تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان because of you-ep 1
تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1392 | 19:45 | نویسنده : yEki-tAk-Ct
 یک دو سه امتحان میکنیم....اهمممم اهمممم
خبببببب بلههههه و بنده منتقد جدید وب هستاهه
عضو انجمنم و اسمم یکتا میباشد ملقب به c.t و ببری و پیشولی!حالا بپرین بخل دایی
زیاد درباره خودم توضیح نمیدم به مرور آشنا میشیم
امیدوارم بتونیم باهم کنار بیایممممممگه نه؟!
خب زید نمیحرفم بپرید ادامه که نقد داستان به خاطر تو هستش
که شاید خیلی هاتون بشناسین
*این داستان کاملا بی طرفانه نقد شده خواهشا بدون جبهه گیری قضاوت کنید*
*به نویسنده داستان اطلاع داده شده*



                                            تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

چشمامو محکم به هم فشردم.دستامو مشت کردم و اون قدر فشارشون دادم که ناخنم کف دستم فرو رفت.قدم های سستم رو به طرف وسط خیابون برداشتم.صدای بوق و ویراژ دادن ماشین هایی که از اتوبان عبور میکردند به گوش میرسید.من تصمیمم رو گرفته بودم.باید هر چه زود تر از شر این زندگی بی خود خلاص میشدم.بالاخره که قرار بود به زودی بمیرم پس چه بهتر که کارو جلوتر بیندازم.من تحمل پشت سر گذاشتن روزهایی رو که پشت سر هم طی میشوند تا بالاخره عمرم به پایان برسه و بمیرم رو ندارم. بهتر بود که هر چه زود تر از شر این زندگی و این بیماری لعنتی نجات پیدا کنم......(عزیزم اگه یخورده از ویرگول استفاده کنی خوندنش برای خواننده روون تر میشه...یکتا)

درست وسط اتوبان ایستاده بودم.صدای بوق ماشین ها اون قدر واضح بود که حالا میترسیدم از جام تکون بخورم.یواشکی چشمامو باز کردم.نور چراغ های ماشینی که از دور با سرعت به سمتم می اومد به چشمم خورد. سریع پلک هامو روی هم گذاشتم.این ماشین و اون راننده خودشون بودند.همون چیزی که من میخواستم.(به نظرم اگه مینوشتی این ماشین و اون راننده همون چیزهایی بودن که من میخواستم بهتر بود آوردن افعال زیاد تو بند اول و دوم آدمو خسته میکنه...یکتا)اون ماشین داشت هر لحظه بهم نزدیک تر میشد و من هم فاصله ام با مرگ کم تر و کم تر میشد(اون ماشین هر لحظه بهم نزدیک تر میشد و فاصله من با مرگ کم تر و کم تر...یکتا). نفس عمیقی کشیدم:(توصیفات تو دو بند اول خیلی خوب بود فقط بهتره به جای فعل های متعدد سعی کنی حداقل بعضی جمله هارو خلاصه تر کنی یا بهم ربط بدی...یکتا)

هیونا نگران نباش تو داری راحت میشی....داری از شر این مریضی راحت میشی(لازم نبود راحت میشی رو دوبار به کار ببری از جذابیت جمله کم میکنه...یکتا)... دیگه استرس اینو نداری که کی زمان مرگت فرا میرسه.....الان همه چی تموم میشه دختر....نترس تو میتونی، قوی باش هیونا....

قطره اشکی از گوشه چشمم به سمت پایین غلتید و به همراهش صدای بوق های پی در پی و گوش خراش ماشینی که مستقیم داشت به سمتم می اومد رو میشنیدم.کنترل سرعتش تو اون اتوبان کار خیلی سختی بود که از عهده هر کسی خارج بود. دلم به حالش سوخت چون بعد مرگم اون یه قاتل به حساب می اومد ولی در عوض برای من مثل یه فرشته نجات بود....

