تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان my lovely damn autumn
تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392 | 11:39 | نویسنده : Mary
درود دوستان..

با نقد یه داستان خوشگل که نقد چندانی هم نداره در خدمتتونم...

بفرمایید بخونید....این داستان تک قسمتی و کوتاهه...


چمدونم رو روی زمین گذاشتم و به حیاط کوچک خونه ی جدیدم نگاه کردم...
یه مسیر کم عرض سنگفرش شده که دو طرفش رو باغچه احاطه کرده بود و به ایون کوچک خونه منتهی میشد...
پیچک و گلهای سرخ همه ی فضای باغچه رو پر کرده بود؛ نفس عمیقی کشیدم تاهوای تازه وارد ریه هام شه! بوی گل سرخ شامه م رو نوازش میکرد...از همون اول هم عاشق این باغچه ی کوچک شده بودم!
دستم رو به دستگیره ی چمدون محکم کردم و همونطور که نفس های عمیق میکشیدم به طرف در ورودی رفتم...
جلوی در ایستادم و به رسم ادب چند ضربه به در زدم و به آرومی بازش کردم...؛ فضای دوست داشتنی خونه هنوزم به گرمی اولین باری بود که دیده بودمش!
نگاهم به همخونه ی جدیدم-که برای اولین بار بود میدیدمش-افتاد؛ اصلا شبیه تصوراتم نبود!!! شاید همین هم باعث شد که چند لحظه خیره نگاهش کنم...
از حالت خودم خجالت کشیدم... سریع نگاهم رو دزدیم وبه آرومی سلام کردم...
متوجه نگاه های خیره م به خودش شده بود با اینحال لبخند شیرینی زد و گفت: اتاقت اون سمته!
و با انگشت به یه در اشاره کرد؛
-: کاری برای انجام دادن نداشتم برای همین گردگیریش کردم...
باشرم گفتم: لازم نبود اینکارو بکنی ولی ممنونم!
بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاق خودش رفت؛ رفتارش و حتی خودش برام عجیب بود! با اینحال چشمای معصومش بهم اجازه نمیداد فکر بدی در موردش بکنم...
نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم زیاد به همخونه ی جدیدم-که حتی فرصت نشد اسمش رو بپرسم-فکر نکنم...
*********************************
طی دو هفته ای که به خونه ی جدیدم اومده بودم فقط دوبار همخونه م رو-که هنوزم اسمش رو نمیدونستم- دیده بودم؛ یکبار روز اول و دفعه ی دوم هم صبح روزی که بخاطر یه کار فوری مجبور شدم یه سفر دوروزه به سوئیس برم، اتفاقی توی آشپزخونه دیدمش!
پشت میز نشسته بودم و با غذام بازی میکردم؛ آرزو کردم کاش یه نفر باشه ک منو از این تنهاییم جدا کنه... یه نفر که بتونم بهش اعتماد کنم، کسی که...
حضورش رشته ی افکارم رو پاره کرد؛ ظرف غذاش رو از سبزیجات و استیک اضافه ای ک خودمم نمیدونستم برای کی درستش کرده بودم پرکرده بود و روبه روم نشسته بود؛
لبخند محوی روی صورتم نشست، با لبخند گرمش جوابم رو داد...
چند لحظه ی توی سکوت به جزئیات صورت بی نقصش خیره شدم؛
-: عشق یعنی چی؟!
اونقدر بی مقدمه این سوال رو پرسید که غذا به گلوم پرید و به سرفه افتادم؛ با تعجب نگاهم میکرد... لیوان آبم رو لاجرعه سرکشیدم و یه نفس عمیق کشیدم تا تنفسم به حالت عادی برگرده...
-:چی؟؟؟
سوالش رو تکرار کرد: عشق یعنی چی؟!
