تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان cause i,m so crazy for U
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 16:11 | نویسنده : Mary

درود دوستان
با یه نقد دیگه برگشتم..

البته چون نویسنده ش حذف شده نتونستم بهش اطلاع بدم اگه شماها میشناسینش بهش بگین...لدفا


بفرمایین بخونین..و بنقدین




منچستر انگلیس ساعت یك شب منزل اقای هوگو اتاق نیكی

نیكی:سلام بچه ها امشب قراره چیكار كنیم تولده دابله یااااااااااااااا بالماسكه یااااااااااااتولد یكی از بچه های وب.بچه ها من میترسم تنها تو اتاق تاریك نشستمممممممممم زود گرم كنید مجلسو من ترسم فراموشم شه.(ارسال)**كلیك**(تویاهو مسنجرن دارن با هم چت میكنن)

سارا:اوخییییییییییییییی اخه تو كه میترسی چرا اتاقتو از اون دو تا دیونه جدا كردی پیش اونا بودی حداقل نیم ساعت چشم رو هم میزاشتی حالا چی تا صبح باید اون دوتا تیله برق بزنه دل اجنه ها رو ببره.... پریماه:هیییییییییییییی بجای دلداری دادنته اینجوری كه تو میگی ترسم بیشتر میشه كه دیونهههههههههه!!!!

جك:اوخییییییییییییی نازییییییییی .ببین خوشگله من هنوز سر حرفم هستمااااااااااااا اگه لب تر كنی همین الان از پنجره میپرم تو...اخه تو از اون هیون جونت چی دیدی كه ما نداریم(what doyou see on your dear hyun that we don,t have it?).. اولواخرش باكرگیت بره خودمه عشقم.

با این حرف جك حرصم گرفت:گمشووووووووو عوضی.. بازم چرتو پرت گفتیییییییییییییییی! چیه زورت گرفته كه اونو به شماها ترجیح میدم .

جك:هوففففففففففففففففف حیف كه دلم بدجوری پیشت گیره وگرنه میدونستم چی بگم. باشه خوشگل خانم هرجور تو بخوای.اما یادت باشه بگی بمیر میمیرم برات.

نیكی: برو بابا نخواستیم.................پیتر:چی شد! چی شد! من نبودم به عشقم پیشنهاد دادی جك جانسوننننننننننننننننن(عصبانی)......................جك:برو بابا تو دیگه چی میگی این وسط ؟میخوای پای اون یكی چشتم بادمجون بكارم...........لویی:اوه اوه الكی بر عشق من جنگ نكنین كه بر خودمه. عمراااا اگه بزارم حتی انگشت كوچیكتون بهش بخوره..............جان:هی لویی درسته ارشده كلاسی اما من نمیزارم حتی اگه بمیرم....................این دفعه هر سه تاشون باهم گفتن:خوب بمیر........................نیكی:همتون برین بمیرین من به جز هیون هیشكی رو نمیخوامممممممم(ارسال)**كلیك**............

(میتونم اعتراف کنم که کل این مکالمات رو به زور خوندم..معذرت میخوام اما دیالوگها بی نهایت لوس و بی سر و ته و بچه گانه بود... این از این مورد..مورد دوم اینکه وقتی همون اول گفتی دارن توی یاهو مسنجر میچتن که البته انگلیسی ها خیلی کم از یاهو مسنجر استفاده میکنن چون یه عالمه مسنجر دیگه دارن..بگذریم وقتی اولش گفتی دارن میچتن دیگه لازم نبود هی بنویسی کلیک یا ارسال و این حرفا..فیلنامه که نمی نویسی..داستانه..مریم* )