با چشمای بستم نزدیک شدن نور چراغ های جلویی ماشین رو به خوبی حس میکردم.دستامو همون طوری که مشت کرده بودم باز کردم و برای در غوش کشیدن مرگ آماده شدم. نفس های تند و پی در پی ام تمومی نداشت...

دیگه برای مردن آماده بودم فقط مونده بود ضربه ماشین به جسمم که اونم تا چند لحظه دیگه فرا میرسید....تو همین افکار بودم که ناگهان صدای ترمز گوش خراش اتومبیلی باعث شد تا به یکباره چشمامو باز کنم.

نگاهم به ماشینی که در فاصله یک  سانتی متریم ترمز زده بود افتاد.سر جام خشکم زد.خدای من چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا راننده توقف کرد.مگه قرار نبود من الان....

از عصبانیت داغ کرده بودم.مشتو محکم به کاپوت ماشین کوبوندم و داد زدم:لعنتی چرا ترمز کردی؟

راننده ماشن پیاده شد.با دیدن چهره اش کمی تعجحب کردم.پسر جوون و خوش قیافه ای بود که چنین دست فرمون عالی ازش بعید بود.دستشو به سقف ماشین تکیه داده و با خون سردی بهم خیره شده بود. اعصابم از دستش خورد بود.مشتمو این بار محکم تر کویوندم و با لحن خشنی گفتم:با تو ام...چرا یهو ترمز کردی؟ چرا نذاشتی که من...

-بمیرم ها؟؟؟؟

با شنیدن صداش ناخوداگاه سکوت کردم و ادمه حرفمو خوردم که گفت:چرا میخواستی بمیری؟؟؟ مگه زندگیتو از سر راه آوردی که میخوای همین جوری از دستش بدی؟در ضمن اگه میخوای خودکشی کنی یه روش بهتر رو انتخاب کن مثلا قرص بخور با شاه رگتو بزن این طوری دیگران هم مثل من به دردسر نمی اندازی...(بامزه بود...یکتا)

میدونی چیه تو یه دختر بدبخت و دیوونه ای که تو هیچی استعداد نداری حتی خودکشی کردنت هم ناشیانه است.(عزیزم این لحن حرف زدن معمولا برای کساییه که همو میشناسن و درباره هم اطلاع کافی دارن نه کسایی که هنوز یه دقیقه هم نشده با هم آشنا شدن...پسره که هیونارو نمیشناسه که یهو بدونه تو هیچی استعداد نداره...یکتا) حداقل اول دربارش مطالعه کن بعد عین احمق ها بپر وسط خیابون....

خون جلوی چشمامو گرفته بود.لبامو محکم به هم فشار دادم.اون عوضی کی بود که داشت این طوری راجع به من حرف میزد؟هر چی که دلش خواست بهم گفت بدون این که فکر کنه منم غرور دارم و ممکنه که ناراحت بشم....

سرمو تکون دادم و چپ چپ نگاهش کردم و با عصبانیت ازش دور شدم و کنار خیابون قم زنان به راه افتادم. حوصله جر و بحث کردن با هاش رو نداشتم . چون فرشته نجاتی که فکر میکردم قراره نجاتم بده حالا با کار احمقانه اش باعث شد تا من هنوز هم تو این دنیا نفس بکشم...

حالا داشتم بی هدف کجا میرفتم؟همون خونه که قبل از اومدن به این جا مفصل باهاش حداحافظی کرده بودم؟ حالا میخواستم چی کار کنم؟ وصیت نامه ای رو که برای پدرم نوشته بودم چی؟ باید بی خیالش میشدم؟

تو افکارم غرق شده بودم که صدای بوق ماشیی منو به خودم آورد.به سمت صدا برگشتم با دیدن همون ماشین پورشه سفید رنگ و همون پسره پررو سرجام ایستادم که گفت:هی دیوونه ...سوار شو....