چند لحظه فکر کردم تا بتونم توی کلمات توضیحی برای عشق پیدا کنم...؛ منتظر نگاهم میکرد
نگاهم رو به چشمای معصومش دوختم: عشق یه احساسه که بین دونفر بوجود میاد... یه احساس قوی... اونقدر قوی که آدما براش هرکاری میکنن! یجور گذشت... حتی اگه به قیمت جونشون باشه!
چند لحظه به حرفام فکر کرد: فقط آدما عاشق میشن؟!
سوالش حتی از سوال اولش هم بیشتر شوکه ام کرد! با اینحال برای خودمم جالب بود... تاحالا به این فکر نکرده بودم که شاید بقیه موجودات هم بتونن عاشق بشن... مثلا حیوونا هم میتونستن عاشق بشن؟! یا لیوان آبی که چندلحظه پیش از خفگی نجاتم داد؟ کمی فکر کردم و گفتم:
-: تاحالا حیوون نبودم ولی خب... شاید بتونن! همیشه دوتا عاشق رو به دوتا مرغ عشق تشبیه میکنن... شاید اونا بتونن!
با حیرت نگاهم کرد؛ زیر لب زمزمه کرد: مرغ عشق؟!
یه تیکه از استیک رو توی دهانم گذاشتم و سرم رو تکون دادم...
به دستام نگاه کرد و چاقو و چنگال رو به همون صورت گرفت، یه تیکه از استیک رو برید و به دهان خوش فرمش نزدیک کرد...؛ چشماشو بست و اونقدر با لذت اون تیکه ی کوچک استیک رو جوید و فرو داد که انگار آخرین غذایی بود که در اختیارش گذاشته بودن!
طرز غذا خوردنش باعث شد لبخند بزنم...
پرسیدم: اهل کجایی؟!
لبخندی زد و گفت : به جایی که من ازش میام میگن "Heaven"

-:پس باید خیلی زیبا باشه درسته؟!
سرش رو تکون داد: خیلی زیبا...
-:از اینجا دوره؟
-:نه زیاد... همین نزدیکیاس!
جایی که ازش حرف میزد رو یه روستای کوچک، زیبا و سرسبز تصور کردم و همین هم باعث شد لبخندم عمیق تر شه!
بازم سکوت بینمون حاکم شد... خودم رو با ظرف غذام مشغول کردم... سعی کردم باقیمانده ی غذام رو با همون لذتی که توی صورت معصوم اون دختر میدیدم بخورم... ناخواسته پلکامو روی هم گذاشتم!!!
************************
روی تختم نشستم و طبق عادت همیشگی بعداز بیدار شدن از خواب به طرف آشپزخونه رفتم تا یه لیوان آب بخورم...
لیوان آب توی دستم بود که توجهم به قفس آبی رنگ نصب شده روی دیوار جلب شد... آخرین جرعه ی آب رو سرکشیدم و لیوان رو روی اپن گذاشتم
نزدیکتر رفتم و به دو مرغ عشق زیبایی که توی قفس کز کرده بودن خیره شدم...
-: قشنگن نه؟!
به طرفش برگشتم: خیلی! براشون اسم انتخاب کردی؟!
چند لحظه نگاه متعجبش رو بین صورتم و مرغ عشقا چرخوند: باید براشون اسم انتخاب کرد تا عاشق هم بشن؟!
بی اختیار شروع به خندیدن کردم...
با حوصله و حق به جانب منتظر موند تا جواب سوالش رو بدم...؛ لبخندم رو حفظ کردم: نه ولی اینجوری راحت تر میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد!
متعجب نگاهم میکرد؛ دوباره پرسیدم: اسمت چیه؟!
-:اسمم؟! آنجل...
با خودم فکر کردم که اون اسم واقعا برازندشه!
به پرنده کوچکتر که با مظلومیت خودش رو به میله های قفس چسبونده بود اشاره کردم: اسم اونو من برات انتخاب کردم! آنجلیکا... یعنی فرشته ی کوچولو!