همین موقع بود كه صدای در منو از جام پروند(اون اول به نظر میومد داستان از دید راوی بیان میشه اما یهو تبدیل به اول شخص شد..مریم* )... رومو برگردوندمو در كمال تعجب دیدم پدر ژانه... من وقتی دو ساله بودم پدرمو از دست داده بودم و مادرم وقتی من چهار سالم بود با پدر ژان ازدواج كرده بود... از وقتی خودمو شناخته بودم پدر ژانو دیده بودم واونو به عنوانه پدر خودم میدونستم... مرد خوبی بود...یه مسیحیه متعصب…به خاطر همین تعصبش همیشه مواظب من بودهو نزاشته عادت های زشته كشورمون رو پاكیه من تاثیری بزاره... (توهین به فرهنگ یک کشور دیگه قابل قبول نیست مریم*)به همین دلیلم مادرم خیلی بهش اطمینان داشت وهمیشه از داشتن اون از خدا متشكربود...من هم حسی مشابه حس مادرمو نسبت به این مرد انگلیس الاصل داشتم... ناگهانی بودن این امدنو به پای یه كار پدرانه گذاشتم با ولم اروم گفتم:بفرمایید.........صفحه ی لپ تابمو بستم ...درحالی كه به احترامش بلند میشدم گفتم:ببخشید پدر ژان كه اتاقم مرتب نیست بفرمایید اینجا بنشینین.........؟یه نگاه به تختم انداختم...پربود از لباسایه رنگوورنگی كه برای مهمونیه بعداز ظهره عمه ژولیت میخواستم بپوشم...با اه خفیفی به سمته تخت رفتم....تمام لباسای روی تختمو با فشار دستام كنار زدم ... برای تقریبا دو نفر جا باز كردم ....رومو سمتش كردمو با لبخنده همیشگیم گفتم:بفرمایید پدر ژان .اینجا بنشینید............وقتی پدر ژان نشست خودمم صندلیه میز تحریر كوچیك اتاقمو برگردوندموروش نشستم...(اگه میخواست رو صندلی بشینه چرا اندازه دونفر جا باز کرد..ایرادی نداره ولی چون قرار نبود کنارش بشینه دیگه لازم نبود به اینکه چقد جا باز شده اشاره بشه..مریم*) با نگاه منتظرم به پدر ژان زل زده بودم:خووووووووووب چیزی شده پدر ژان؟؟؟؟.........................(اسم شخصیت پدر ژان خیلی تکرار میشه بهتره بجاش از ضمیر استفاده شه..مریم*)نگاهی به چشمانه ابیش انداختم... بازم اون نگاه!...نمیدونم چرا چند وقت بود اصلا نمیتونستم معنیه نگاهایه پدر ژانو بفهمم...نگاهایی كه فقط جنسیت یه دخترو بهش یاد اور میشد...فقط به همون نقطه خیره میشد... اون روزا خیلی این نگاه عجیبو ازطرف پدرژان حس میكردم...نگاهی كه منو یاده روزایه تلخه زندگیم مینداخت... تو تمام مدت زندگیم فقط تونسته بودم به دوتا مرد از مردای

اطرافم اطمینان كنم... " پدر ژان" و "عموالكس" كه دوست پدر فرانسویم بود .... اونم مثله پدرم یه مسیحیه معتقد بود...وهمیشه بدونه هیچ چشم داشتی از همسرو دختره دوستو برادرش مثه یه حامیه واقعی مراقبت كرده... با صدای پدر ژان به خودم اومدم................