با عصبانیت جلو رفتم و از شیشه ماشین که نیمه باز بود گفتم:دیوونه خودتی پسره ی بی شخصیت..هر چی دلت میخواد به هرکی میگی بدون این که فکر کنی اونم ممکنه بهش بر بخوره...تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ حالا هم با پرروی ی تمام میگی که سوار شم؟هیچ میدونی همش تقصیر توئه که من الان باید این جا بی هدف و بی مقصد راه برم؟(اگه هیچ میدونی اول این جمله نباشه بهتره چون تو جمله قبلی به کار رفته...یکتا) همش تقصیر توئه که من باید بازم تو این دنیای لجن بمونم میفهمی؟؟؟

با خون سردی خندید و گفت:یعنی الان از این که زنده ای ناراحتی؟

با تعجب بهش نگاه کردم.طوری بهم میخندید که دست و پامو گم کرده بودم و گیج شده بودم.با سردرگمی گفتم:معلومه که ناراحتم..تو فکر کردی خوشحالم که ....

مانع ادامه حرفم شد و گفت:باشه همین جا صبر کن من دنده عقب میگیرم و محکم زیرت میگیرم تا به آرزوت برسی...موافقی؟

بزاق دهنمو با تردید قورت دادم و بهش خیره موندم.نگاهم با نگاهش گره خورد که گفت:دیدی جرئتشو نداری؟...دیدی حاضر نشدی زندگیتو به همین راحتی بفروشی...حالا سوار شو برسونمت. به تو اعتباری نیست میترسم تو راه خونه دوباره بلایی سر خودت بیاری...زود باش سوار  شو وگرنه با زور سوارت میکنم....

کمرمو صاف کردم و سر جام ایستادم.راست میگفت دیگه جرئتشو نداشتم حتی وقتی برای یه لحظه به کار و عاقبت کارم فکر میکردم ترس همه وجودمو فرا میگرفت. ولی آخه باید به حرفش گوش میکردم؟ چرا؟؟؟ اصلا چرا باید بهش اعتماد میکردم؟؟؟؟

در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و گفت:با تو ام....سوار نمیشی؟؟؟؟

با صداش به خودم اومدم. بی اختیار ازش حساب بردم در ماشین رو باز کردم و داخلش نشستم. لبخندی از سر رضایت تحویلم داد و خودشم نشست و حرکت کردیم. سرمو به شیشه تکیه دادم و به منظره بیرون خیره شدم.

چرا خدا؟ آخه چرا میخوای ذره ذره زجر بکشم و روز ها رو به انتظار مرگم پشت سر بذارم؟؟؟؟ چرا نذاشتی کارو تموم کنم؟

به سمتش برگشتم و نیم نگاهی بهش انداختم و سریع نگاهمو ازش گرفتم که گفت:اسمت چیه؟؟؟؟؟

طلب کارانه بهش زل زدم و گفتم:به تو چه...اببینم تو کی هستی؟ اصلا چرا تو باید نگران باشی من بلایی سر خودم میارم یا نه ؟؟؟؟

با خون سردی لبخندی زد و گفت:فکر کن من کسی ام که میخواد بهت کمک کنه.....تو کسی رو که بخواد کمکت کنه رو رد میکنی؟؟؟؟ اصلا ببینم تو همیشه این قدر خشنی؟؟؟ چرا یه کم اخلاقتو عوض نمیکنی؟؟؟؟(خشنو خوب اومد دختره یهو فاز میگیره خخخ...)

از شدت خشم دندونامو به هم فشردم و تقریبا داد زدم و گفتم(نیازی نبود "به گفتم" رو به کار ببری "داد زدم" کافیه...یکتا):من به کمک همچین آدمی احتیباج ندارم...در ضمن اخلاق من به تو مربوط نیست....حالا هم نگه دار میخوام پیاده شم....

بدون توجه به حرفام گفت:اسم من هیون جونگه...از آشنایی باهات خوش حال شدم جیغ جیغو....

با چشمای گرد بهش خیره شدم که خندید و گفت:وقتی اسمتو نمیگی مجبورم خودم برات لقب درست کنم و اون طوری صدا بزنمت...