با خوشحالی شروع به خندیدن کرد: پس اسم اونو هم میذاریم ماریا!
و من بدون اینکه حتی بپرسم اسم منو از کجا میدونه همراهش شروع به خندیدن کردم!
************************
دو ماه و نیم از ورودم به خونه ی جدیدم گذشته بود...
آنجلیکا و ماریا بزرگتر شده بودن و باهم دیگه آواز میخوندن... و آنجل برخلاف من معتقد بود که اون دوتا هنوز عاشق هم نشدن چون هیچکدوم برای هم گذشت نکرده بودن...! و منم تلاشی برای مخالفت نمیکردم! نمیخواستم براش توضیح بدم که حیوونا نمیتونن مثه آدما در برابر هم گذشت داشته باشن! راستش یجورایی خودمم منطق و استدلال رو کنار گذاشته بودم و منتظر یه گذشت یا لااقل یه نشونه از اینکه ثابت کنه اونا عاشق هم شدن بودم!
این افکار رو از خودم دور کردم و سعی کردم تمرکزم رو روی کارم بذارم...
ساعت کاریم توی اداره تموم شده بود، وسایلم رو جمع کردم و به بقیه ی همکارام خسته نباشید گفتم...
نفس عمیقی کشیدم و به اطراف نگاه کردم؛ هوا رنگ و عطر پاییز گرفته بود؛ دلگیر و آزار دهنده...
آهی کشیدم و سعی کردم فکرم رو به موضوع دیگه ای منحرف کنم، فردا یکشنبه بود و من به آنجل قول داده بودم بهش یاد بدم چجوری استیک خلق کنه!!! یادآوری این مسئله باعث شد لبخند بزنم... هنوز فرصت نشده بود به آنجل بگم غذا رو خلق نمیکنن!
توی افکار خودم غوطه ور بودم که برخوردم با یه نفر رشته ی افکارم رو پاره کرد...
هنوز دهانم رو برای عذرخواهی باز نکرده بودم که اون دو چشم آشنا جلوی صورتم ظاهر شد!
با بهت بهش خیره شده بودم که دستم رو گرفت: ماریا.. ماریا خودتی؟؟؟
خودم رو عقب کشیدم؛ تمام نفرتم از اون زن توی لحن صدام سرازیر شد؛ فریاد زدم: دست از سرم بردار عوضی!
-: صبرکن... صبرکن ماریا! باید برات توضیح بدم...
بدون توجه بهش به سمت ماشینم دویدم... صداش رو میشنیدم اما نمیتونستم بفهمم چی میگه! در اون لحظه قدرت تحلیل هیچ چیز رو نداشتم فقط میدونستم که باید به خونه برگردم!
*************************
در رو بهم کوبیم و یه راست به سمت اتاقم رفتم؛ سنگینی نگاه آنجل رو تا آخرین لحظه ی وارد شدن به اتاقم، روی خودم حس میکردم...
خودم رو روی صندلی کارم پرت کردم، یه مداد از جامدادی برداشتم و با حرص مشغول خط خطی کردن برگه ی سفید رو به روم شدم....!
شکستن نوک مداد منو به خودم آورد، مداد رو به گوشه ای پرت کردم و سرم رو بین دستام گرفتم
-: پاییز! پاییز لعنتی!!! این فصل همیشه شومه!!!
نفس های عمیق می کشیدم تا بغضی که توی گلوم بالا و پایین می رفت رو سرکوب کنم؛
همیشه در برابر این مسئله ضعیف بودم! هرچیزی که به اون زن مربوط میشد منو ضعیف میکرد... تبدیل میشدم به دختر بچه ی بی دفاع که تنها کاری که میتونست بکنه اشک ریختنه... گریه های بی صدام به هق هق تبدیل شد؛ دیگه بریده بودم....
*********************
با صدای آنجلیکا و ماریا از خواب بلند شدم... چند لحظه با دقت به اطرافم نگاه کردم تا موقعیتمو درک کنم؛ روی تختم بودم و سرم به شدت درد میکرد...