پدر ژان:نیكی عزیزم چرا اونجا نشستی بیا نزدیكتر

درحالی كه نگاهه خیرشو ازم برنمیداشت...بلندشدو تمام لباسای روی تختمو برداشت رو صندلی میز كامپیوترم گذاشت... به سمته تخت رفت بدونه این كه بفهمم چجوری دسته چپموبه همراه برد...باكشیده شدنه دستم بدونه این كه بخوام از جام بلند شدم...جلویه تخت دستاشو رو شونه هام گذاشتوفشارداد...براثر فشاره دستاش خود به خود زانوهام خم شدو رو تخت نشستم...درحالی كه چفتم مینشست...دستشواز شونه هام به سمته كمرم سوق داد...دستی به كمره باریكم كشید ...جوری كه تا امتداده نخام پیش رفت... تمامه تنم مور مور میشد…………….پدر ژان:عزیزم چرا تو هوای به این گرمیه اتاقت دوتا لباس رو هم پوشیدی؟...............................هنوز تو هنك بودم..باتعجب به دست كه رو كمرم بود زل زدم...ترجیح میدادم حرفی نزنم تا زمان همه چیزو برام روشن كنه...اما مثه این كه اون از این اتفاق خیلی كلافه بود ...یكی از دستاشو بالا اوردواز پشت دوره بازوم حلقه كرد...كمی بهش فشار اوردولی وقتی دید من قصده جواب دادن بهشو ندارم...فشاره دستشو بیشتر كردو به سمته بالا بازومو پیچوند...نفسم از درد بالا نمیومد یه لحظه احساس كردم از بس خودمو نگه داشتم كه جیكم در نیاد كبود شدم...اما من نمیتونستم معنیه كاراشو درك كنم...نمیخواستمم كه درك كنم ...اگه مشكلش جواب دادنم بود پس چاره ای جز جواب دادن نبود...درحالی كه مثله همیشه خودمو به شوخ طبعیو بی تفاوتی میزدم لبخندی به لب اوردم وگفتم:هه هه پدر ژان هر كی ندونه شما خوب میدونید كه من تو فصله سرما سرماییمو یكم فشارپایین.......................................... مثله این كه انتظار نداشت جوابم دربرابره كاراش این باشه......متعجب شده بود...اما خودشو نباخت وگفت:اما دمایه اتاق الان خوبه.بعدا سرما میخوری .بعدشم اینجا كه كسی نیست هر دوشو بكن .راحت بگرد تو خونه.................................................. دستشو زیره هر دوبلیزم گرفت…از فرطه تعجب چشمام داشت از كاسه میزد بیرون...با خودم گفتم: چرا این كارا رو میكنه؟! اون كه همیشه وقتی لباسه باز میپوشیدم دعوام میكردو میگفت ادم باید یه حریمی برخودش قائل باشه حالا چی شده!!!!!!!!!!بلیزمو تا بالای لباس زیرم بالا كشیده بود...زل زده بودبه تیكه ی لخته بدنم...با دستاش روی لباسه ز.ی.رمو میمالید... هر لحظه به فكر وحشدناكی كه از ذهنه عاری از هر گونه تعلقاته كثیفه دنیاییم رد میشد مطمئن تر میشدم... آروم تو دلم با خودم گفتم: نه این امكان نداره پدر ژان نمیخواد با من این كارو كنه... اون منو مثل دخترش دوست داره ...دستشو كنار زدمو بلیزمو پایین كشیدم... اما اون دستای قدرتمند دست بردار نبودن...دوباره پیرهنمو بالا كشیدو این سری سرشو نزدیكه لباسه ز.یر.م گرفت...اشكم دراومده بود... بافشار دستشو پس زدم..رومو برگردوندم... نمیخواستم این اتفاقوباور كنم ...نمیدونم چرا تو اون لحظه به یاد لحظاته خوشی كه با اونه به اصطلاح پدر گذرونده بودم ,افتادم... به یاد بازیامون. به یاد خنده های دسته جمعی خانواده ی كوچیكو سادمون... اما این بار این حركت مرد بد تینت كه خودشو پشت نقاب دین پنهان كرده بود, منو به خودم اورد...نفسم داشت بند میومد... با نگاه الودهو كثیفش بهم زل زده بود... دستشوزیر لباسم برده بودوبافشار حركت میدادو بدن پاكموداشت لكه دار میكرد ...آروم با خودم زمزمه کردم: نه من اینو نمیخوام خودمو از زیر دستای كثیف مردی كه روزی اونو "پدر" مینامیدم, دراوردم ...از جام بلند شدم...درحالی كه صدام از شدت گریه وبغض به شدت میلرزید ...باردیگر با پدر نامیدنش... به اون یاداور نسبتوحسیكه به هم داشتیم,شدم...........(توصیفات خوب و بجا بود..اما رفتار شخصیت اصلی دور از انتظار بود یه جورایی زیادی کوتاه اومد و تو شوک بود..مریم*)