پوزخندی زدم و با حرض گفتم:برام مهم نیست هر کاری که میکنی و هر چی که صدام میزنی ...فقط دیگه نمیخوام ببینمت فهمیدی؟؟؟؟حالا هم نگه دار.......

ماشینو گوشه ای پارک کرد.میخواستم پیاده شم که دستشو دور مچم حلقه کرد و گفت:دیگه تصمیم به خود کشی نگیر.....شاید خودت از زندگی سیر شده باشی ولی فکر اطرافیانتم بکن که با مرگ تو چه قدر بهشون صدمه میخوره....

تو چشماش خیره شده بودم.انگار از چیزی ناراحت بود. حداقل قیافه درهمش که اینو میگفت...

دوباره سرشو بلند کرد و گفت:دلیلت برای خودکشی چی بود؟؟؟

دستامو به هم فشردم و گفتم:مگه برای تو مهمه؟؟؟

پوزخندی زد و گفت:نه ...فقط از روی کنجکاوی....

آب دهنمو با مکث قورت دادم و گفتم:فقط بدون که تحملم تموم شده بود....از زندگی خسته شده بودم...همه اش هم به خاطر یه بیماری کوفتی....همین...

با این حرفم اشکی از گوشه چشمم روی صورتم غلت خورد.بغض کرده بودم و دیگه نمیتونستم حرفی بزنم.سعی کردم جلوی خودمو بگیرم.اشکامو با آستینم پاک کردم و سریع از ماشین پیاده شدم و با دو خودمو به پیاده رو رسوندم......

من چرا این حرفا رو به اون زدم؟؟؟ وای خدا دیگه پاک دارم عقلمو از دست میدم.این یارو هم فقط میخواد غم و غصه های آدمو یادش بیاره انگار.....

صدای بوقش توجهمو جلب کرد:صداش تو گوشم پیچید:آدرس خونتون رو بده میرسونمت...

اخمی کردم و گفتم:نه...خودم میرم.....نیازی نیست...

صداشو برد بالا و گفت:دارم بهت میگم بشین میرسونمت....

اعصابم وافعا از دستش خورد شده بود.چرا باید به حرفاش گوش میکردم؟مگه کی من بود که سرم داد میزد و بهم دستور میداد؟؟؟

نگاهم بهش افتاد که از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد. دستامو روی قفسه سینم به هم قلاب کردم و بهش خیره شدم که در ماشینو باز کرد و با دستش اشاره کرد که بشینم.کمی فکر کردم....داشتم ناز میکردم برای کی؟ یه غریبه بد دهن؟ وافعا که....

احساس لرزی تو کل بدنم ایجاد شد.با کف دستم کمی بازو هامو مالیدم تا گرم بشم. راستش حوصله پیاده رفتن تا خونه رو هم نداشتم....

 نمیدونم چم شده بود ولی بدون چون و چرا سوار شدم. با این که ازش کمی میترسیدم ولی سعی کردم خون سردی خودمو حفظ کنم و گفتم:چه جوری باید بهت اعتماد کنم؟؟؟؟ از کجا معلوم تو....

در حالی ک به طرف صندلی خودش میرفت گفت:تو واقعا راجع به من همچین فکری کردی؟؟؟؟؟

سرمو پایین انداختم و کمی فکر کردم.آره من همین احتمالو میدادم.یه دختر تنها شبونه تو خیابون...مگه چیز دیگه ای هم ممکن بود؟؟؟

ماشینو روشن کرد و به راه افتاد و گفت:من فقط نگران شدم همین...خوب بهم حق بده...تا چند لحظه پیش داشتی خودتو به کشتن میدادی.حداقل حس انسان دوستی ام بهم اجازه نمیده جلوی جشمای خودم یکی این کارو بکنه....(قشنگ بود...یکتا)

