصلا مناسب اون نقش نبود . درسته که خواننده ی موفقی بود اما همونقدر که تو خوانندگی استعداد داشت و فوق العاده بود تو بازیگری واقعاً افتضاح بود و هیچی از این کار نمیدونست . چند تا سریالی هم که بازی کرده بود فقط به خاطر چهره و شهرتش بود نه هیچ چیز دیگه وگرنه هیچ کارگردان خوبی روی اون سرمایه گذاری نمیکرد . بخصوص که باید کلی هم بهش دستمزد میداد .

با صراحت نظرش رو اعلام کرد : - موافق نیستم . این کار فقط پول دور ریختنه .

نگاه کایرا رنگ جدیت گرفت : - این نظر شماست . من فکر میکنم اون عالی این نقش رو بازی میکنه . روی تمام پولی که برای این کار سرمایه گذاری کردم شرط میبندم که فوق العاده میشه .

مدیر پوزخند زد : - و شما چقدر برای این کار کنار گذاشتین ؟

کایرا با بی تفاوتی نگاهش کرد : - 5 میلیون دلار .

با تعجب و تردید آب دهانش رو قورت داد . این دختر انگار ثروتمندتر از اون بود که به نظر میرسید . کایرا کمی به سمت جلو خم شد : - تنها مشکلم اینه که چطوری میتونم با بازیگرها تماس بگیرم . با پارک جونگمین و بقیه منظورمه . وقتی نقش ها رو انتخاب کردم باید بتونم فیلم نامه رو براشون بفرستم و دعوت اشون کنم . برای این کار به کمک نیاز دارم و خوشحال میشم کمکم کنید .

مدیر هان بعد از کمی فکر به یکی از دستیارهاش اشاره کرد : - دستیار شین میتونن کمک اتون کنن .

کایرا بلند شد و با رضایت لبخند زد : - ممنونم . میتونیم از همین الان شروع کنیم دستیار شین ؟ البته اگه کار دیگه ای ندارین .

دستیار شین که دختر جوونی بود به مدیر نگاه کرد که اون هم با اشاره ی سر بهش اجازه ی رفتن داد . همراه با کایرا از اتاق خارج شدن . مدیر هان همچنان در این فکر بود این دختر حتما دیوونه ست که تصمیم گرفته چنین پولی رو اینطور دور بریزه و غیر از اون فیلم نامه ی خوبی رو که داره خراب کنه . پارک جونگمین چیزی جز یه بازنده نبود . به نظر میرسید هر چی سنش بالاتر میره وضعش به جای بهتر شدن بدتر میشه و این اواخر سرمایه گذاری ها روی اون کمتر و کمتر میشد . حالا که تقریبا 32 سالش بود و یه هنرمند جا افتاده بود این میتونست به معنای مرگ هنری باشه .

..

منیجر به طرفم اومد و بدون هیچ حرفی پوشه ای که دستش بود رو روی میز گذاشت . بازش کردم و به برنامه هایی که داخلش بود نگاه کردم . با این حال چشم هام هیچی نمیدید . تو فکر بودم . چیزی به پایان قراردادم با کمپانی که باهاش کار میکردم نمونده بود ولی هیچ خبری از تمدید قرارداد نبود . هیچ درخواستی هم از هیچ کمپانی دیگه ای نداشتم . خوب میدونم کارم رو به اتمامه . خیلی وقت از آخرین فیلمی که بازی کردم میگذره . تمام پیشنهادهایی هم که بهم میشن کارهای بی ارزشن که کاملا مشخصه فقط برای استفاده از چهره و شهرتمه . فیلم ها و سریال های بی سر و ته و آبکی که بازی کردن در اونها فقط توهین به خودمه .

تنها چیزی که برام مونده همین صداست که انگار تازگی کسی حتی اون رو هم نمیخواد . داغونم . دارم کم میارم . هر بار که تلویزیون رو روشن میکنم اکثرا شاهد موفقیت و پیشرفت روز به روز کسایی هستم که یه زمانی با هم یه گروه بودیم و برای هم مثل برادر مثل یه خانواده بودیم . حال و روزم باعث میشه دیگه حتی نخوام تلویزیون تماشا کنم . هرچقدر کمتر ببینم کمتر حس پوچی میکنم . تو همین فکرام که منیجر یه بار دیگه بهم نزدیک میشه و با صورتی که یه کم مات و مبهوته یه پوشه میذاره روی میز : - این همین الان رسید . فکر میکنم بهتره بخونیش .

پوشه رو برمیدارم و نگاهش میکنم . یه فیلم نامه ی دیگه . میخوام پرتش کنم تو سطل آشغال . حتما یکی دیگه از همون فیلم نامه های مسخره ست ولی چون منیجر مقابلم ایستاده و پیشنهاد کرد بخونمش نمیتونم این کار رو بکنم . بازش میکنم و شروع به خوندن میکنم . صفحه ی دوم رو که رد میکنم پوشه رو میذارم روی میز و تمام توجهم بهش جلب میشه و غرق خوندنش میشم . سر که بلند میکنم اثری از منیجر نیست . به ساعت نگاه میکنم . وقتی شروع به خوندن کردم ساعت نزدیک 9 شب بود . الان تقریبا 5 صبحه .

پوشه رو میبندم و صندلی گردونم رو میچرخونم و پاهام رو دراز میکنم . این فیلم نامه فوق العاده ست . تنها مشکلش اینه چرا برای من فرستادنش ؟ حتی خودمم میدونم بازیگر خوبی نیستم . این کار یه بازیگر حرفه ای و درجه یک میطلبه . حتما اشتباهی شده . باید کارگردانش رو ببینم و باهاش حرف بزنم . با یادآوری این موضوع سریع میچرخم و صفحه ی اول پوشه رو باز میکنم و دنبال اسم کارگردان میگردم که توجهم به این عبارت جلب میشه :

نویسنده : کایرا

کارگردان : کایرا

با خودم میگم این دیگه چه معنی میده ؟ تا به حال همچین چیزی ندیدم . حالا دیگه کاملا مصمم هستم این نویسنده کارگردان رو ببینم . باید از خودش بشنوم میخواد باهام کار کنه تا مطمئن بشم اشتباهی پیش نیومده . 



نقد کلی مریم*

داستان از تم و موضوع خوبی برخورداره نویسنده قدرت توصیف خوبی داره اما  ایرادهای داستان رو به صورت دسته بندی مینویسم

1.دیالوگ خیلی کم..کاراکترها به ندرت حرف میزدن

2.توصیفات اغراق امیز و بیش از حد

3.استفاده از افعال زیاد و پشت سرهم...وقتی میشه یه پاراگراف رو با دو تا فعل نوشت لزومی نداره 20 تا فعل پشت هم بیاد...

4.استفاده از افعال تکراری مثل"کنم" به صورت متوالی....




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: Here.You & I.Separation،

نمایش نظرات 1 تا 30