_پپپ....د...ر ژا....ژان

اما اون دست از نگاه گناه الودش برنمیداشت...انگار كور بود مادر زیبایم رافراموش كرده بود... گذشته ای كه باهم داشتیم... همش بخاطر یك لحظه خوشیش به فراموشی سپرده شده بود... واقعااااااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟این تنها صدایی بود كه تواون لحظه در ذهنه خسته ام به فریاد كشیده میشد... با بلند شدن پدر ژان چشمایه خیسمو بستم ...به ذهن خسته ام از بازی های روزگار مراجعه كردم تنها صدایی كه به من گفته میشدو تواون لحظه عقلم بهم فریاد میكشید"فرار"بود...باتمام توانی كه داشتم پاهامو به حركت دراوردم وبه سمت بیرون فرار كردم ...از خونمون بیرون اومدم ...با تمام توان تو كوچه پس كوچه های شهر به سمت مستقیم بدون این كه فكركنم یابایستم ,میدویدم ...به خاطره سرعته زیادم اشكام مثه دونه هایه مروارید تو هوا پراكنده میشدن...تند تند پلك میزدم تا این اشكایه مزاحم دیدمو نگیرن و بتونم زودتر از اون خونه دور شم...اما بایاداوریه چند لحظه قبل بیشترو بیشتر میشدن...اون چطور تونسته بود!.. به من.. به كسی كه مثل پدر واقعیم دوستش داشتم, به این چشم نگاه كنه؟ چرا؟چرا؟مگه خود اون نبود كه همیشه منواز دستای كثیف مردایه زمانه اش دور میكرد تا پاكیو معصومیت روحوجسمم به نابودی نره...ولی حالاخودش جزو یكی از اونا شده بود... لعنت به این شهوت... لعنت كه میتونه بهترینوپاكترین انسانها رو به كثیفترینشون تبدیل كنه... با صدای بوق گوش خراش ماشینی كه درست از یك میلی متریم رد شده بود, به خود امدم... وسط خیابان بودم!!!. درست روی خط سفید..ماشین دیگه ای از كنارم رد شد وبا صدای بوقش منو هوشیار تر كرد... به خودم اومدم...به دورواطرافم نگاه كردم...كجا اومده بودم !؟به تابلوی سبزرنگ اون طرف خیابان نگاه كردم.خیابان......... .(مثلا یه اسمی)خدایه من !چقدر از خونه دور شده بودم!....صدای خش خش سینه ام كه ناشی از دویدن وتنفس زیاده هوای سرد بود ,منواز این فكرم مطمئن كرد...با احتیاط از وسط خیابان خودمو به كناری رسوندم ...مثل همیشه موبایلم تو یكی از جیبهای لباسم بود... تو دستم گرفتمش... چند دورلیست مخاطبینو بالا پایین كردم اما كسیو مطمئنتر از عمو الكس پیدا نكردم... چاره ای نداشتم نمیتونستم اون جا بمونم ...تا همین حالا هم خیلی شانس اورده بودم كه گیر ارازل خیابانی نیوفتاده بودم...با تردید دكمه ی كالو فشار دادم... بعد از چند تابوق صدای ارومو خواب الوده عمو امیر تو گوشهام پیچید........(احساسات نیکیخوب بیان شده بود..مریم*)

عمو الكس:الو نیكی جان اینوقت شب اتفاقی افتاده كه به عمو زنگ زدی؟؟؟؟؟؟

تردید داشتم حرفی بزنم اما باید حرف میزدم... الان وقت فكركردن نبود... اونم توهمچین مكانی با وجود اینجور ادم هایی كه تو این شهرپیدا میشد...بالاخره چونه ی لرزونمو حركت دادم.......

صدام از بغضوگریه در نمیومد اما مصرانه لب باز كردم:الو عمو الكس. عمو جون بدبخت شدم . كمكم كنید من خیلی تنهاممممممم.