لحن مهربون و این حرفاش دلمو قرص میکرد که بهش اعتماد کنم.اما همون احساس ترس عجیب رو ته دلم میدیدم.آدرس خونه رو بهش دادم و به اون سمت حرکت کردیم. حسابی گیج شده بودم.(شاید اگه گاهی به جای نقطه "و" به کار ببری بهتر باشه...یکتا) به اتفاقات امروزم فکر میکردم.من ...کیم هیونا....دختری که میخواستم به خاطر رهایی از بیماریم خودکشی کنم...اما در کمال ناباوری ماشینی که قرار بود کارمو تموم کنه تو فاصله کمی ترمز زد و مانع  از مرگم شد. و حالا هم همون راننده داره طوری وانمود میکنه که نگرانه....حالا کارم به جایی رسیده بود که یه غریبه به خاطرم نگران باشه؟؟؟

با صداش رشته افکارم پاره شد:خونتون همینه؟؟؟؟....فکر کنم رسیدیم....

از پنجره به بیرون خیره شدم.ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.به سمتش برگشتم و گفتم:ممنون که تا خونه رسوندیم....

تو چشمام خیره شد و گفت:خواهش میکنم.....فقط....من هنوز اسمتو نمیدونم.....

همون طوری که نگاهمو به نگاهش دوخته بودم گفتم:اسمم هیوناست....کیم هیونا....در هر صورت بابت رسوندنم ممنونم....

از ماشین پباده شدم و به سمت در خونه رفتم.کلید با خودم نبرده بودم.آروم دستمو روی زنگ فشردم. نیم نگاهی بهش انداختم که تو ماشین بود.دستی برام تکون داد. لبخند زورکی زدم و بعد از مدتی با صدای باز شدن در سریع خودمو به داخل خونه رسوندم و درو پشت سرم بیستم.

خدمتکاری که درو برام باز کرده بود بلافاصله گفت:خانوم حالتون خوبه؟؟؟؟ پدرتون همه جا رو دنبالتون گشتن...خیلی نگرانتون بودن...

بدون توجه به حرفاش از پله ها رفتم بالا و  داخل اتاقم شدم.خودمو با بی حالی روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم. نگاهم به سمت قاب عکس مادرم که روی میز عسلی کنار تختم بود افتاد.دستمو به سمتش بردم و برش داشتم.محکم بغلش گرفتم  و اجازه دادم اشکام دونه دونه روی گونه هام بریزند. چه قدر دلم برای مهربونی هاش تنگ شده بود.برای خنده های شیرین  و دلسوزی های مادرانه اش تنگ شده بود.....

قاب عکس رو از خودم جدا کردم و به صورت خندون مادرم خیره شدم: مامان.....چرا  این قدر زود ترکم کردی؟ فکر  یه دونه دخترت نبودی که تو 8 سالگی تنهاش گذاشتی؟؟؟ میدونی چیه مامان...من هنوز صدای قشنگت وقتی برام قصه میگفتی رو به یاد دارم....هنوز کتاب داستان هایی رو که برام هدیه می خریدی تو کتاب خونه ام نگه داشتم. باورت میشه مامان؟(اگه مامان آخرو به کار نبری تاثیر گذارتره...این مورد تو بندهای قبلم بود...اگه یه کلمه ای رو تو جملات قبل به کار میبری سعی کن تو جمله بعد به کار نبری...یکتا)من امشب میخواستم بیام پیش تو....ولی نشد.....میدونم خیلی از کارم عصبانی هستی ولی دیگه تحملم تموم شده بود مامان.....تو که درکم میکنی؟ آره؟؟؟

صدای هق هق هام تموم فضای اتاقم رو در بر گرفته بود.داشتم با صدای بلند گریه میکردم اما خودم دلیل اصلی اش رو نمیدونستم....دلیلش چی بود؟؟؟ دلتنگی برای مادرم یا برای بدبختی خودم.....