دستم رو به شقیقه هام فشار دادم، کمی فکرکردم تا علت سردردم رو بخاطر بیارم...
-: لعنتی...
بلند شدم و به طرف در رفتم؛ تمام وزنم رو روی در انداختم و بازش کردم... فضای خونه خیلی ساکت بود و تنها چیزی که سکوت رو میشکست صدای آنجلیکا و ماریا بود...
-: اوناهم غمگینن درست مثل تو....
به طرفش برگشتم، پشت سرم ایستاده بود و به قفس آبی رنگ پرنده ها نگاه میکرد؛ تاپ دکلته ی بازی که پوشیده بود منو یاد اون زن مینداخت، چهره ی آنجل کم کم محو شد و جاشو به اون زن داد؛ چند قدم به عقب برداشتم و فریاد زدم: چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟؟؟
-: ماریا....؟
اختیارم دست خودم نبود نمیتونستم خشممو کنترل کنم؛ انگشت اشاره م رو به سمتش گرفتم: تو... تو یه عوضی پست فطرتی!!! فکر میکنی میتونی دوباره بدستم بیاری و هرکاری دلت خواست بکنی؟؟؟؟؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟
-: من... من نمیخواستم ناراحتت کنم! من فقط میخواستم در مورد عشق پرنده ها برات بگم... اونا.....
فریادم حرفش رو قطع کرد: "عشق"؟؟؟ این پرنده های لعنتی نمیتونن عاشق هم بشن! اونا فقط حیوونن!!! و توی احمق هرروز به انتظار این میشینی که عشق بین اونارو ببینی! عشق فقط یه رویاس! این پرنده های لعنتی هم اگه تو قفس نبودن هیچوقت باهم نمیخوندن!
با ناباوری نگاهم میکرد؛ اون چشمای معصوم نمیتونست چشمای اون زن باشه... چند ثانیه پلکامو روی هم گذاشتم؛ آنجل قفس رو از دیوار جدا کرد و به سمت در خروجی دوید...
بدنم شل شد و روی دو زانو افتادم...
-: من چیکار کردم؟
*****************************
دستم رو دور دستگیره در گره کرده بودم تا مانع افتادنم بشم... جرات نمیکردم جلو برم؛ به اندازه ی کافی آنجل رو ناراحت کرده بودم نمیخواستم حضورم خلوتش رو با پرنده ها بهم بزنه!
روی ایوون نشسته بود و با پرنده ها صحبت میکرد...
-: من... شما بالاخره یه روز عاشق هم میشینو... برای هم گذشت میکنین؟! من خودخواه نیستم ولی... الان دیگه حتما باید این عشقو ببینم! همه ی مردم درباره ی عشق حرف میزنن... از قدرتش... ماریا هم باید اینو ببینه...؛ آدما بدون عشق فقط یه تیکه گوشت متحرکن... مگه نه؟!آنجلیکا... ماریا... من بهتون قول میدم وقتی ماریا عشقتونو ببینه آزادتون کنم که باهم پرواز کنین...
و زمزمه وار ادامه داد: ماریا خیلی تنهاس... اون باید اینو ببینه!
اولین قطره ی اشک روی گونه هام سر خورد؛ من با این فرشته ی معصوم چیکار کرده بودم؟! هرچی از دهنم در اومد بهش گفته بودم اما اون هنوز به فکر من بود! چطور تونستم آنجل رو با اون زن مقایسه کنم؟؟؟
-: بهتری؟!
نگاهم به طرفش چرخید؛ پس متوجه حضورم شده بود... نمیتونستم به چشماش نگاه کنم؛ سرم رو پایین انداختم: متاسفم...
بدون اینکه چیزی بگه از سرجاش بلند شد، گرمای دستش رو روی دستم حس کردم
-: وقتی عصبانی میشی خیلی ترسناک میشی!
