تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - معرفی کتاب _ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 18:57 | نویسنده : MomSon
سلام

شب همگی بخیر

نویسنده ی فوق العاده جدید هستم ، مهرنیک

با اجازه ی مریم عزیز و به واسطه ی درسا با دومین پست معرفی کتاب در خدمتتونم ؛

عنوان کتاب  : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نویسنده : اوریانا فالاچی
ترجمه : محمد صادق سبط الشیخ
انتشارات تلاش
چاپ اول سال 92

داستان داستانِ درد و دل رویایی یک مادر است با کودکش، کودکی نامشروع که هرگز به دنیا نیامد اما تا لحظه ای که حضورش حس میشد همدمی بی نظیر برای مادرش بود. نویسنده در این کتاب از شور ناخودآگاهانه ی مادر شدن گفته و از اینکه یک زن تا چه حد می تواند درباره ی  زندگی فرزندش خیال پرداز باشد و دلواپس و چشم انتظار...
داستان پر از نصیحتا و تجربه هایی که قهرمان داستان برای بچه اش بازگو میکنه، آرزوهایی که براش داره و رنج هایی که از دنیا برای کودکش به تصویر میکشه. برای من کتاب جالبی بود چون گاهی پیش میاد که دفترمو باز میکنم و خاطره ی یک روز کاملم رو برای دخترم شرح میدم و یه دردودل حسابی با کسی که ابدا" حضور خارجی نداره می کنم و سبک می شم ... !
با دنیای جدیدی آشناتون میکنه ، پیشنهاد می کنم مطالعه اش کنین 

مقدمه:
" دروغ نمی گویم ، زیرا دلیلی برای این کار ندارم . من مانند بسیاری از زنان دیگر از حقیقت روی بر نمی گردانم . چیزی را که در این جا از زبان قهرمان کتاب نوشته ام ،مشکلی است که زمانی نه خیلی دور برای خودم اتفاق افتاده . من باردار شدم، کودکی را که در درونم احساس می کردم ، عاشقانه دوست داشتم و ..."
 
از متن کتاب ... :
 [ روزی روزگاری دختر کوچولویی بود که عاشق یه درخت ماگنولیا بود! ماگنولیا رُ وسط باغ کاشته بودنُ دخترک تموم روز تماشاش می کرد. از بالا درخت رُ تماشا می کرد چون تو طبقه ی آخر خونه ای که کنار اون باغ بود زندگی می کرد! از پنجره ای درخت رُ تماشا میکرد که تنها پنجره ی رو به باغ بود! دخترک خیلی کوچولو بود و واسه تماشا کردن ماگنولیا مجبور بود بالای یه صندلی بره و وقتی مادرش این کارش رُ می دید ، داد می زد:
"خدای من ... الان می افته!... الان می افته!..."
ماگنولیا بزرگ بود و شاخه های بلندی داشت. گل های درشتش مث دستمالای تمیز تو هوا شکفته بودنُ دست کسی بهشون نمی رسید تا بچینتشون. واسه همین وقت کافی داشتن تا پیر بشن و زرد بشن و با صدایی خفه ای رو خاک بیوفتن. ولی دخترک مدام تو این رویا بود که بالاخره یه نفر می تونه یکی از اون گلارُ وقتی هنوز سفیدن بچینه! با همین رویا تموم روز رُ کنار پنجره می نشست! بازوهاش رو نرده ها و چونش رو بازوهاش! خونه ی دیگه ای روبه روی باغ یا دور و برش نبود. فقط یه دیوار بلند دور تا دور باغ رُ گرفته بود که به یه مهتابی ختم می شد. رو نرده های مهتابی همیشه لباس های شسته پهن کرده بودن! وقتی رختا خشک می شدن به بادی که از کنارشون رد می شد سیلی می زدن، یه زن بیرون می اومد اونا رو با یه سبد جمع می کردُ می برد تو خونه! ولی یه روز اون اومد بیرون و به جای تماشا کردن رختا مشغول تماشا کردن ماگنولیا شد! انگار داشت به چیدن یکی از اون گلا فکر می کرد. چند دقیقه اونجا وایساد و به فکر فرو رفت! رختا ی خشک همین طور موج بر می داشتن! همون موقع سر و کله ی یه پیر مرد پیدا شد و اون زن رو بوسید! اونم جواب بوسه اش رو داد و کم کم رو زمین دراز کشیدن و بعد کمی تقلا با تن کوفته خوابشون برد. دخترک تعجب کرد! نمی دونست چرا اون دوتا به جای اینکه فکری واسه چیدن یه گل ماگنولیا بکنن، تو مهتابی خوابشون برده! همون جور منتظر موند تا یه مرد دیگه سر رسید! عصبانی بود! هیچی نمی گفت ولی میشد فهمید که عصبانیه! اول به مرد اولی حمله کرد ولی اون از دستش فرار کرد! بعد افتاد عقب زن که سعی می کرد از بین رختا یه راهی باز کنه و بره اون ور مهتابی! زن رُ گرفت و بلندش کرد. طوری که گمون می کردی هیچ وزنی نداره. بعد از مهتابی انداختش پایین رو درخت ماگنولیا! خیلی طول کشید تا زن به درخت ماگنولیا برسه، ولی بالاخره با صدایی خفه تر از صدای زمین افتادن گلای خشک به درخت ماگنولیا رسید! یه شاخه شکست! همون موقع که شاخه شکست زن یه گل کند و بی حرکت موند! دخترک مادرشو صدا زد و گفت:
"-مامان! یه خانومُ انداختن رو ماگنولیا و اونم یه گل چید!"
مادر خودش رُ با عجله رسوند ُفریاد زد:
"- اون زن مرده"
از اون روز به بعد دخترک فهمید که برای چیدن هر گل یه زن باید بمیره! 
اون دخترک من بودم! کاش اون روزی نیاد که تو هم مث من بفهمی که همیشه قوی ترن و بددل ترین برنده می شه! کاش اینو مث من تو جوونی نفهمی! کاش بفهمی زن اولین کسی که تقاص این حقیقت رُ پس می ده! ولی بی خود دارم این آرزو رُ می کنم! باید آرزو کنم که زودتر این معصومیتی که بهش میگن دوران کودکی یا دوران خیال پردازی رُ از دست بدی! باید یادت بدم که از بچگی قوی تر از همه باشی و سریع تر! باید بتونی از خودت دفاع کنی. همیشه این دیگرون باشن که از مهتابی می افتن پایین، مخصوصا اگه زن باشی باید حسابی قویت کنم. اینم یه قانونه ! جایی ننوشتنش ولی اطاعت ازش اجباریه: یا من ، یا تو! یا من خودم رُ نجات می دم یا تو خودتُ، اصل قانون همینه! مواظب باش یادت نره! ]
 
متشکرم که وقتتون رو در اختیارم قرار دادین ^_^
 



طبقه بندی: نیم نگاهی به برترین داستان های تاریخ،