سرمو زیر لحاف فرو بردم و به گریه کردنم ادامه دادم.دلم میخواست اون قدر گریه کنم تا خالی شم..شاید این کار کمی باعث آرامشم میشد...شاید....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست.سرمو به فرمون تکیه دادم و به فکر فرو رفتم.اگه امشب جلوشو نمگیرفتم معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد.دیوونه آخه این چه کاری بود؟ چرا به جای این کارا تصمیم نمیگری خوب زندگی کنی؟؟؟؟ مگه نمی گی فقط یه سال زنده ای خوب پس چرا میخوای این یک سالتو واسه خودت جهنم کنی؟؟؟؟

با مشتم ضربه ای به فرمون زدم.سوئیچ رو چرخوندم و از اون جا فاصله گرفتم.این دختر داشت خودشو نابود میکرد.حتی با کارا و رفتاراش داشت منم دیوونه میکرد...لعنتی آخه تو که نمیدونی....(هیون دختررو میشناسه؟!...جل الخالق)

به صدای ذهنم دیگه اجازه ندادم تا مغزمو بیش از این مشغول کنه. تو خیابون ها می پیچیدم تا با این کار کمی آروم شم ولی انگار بی فایده بود. دلم نمیخواست برم خونه اما  چاره دیگه ای نداشتم.

راهمو عوض کردم و از میونه کوچه پس کوچه های خلوت گذشتم و به خونه رسیدم. ماشین رو توی پارکینگ گذاشتم و خودم سوار آسانسور شدم. قفل در رو باز کردم و داخل شدم. مثل همیشه سکوت بود و تنهایی.ههه چه احمقانه...هیون جونگ نکنه انتظار داری کسی بیاد استقبالت ؟ ها؟؟؟

بدون این که چراغ ها رو روشن کنم یه راست به اتاق خوابم رفتم.کتمو با بی حوصلگی به گوشه ای پرتاب کردم و خودم هم گوشه تخت جا

 گرفتم. چشمامو رو هم گذاشتم تا با خوابیدن دغدقه های توی فکرم آروم بگیرن
                                                  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نقد کلی:

موضوع داستان بسیار جالب و هیجان انگیزه...خواننده رو وادار به ادامه دادن میکنه که اصلی ترین نکته برای نوشتن داستان همینه...که داستانت خواننده رو جذب کنه که از نظر من این ویژگی رو داشت.قلم نویسنده خوبه من خودم به شخصه موقع خوندن لذت بردم.
کاراکترها:

کاراکتر اصلی(هیونا) دختر جالبی به نظر میاد.در حال حاضر قضاوت درباره شخصیتش برام سخته ولی فکر میکنم شخصیت جالب و دلنشین داره و برخلاف ظاهر پیچیدش باطن ساده ای داره هیون جونگ...قضاوت درباره شخصیتش سخته ولی آدم خونگرم و مهربونی به نظر میاد


ایرادات:


خب راستش به نظر من دوتا ایراد اصلی که میشه از داستان گرفت به کار نبردن علاماتی مثل ویرگوله که خب یکم کارو برای خواننده داستان سخت میکنه من خودم به شخصه چندجا قاطی کردم و ایراد دوم به کار بردن فعل های زیاد پشت سرهم که فکر کنم توضیح دادم.در کل به نظرم داستان جذابیه و اگر نکات گفته شده رعایت بشه قطعا،حتما،جذاب تر خواهد شد.با کمال میل نقداتونو میشنوم.با تچکرررر
و اما مورد بعدی:
همون طور که متوجه شدین رنگهای آبی نکات مثبت داستان و رنگهای سبز نکاتیه که باید در قسمت های بعد رعایت بشه.
و اینکه لطفا به هرداستان درصد بدین خواهشا جبهه گیری نکنید فقط برای این میخوایم که داستان رو همه جوره ارزیابی کنیم.
خودم---->%85
بازم میگم این فقط برای اینه که نویسنده یه ارزیابی کلی دستش بیاد نه اینکه اینجا مث بقالی
چونه بزنیم سرش، هم منتقدای عزیز و هم نویسندگان عزیز!
در پایان متچکرم از همه!




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: because of you،