لبخند محوی زد و رفت...؛ سرم رو بلند کردم و به جای خالیش نگاه کردم: تو یه ترسوی بدبختی ماریا....
************************
بی حوصله لباسام رو پوشیدم و از خونه خارج شدم؛ این هوای دلگیر پاییزی عصبیم میکرد! درست همون فصلی که توش رها شدم... تنها و بی پناه... کسی که اسمش مادر بود منو رها کرده بود که به عیش خودش برسه...
دو روز بود آنجل رو ندیده بودم و همینم عصبی ترم میکرد...؛ البته حق هم داشت من خیلی بد باهاش حرف زده بودم و حتی بخاطر کارم یه معذرت خواهی درست و حسابی هم ازش نکرده بودم!
-: لعنت به تو ماریا!!!
ماشینم رو توی پارکینگ سر باز محل کارم پارک کردم و به طرف ساختمون محل کارم راه افتادم؛ اگه اجازشو داشتم حتما چند روزی رو مرخصی میگرفتم و استراحت میکردم...
دستم رو توی جیبم فرو برده بودم و سعی میکردم بدون اینکه برگهای زیر پامو له کنم، راهی برای خودم پیدا کنم که دستی بازومو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند؛ دیدن دوباره ش خونم رو به جوش آورد خواستم خودم رو پس بکشم که که مچ هر دو دستم رو گرفت و منو به خودش نزدیکتر کرد: باید برات توضیح بدم!
-: گفتم دست از سرم بردار! ولم کن عوضی....
صداش رو بلندتر کرد: حق داری از من متنفر باشی...
-: تو ولم کردی! یه دختر پونزده ساله رو ول کردی به حال خودش! بدون هیچ دلیل قانع کننده ای! توضیحاتتو نگه دار برای خودت...
-: من مادرتم ماریا!!! مادرتتتتتتتت به حرمت نه ماهی که توشکمم بودی چند دقیقه به حرفام گوش کن!!!
چشماش منو یاد آنجل مینداخت... نمیدونم! شاید همینم باعث شد که در برابرش کوتاه بیام و به حرفاش گوش بدم...
لحنش ملایم تر شد: وقتی ترکت کردم تو فقط یه دختر 15ساله بودی... اما اونقدر بزرگ شده بودی که بفهمی در مورد مادرت حرفای خوبی نمیزنن... درسته من آدم خوبی نبودم... با اینکه تورو داشتم با پسرای جوون بودم... من خیلی زود تورو باردار شده بودم، خودم بچه بودم نمیتونستم احساساتتو درک کنم، هروقت گریه میکردی دلم میخواست بمیرم!!! اما با اینحال تو دخترم بودی... از گوشت و خونم! از اینکه میدیدم هرروز خجالت زده از داشتن همچین مادری از مدرسه برمیگردی خورد میشدم!
اشک از چشمای درشتش جاری شد؛ باید اعتراف میکردم که اون واقعا زیباست!!!
با صدای لرزونش ادامه داد: تو در کنار من آینده خوبی نداشتی... من ولت کردم... درسته! ولی همیشه هواتو داشتم، نمیخواستم توهم بخاطر ضعیف بودن به راهی که نباید، بری! و تو... ناامیدم نکردی! خوشحالم میبینم که حسابدار یه اداره ی دولتی شدی و زندگی آرومی داری...! من توی سخت ترین لحظات زندگیت کنارت نبودم... من یه مادرخطاکارم ولی... ماریا... من دوست دارم!
چند بار نفس عمیق کشید: میتونی... میتونی منو ببخشی؟
نگاه بی حالتم رو بهش دوختم؛ قانع نشده بودم! اون نباید!نباید منو ترک میکرد... نباید تنها ولم میکرد...؛ نگاهم رو که دید دستاش شل شد و قدمی به عقب برداشت... بی اختیار دستش رو گرفتم، سرم روی شونه ش گذاشتم و به اشکام اجازه ی جاری شدن دادم...