_چرا ؟؟؟؟؟؟؟عزیزم چی شده چرا گریه میكنی ؟؟؟اروم باش نیكی عزیزم.. اروم باش. بگو كجایی؟ چرا اون جا صدای ماشین میاد؟؟؟؟؟؟...................._من..من الان تو خیابونم.خیابونه............_خیابون !!!!!!!!چرا خیابون؟؟؟؟باشه...باشه عزیزم همونجا بمون تا بیام گریه نكنیااااااااااااااااا عمو همین الان میرسه باشهههههههه؟............................................_باشه.................با شنیدنه صدای بوق ممتد گوشیم, از روی گوشم برداشتمش... به اطرافم نگاه كردم ...تا بحال اینجا نیامده بودم ...نمیدونم از سره چی اما تنم به لرزه افتاده بود...مثه وقتایی كه فشارم میوفتاد.... تمامه دستوپاهام از سرما گز گز میكرد... دستامو به بازوهام كشیدم تا شاید گرم شم اما سردیه هوا بیشتر از اونی بود كه دستای سردم بتونه گرمی ای توش ایجاد كنه... شانس آوردم كه خیابون خلوت بود وتنها صدایی كه شنیده میشد صدای رفتو امد ماشینا بود... محض اطمینان كلاه سویشرتمو روسرم گذاشتم وپایین كشیدم ...چشمم ترسیده بود..... دقایقی بعد عمو الكس رسید و منو به خونشون برد زن عمو هریت هم بخاطر من اون موقع شب بیدار شده بود...بعداز این كه یه قهوه ی داغ به خوردم داد وبا دستهای محبت امیزش گرمای وجود مادرانه روبهم یاد اور شد... باتردید چگونگی قضیه را ازم پرسیدن ...از سره ناچاری همه چیزو براشون تعریف كردم...با بهتو تعجب بهم زل زده بودن... هیچكس باورش نمیشد...ژان هوگو كه از تقید زیاد به كشیش های قرون وسطا میمانست چنین گناهی رو مرتكب شده باشه... من هم نمیخواستم همه بدونن چون اینجوری زندگی مادرم وبرادرای كوچولوو معصومم كه 10و7سال بیشتر نداشتن از هم میپاشید... من اوارگی اونا رو نمیخواستم ...واز همه مهم تر اوارگیه مادرمو...اون به جز پدر ژان كسی رو تو این دنیا نداشت...وقتی پدرم مرد...تنها خانوادش كه خانواده ی پدره فرانسویم بود اونو ترد كردن...ومادرم از سره ناچاری دوباره به انگلیس برگشت...تنها چیزی كه از عمو الكس وهمسرش میخواستم و همینم دلیل گفتن این راز به اونا بود... دادن سرمایه وحمایتی برای رفتن از این كشور بود...خیلی دوست داشتم به كشور پدرم فرانسه برم... اما من هیچ اشنایی با اون كشور نداشتم..تا به حال یه بارم به اون جا نرفته بودم.... پس راه دوممو انتخاب کردم.. رفتن به" كره"..................(یه کم زود رفت سر اصل مطلب..ولی باز بد نبود قابل قبول بود..مریم*)

_عموباید كمكم كنید الان من با این وضعیتی كه پیش اومده چاره ی دیگه ای به جز رفتن ندارم

از فرطه تعجب چشاشون گرد شد ..با صدایی كه بی شباهت به فریاد نبود گفتن:برییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!

_ارههههههههههههههه باید برم .از این موضوعی كه پیش اومده كسی نباید چیزی بفهمه. چون من........من نمیخوام زندگی مادرم از هم بپاشه . فراموش نكنید كه من دو تا برادر كوچیك دارم. عمو شما الان تنها كسی هستید كه دارم. خواهش میكنم به حرفم گوش كنید.

_حرفت چیه عزیزم؟؟؟؟؟؟؟منظورت از رفتن چیه؟؟تو همش 17 سالته.. كجا میتونم بفرستمت!!!!!!!!!!جواب مادرتو چی بدم!؟

_كی میخواد بفهمه كه رفتن من كار شماست !؟خودم بعدن بهشون خبر میدمو از نگرانی درشون میارم ..فعلا تنها چیزی كه مهمه اینه كه من به هیچوجه نباید بمونم.. اگه فردا یا پس فردا مامانم پیدام كنه.. من هیچ بهونه ای برای برنگشتن به اون خونه ندارم .

مثه این كه از حرفام كلافه شده بود...سرشو تو دستاش قایم كرد...به شقیقه هاش فشار اورد...چشاشو مالید...منم سرم پایین بودو حرفی نمیزدم..حرفی نداشتمم كه بزنم ..انقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد كه حتی نمیدونستم چی میگم... باپیچیدنه صداش تو خونه دوباره سربلند كردم:باشه... باشه قبوله اما كجا؟؟؟؟

تردید داشتم بگم ...اما الان وقته منو من كردن دراین باره نبود:دوست داشتم فرانسه برم اما من هیچ شناختی از اون كشور ندارم یه جایی شبیه اونجا."كره".

