تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان Afraid O Love
تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 00:00 | نویسنده : ..: ♰ ShelernaZ ♰ :..

سلام به همه...
بفرمایید ادامه با نقد داستان Afraid Of Love
نویسنده ی داستان خودش ازم خواست که داستان رو نقد کنم
دیگه بفرمایید

سارا بدون معطلی از ماشین پیاده شده و در حالی که از خشم دندونهاش و به هم فشار میداد در ماشین و به هم کوبید و بی توجه به بارون شدیدی که میومد خودش و به در خونه رسوند و رمز و زد و بدون اینکه منتظر اومدنش بشه رفت تو و در و بست(حرف و خیلی تکرار شده بود...شلرناز)....همونجا جلوی در چکمه هاش و در آورد و با پاش اونا رو پرت کرد گوشه ی جاکفشی و در حالی که از پله ها بالا میرفت شال و کلاه و بارونیش رو در آورد و یکی یکی توی پله ها ریخت......مستخدم بیچاره که زنی چهل پنجاه ساله با قدی خمیده بود توی شوک بود و مسیر رفتنش و نگاه میکرد ..با صدای کوبیده شدن در به خودش اومد و سلامی به اربابش که از شدت خشم رگهای گردنش متورم شده بود کرد.......

کیکو-سلام آقا.......(نگاهی به چهره ی خسته ی کیکو کرد)

-سلام کیکو....هنوز نرفتی خونه؟

کیکو-یه کم کارم طول کشید....دیگه داشتم میرفتم...(فهمید که بازم مثل همیشه باهم دعوا کردن پس ترجیح داد زودتر لباسش و عوض کنه و به خونه ی خودش بره...بعد از رفتن کیکو کراواتش و شل کرد و خودش رو روی مبل رها کرد.....خودش هم از این وضع خسته شده بود ولی چاره ای نداشت....این چیزی بود که خودش خواسته بود....از جاش بلند شد و پله ها رو به آرومی طی کرد و دستگیره ی در اتاق خواب و کشید....وقتی دید باز نمیشه و اون در و قفل کرده   با مشتش به در کوبید)

-این کارت چه معنی ای داره سارا؟ چرا در و قفل کردی؟(وقتی دید هیچ جوابی نمیده محکم تر به در کوبید و فریاد زد که یه دفعه در باز شد و سارا با لباس خواب مشکی و تورش جلوی در ایستاد)

سارا-شی وون......میشه داد نزنی...؟

شی وون-نه نمیشه.....خونه ی خودمه دلم میخواد داد بزنم.....

سارا-این بچه بازی ها چیه؟

شی وون-کارهای من بچه بازیه یا تو؟یعنی چی که مثل بچه ها قهر کردی و در اتاق و قفل کردی؟

سارا-توقع داری چشمهام و روی اون چیزی که دیدم ببندم و اجازه بدم بیای کنار من بخوابی؟

شی وون-من نگفتم میخوام پیش تو بخوابم.....

سارا-ولی اینجا اتاق منه....

شی وون-اتاق من هم هست...من وسیله هام و لازم دارم...باید حتما توی اتاق خودم بخوابم...(سارا که دید نمیتونه حریف شی وون بشه از جلوی در کنار رفت و شی وون رفت داخل ولی وقتی پشتش و کرد سارا رو توی اتاق ندید.....توی راهرو ایستاد و با صدای بلندی سارا رو که جلوی اتاق مهمان ایستاده بود مخاطب قرار داد)

شی وون-کجا میری؟

سارا-جایی که نفس های مسموم تو نباشه....(با خشم دو قدم به سارا نزدیک شد)

شی وون-حرف دهنت و بفهم....

سارا-دروغ میگم؟خیلی پستی شی وون.....خیلی پستی.....میدونستم هنوزم با آشوکا رابطه داری....میدونستم با هم قرار گذاشتین که بعد از طلاقمون با هم ازدواج کنین.....ولی چیزی نگفتم چون میدونستم که شما دو تا از قبل عاشق هم بودین و این من بودم که سر راهتون قرار گرفتم....ولی.....دیگه توقع نداشتم توی مهمونی امشب بیاد و از بغلت جم نخوره...درسته که ما داریم از هم جدا میشیم ولی من هنوزم زنتم.....میفهمی؟هنوز هیچ کس از قضیه خبر نداره...

شی وون-بالاخره که میفهمن.....شش ماه دیگه که تو....(سارا صورت خیسش و پاک کرد و پرید وسط حرفش)

سارا-من که همون روز بهت گفتم بیا همینجا تمومش کنیم....خودت اصرار کردی صبر کنیم تا وقتش برسه..وگرنه من همچین هم مشتاق زندگی کردن با یه خیانت کار متظاهر نیستم.....(شی وون پوزخندی زد)

شی وون-خیانتکاره متظاهر؟

سارا-آره....تو یه متقلبی......از اولش هم علاقه ای به من نداشتی....همیشه توی خلوت باهام سرد بودی و توی جمع قربون صدقه ام میرفتی....جوری که همه فکر میکردن من و تو خوشبخت ترین زوج دنیاییم...ولی هیچکس نمیدونه که من دو ساله دارم با یه نامرد بی احساس گند اخلاق زندگی میکنم....تو فقط مایه ی عذابم بودی نه شوهرم....