من، بخشیده بودمش؟؟؟؟
*************************
سر راهم یه بسته شکلات گرفتم؛ باید از دل آنجل در میاوردم!
هنوز به در ورودی خونه نرسیده بودم که دیدن صحنه ی روبه روم باعث شد سرجام خشک بشم؛ آنجل روی ایوون نشسته بود و به قفس پرنده ها خیره شده بود... با دیدنم نگاه غمگینش رو بهم دوخت و با لحن گرفته ش گفت:
-: دیدی اونا بالاخره عاشق هم شدن؟! دیدی برای هم گذشت کردن؟! آنجلیکا خودکشی کرد که ماریا بتونه پرواز کنه... این عشقه مگه نه؟؟؟
با قدم های سست به طرفش رفتم، جسم بی جون آنجلیکا گوشه قفس افتاده بود و ماریا هم بی صدا کنارش کز کرده بود؛ یه پرنده، آنجلیکا... چطور تونسته بود اینکارو بکنه؟؟؟ برام قابل درک نبود!
-: عشق اونا فقط باهم بودنو باهم آواز خوندن نبود نه؟؟!
بدون هیچ حرفی به سمتش رفتم و اونو توی آغوش کشیدم؛ دستاش رو دور کمرم حلقه کرد: عشق اینه ماریا؟؟؟
با بغضی که توی گلوم بازی میکرد گفتم: حق با توئه... بااینکه دیگه نمیتونن باهم باشن ولی اونا عاشق هم بودن....
*************************
دوسال از اون ماجرا ها میگذره؛ و من با مادرم زندگی میکنم! بعد از آزاد کردن ماریا آنجل رو دیگه هیچوقت ندیدم! هنوزم نمیدونم... اون واقعا یه فرشته بود یا فقط تصادفا اسمش آنجل بود...؟!
با اینحال من هنوزم دوست دارم فکرکنم که اون فرشته ی نگهبان من بود! اومده بود که پایان تنهاییمو رقم بزنه... اومده بود معنای عشق رو بهم گوشزد کنه! اینکه برای عشق ورزیدن لزوما نباید "حضور" داشت!!! مفهوم زندگی رو...؛ هنوزم یادآوری حالاتش و اصطلاحات بخصوصش باعث لبخندمه.... هیچوقت نتونستم بهش یاد بدم چطور استیک خلق کنه!!! حتی فرصت نشد بگم که غذا رو خلق نمیکنن...!
دوسال گذشت ومن شروع پاییز هرسال منتظر معجزه میمونم و شب های یکشنبه به اندازه ی سه نفر غذا درست می کنم!



نقد کلی

برخلاف تمام داستانایی که تا به حال نقد کردیم این داستان در بعد قلم موردی نداشت..اتفاقا قلم نویسنده خیلی روان و سلیس بود اما به نظرم موضوع داستان کمی عجیب بود...درسته که یه داستان تک قسمتی بود اما حضور یکهو مادر شتابزده بود و همینطور رفتن انجل..خیلی به سرعت و بی مقدمه اتفاقا می افتاد و فرصت فکر کردن رو از خواننده سلب میکرد..با اون توصیفاتی که اول داستان شد من منتظر بودم راوی یه پسر باشه ولی درکمال تعجب دختر بود...بعد موضوعی داستان کمی مشکل داشت تم داستان پاییز بود اما توصیفات باغچه در اول داستان بیشتر به هوای بهار میخوند تا پاییز...وجود انجل و تقسیم نقش اصلی بین دوتا دختر ایده ی جالبی بود...به نظرم ایراد چندانی نداشت...دیالوگا از توصیفات و تفکرات ماریا خیلی کمتر بود اما چون توصیفات خوب بود ضعف دیالوگا تو ذوق نمیزد..

ممنون از نویسنده ی خوبش



طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: my lovely damn autumn،