_چی كرهههههههههههههههههههههه چرا این همه دور؟؟؟؟؟؟؟هیچ فكرشو كردی كه میخوای چجوری اونجا زندگی كنی؟؟؟؟ببین عزیزم من درك میكنم چی میگی. اما تو فقط 17سالته. من چجوری میتونم یه دختر 17 ساله با شكلو شمایل تو.. كه هیچی ازهمه ی زیبایی ای كه خدا میتونه به یك زن بده ,كم نداره رو بفرستم تو یه كشوری كه هیچی از دینو ایمان سرشون نمیشه .اونجا هیچ فرقی با اینجا نمیكنه. تازه تو اونجا كسی رو نداری. اما اینجا حداقل دوستات رو داری منو زن عموو مادرت هستیم.من به گفتت احترام میزارم دخترم اما بهتر نیست معقولتر فكركنی.(از دیالوگش خوشم نیومد یه جور هی..زی از دختره تعریف کرد مخصوصا اینکه پدرش اونکارو کرده وقتی یکی دیگه اینطوری حرف میزنه ادم باز به شک میوفته..مریم*)

_خیلیم با این شرایط من معقوله. عموجون من همه ی حرفای شما رو قبول دارم اما من خیلی نااشنا با اون كشورو ادماش نیستم .ادماش مثل اینجا نیستن تا خودت نخوای هیچ اتفاقی برات نمیوفته. شما كشورای زیادی بر تدریس رفتین اما به كره كه نرفتین(عمو الكس استاد پروازیه)خواهش میكنم .تازه من كه الكی نمیرم .بر ادامه ی تحصیله . راستش قبل از این كه این اتفاق بیوفته من مداركمو بر یكی از دانشگاه های سئول كه خیلی دوسش دارم, از سر شانس فرستادم. اونا هم استقبال كردن ..اما وقتی اونجا رفتم باید ازمون بدم.

_نیكولااااااااااااااااااا.لازم نیست به خاطر رفتن به اونجا دروغ بگی من كه میدونم وضعیت درسیه تو تعریفی نداره. با تقلب از پسرای مدرسه هر سالو با نمره های خوب میگذرونی

این بار با دلخوریه تمام جواب عمو رو دادم:عموووووووووووو

_جااااااااااانه عمو. مگه دروغ میگم دخترم.

_اصلا هر چی.امااا من دروغ نمیگم. همین الان میتونین برین تو سایتش ببینین.

_باشههههههههه اما واییییییییییی به حالت اگه دروغ گفته باشی.

_هر جور راحتین من از چیزی نمیترسم. چیزیم بر پنهون كردن ندارم.

_دختره ی زبون دراز

درحالی كه هنوز لبخندشو حفظ كرده بود, رفت لب تابشو اورد... بعداز پرسیدن ادرس سایت واردش شد...وقتی به صفحه نگاه كرد چشماش داشت از جاش در میومد... اما نگرانیه من از چیز دیگه ای بود... نگرانیه من" قبول شدنه تو اون ازمون" بود... من تا به حال درس نخونده بودم... فقط تو كلاس درسارو گوش میدادم ...هر چیم بلد بودمو فقط تو پاسخ دادن به پرسشایه شفاهی استفاده میكردم...البته اونم با یكم كمك بچه ها (خوشم میاد كوپه خودمه كككككككككك)...هوفففففففففففففف حالا چیكار باید میكردم ...مهلتی كه تا ازمون داشتم سه ماه بیشتر نبود...چجوری میتونستم این همه كتابو بخونم ....

_اههههههههههه اوتو كاجو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_بله عزیزم وقتی بهت میگفتم به جای كره ای یاد گرفتن یكم درس بخون چی میگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با یه پوزخنده گنده رو لباش, گوششو چسبوند به دهنم...تا اعترافشو از زبونهخودم بشنوه... با خجالت سرمو پایین انداختم... خودمو جمع كردموگفتم:شما از كجا فهمیدین من به چی فكر میكردم؟؟؟؟؟؟؟؟

_ همیشه این روزاتو میدیدم. وقتی كه از این درس نخوندنات پشیمون شی و بر وارد شدن به دانشگاه به بن بست بخوری.

با وضع این كه هنوز نگران بودم ...اما براین كه ضعفمو نشون ندم سرمو بلند كردم... دوباره حالت مغرور همیشه رو به خودم گرفتم وگفتم:مثل اینكه فراموش كردی عمو من كیم؟! به من میگن نیكولا انلكا. من از پس كارام بر میام. همون جور كه تا حالا بر اومدم. هیچوقت نفسمو ناراضی نمیزارم.

_نچ. اون كه بههههههله. بر منكرش لعنت.

_بله پس چی فكر كردی عمو.

بعدم بادی به غب غب انداختم

عموالكس:رو رو برم !!!!!!!!!!!!!!!!

با این حرف عمو یه دفعه پفم خوابید:اهههههههههههههههههههههههه(گریه) خوب میگین چیكار كنم ؟فعلا راهی به جز این نیست.

_باشه..من كه حریف زبون تویه وروجك نمیشم فردا میرم دنبال كارات سعی میكنم نزدیكترین بلیط ممكنو بگیرم .اما زشته بدون اطلاع خانواده بری. من مامانتو راضی میكنم كه با رفتنت موافقت كنه. بعدم بر اینكه بیشتر از این تو اون خونه نمونی بهش میگم" چون باید كاراتو راستو ریست كنم به وجودت نزدیك خودم احتیاج دارم". اینجوری بهتره با اطلاع مادرتم از كشور خارج میشی.

_باشه هر چی شما بگید عمو جون................. پریدم بغلش... صورت تیغ تیغیشو(ریشاش)بوسیدم.

_هی وروجك مگه نگفتم از این كارا نكن

براش زبون دراوردم.. دوباره بوسیدمشو گفتم:من اگه شما رو نداشتم چیكار میكردم عمو جووووووووووووووووون.

چند روز گذشت بود... عمو الكس تمام كارای منو تو این چند روز جور كرده بود و مامانمو راضی كرده بود كه خونشون بمونم چجوریشو نمیدونم!!!!!!!!!اما مطمئن بودم درباره ی كار پدر ژان چیزی بهش نگفته ......بالاخره با تمام اهو ناله هاو نگرانیا گریه های مامانمو داداشامو خودم والبته پدر ژان كه اشكه تمساح میریخت, ازشون جدا شدم... بالاخره تونستم چراغای شهر سئولو ببینم شهری كه هیچوقت فكرشو نمیكردم كه سرنوشتم باهاش گره خورده باشه..

نقد کلی

از اونجایی که پارت اول خیلی زیاده اگه بخوام تیکه به تیکه نقد کنم میهن ارور میده الانم مجبور شدم نصف داستانو حذف کنم.. پس ترجیحا نقد کلی رو مینویسم..

مشکل اصلی داستان دیالوگها بود..خیلی جاها دیالوگا نا بجا بود..لازم نبود به کار برن یا اینکه خیلی بچه گانه بودن..

موضوع داستان یه کم کلیشه ای بود دختری که عاشق کره س و میره کره ، تم اصلی داستان بود.. اما اتفاقات غیر منتظره و خوبی توش افتاد..

فکر کنم نقطه قوت قلم نویسنده ، توصیفاتشه..توصیفاتش نرمال و بجا بودن..گاهی ازحدخارج میشدن اما هنوز توی چهارچوب بودن و ادمو زده نمیکردن

ولی همچنان میگم دیالوگای بی مورد ادمو از خوندن خسته میکرد..

رفتار عمو هم غیر نرمال بود میخواست یه دختر زیر سن قانونی رو بی اجازه ی مادرش بفرسته یه کشور دیگه...

دختره هم اگه برای تحصیل توی کره قبول شده بود چرا از همون اول با مادرش درمیون نذاشته بود تا بتونه بره اونجا..حالا بگذریم از اینکه به خاطر اتفاق غیر منتظره ای که با پدر ژان افتاد مجبور شد بهش فکر کنه..

درکل داستان سطح بالایی نبود اما قلم نویسنده و نوع توصیف احساسات قوی و خوب بود...




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: i am so crazy for U،