شی وون-حق با توئه.....عذابت دادم چون عذابم دادی....با اومدنت به زندگیم همه ی خوشی هام تموم شد....من و از تنها عشقم جدا کردی...

سارا-تو هم منو از خانواده ام جدا کردی.....همه اش بیست سالم بود که آوردیم به این کشور غریبه....چون میخواستی پیش عشقت باشی...

شی وون-دیگه داره تموم میشه....شش ماه دیگه هم تو راحت میشی هم من...

سارا-اگه به من باشه همین الان میرم....ولی خودت خواستی تا اون موقع صبر کنیم.....پس بذار توی این شش ماه بدون جنگ و دعوا همدیگرو تحمل کنیم...فردا وسایلم و میارم این اتاق....این جوری نه تو اذیت میشی نه من.....

شی وون-فکر خوبیه...

*****

صدای آلارم گوشیش بلند شد....با چشمهای نیمه باز اون و متوقف کرد و پتو رو کنار زد.....درسته که دیگه انگیزه ای برای ادامه ی زندگی نداشت و همه ی آرزوهاش در دست نابودی بودن ولی هنوز هم عادت داشت که صبح زود برای پیاده روی از خونه بره بیرون.....گرمکن و شلوارک خاکستریش و پوشید و هدستش رو توی گوشش گذاشت و از جلوی در مسیر همیشگی رو شروع کرد.....وقتی به پارک بالای تپه رسید هدست و برداشت و یه آبمیوه ی خنک گرفت و روی نیمکت همیشگی نشست و پاش و انداخت روی پاش و نی و به لبش نزدیک کرد......جرعه ای که خورد اون دو تا اومدن و روی نیمکت رو به روییش نشستن(این جمله کمی گنگ بود.از اونجایی که خواننده داستان رو میخونه و مثل فیلم تماشا نمیکنه این جمله باعث گیج شدنش میشه...بهتر بود از همون اول توضیح میدادی که چه کسانی اومدن و روی نیمکت نشستن...شلرناز)....اونا هم مثل سارا هر روز به این پارک میومدن و روی اون نیمکت میشستن و دو تایی آبمیوه میخوردن....چقدر دوست داشت جای اون دختر میبود.....از زندگی چیز زیادی نمیخواست....فقط کسی که اون و دوست داشته باشه و بهش توجه کنه....ولی همه چیز داشت با اون خداحافظی میکرد....اشکی که روی گونه اش سر خورد و آروم پاک کرد و دوباره مسیر رو تا خونه دویید....شی وون داشت صبحانه میخورد....توی آشپزخونه رفت و پشت میز نشست....کیکو براش قهوه ریخت و طبق عادت همیشگیش نون تست شده اش رو توی بشقابش گذاشت.....شی وون  دستهاش و تکون داد و خیلی بی احساس سارا رو نگاه کرد)

شی وون-امروز که خونه کاری نداری؟

سارا-چرا....میخوام وسایلم و ببرم اتاقم...

شی وون-بذارش برای یه روز دیگه.....باید بریم فرودگاه....

سارا-من امروز و از شرکت مرخصی گرفتم تا به کارام برسم....نمیتونم بیام.....

شی وون-باید بیای....تو هم مدیر اجرایی کمپانی هستی هم....همسر من...

سارا-فرودگاه چه خبره که هم مدیر اجرایی شرکت باید باشه هم همسرت؟باز میخوای سر کی و کلاه بذاری؟(نگاهی به کیکو که مشغول شستن ظرف بود انداخت و چشم غره ای به سارا رفت....)

شی وون-جونگ مین قراره بیاد...

سارا-جونگ مین؟همون دوست دوران دبیرستانت؟همون خواننده هه که توی اون گروه پنج تاییه بود و تو هروقت میدیدش کلی ذوق میکردی و خاطرات تکراریتون و تعریف میکردی؟

شی وون-آره....داره میاد ژاپن تا با کمپانی ما قرار داد ببنده...

سارا-هر پنج تاشون؟کار خیلی سختیه......ما هنوز دو تا پروژه ی سینمایی نیمه کاره و چند تا آلبوم جدید داریم...

شی وون-خودش تنهاس....ظاهرا گروهشون از هم پاشیده....من هم ازش خواستم بیاد ژاپن تا با من کار کنه....

سارا-خوبه....ولی من نمیتونم بیام.....کار دارم.....(شی وون از جاش بلند شد و کتش و از روی صندلی برداشت و بی توجه به حرف سارا از کیکو تشکر کرد...)

شی وون-برای امشب هم کلی غذا درست کن....مهمون داریم....(موقع خارج شدن از آشپزخونه سرش و به سمت سارا خم کرد)

شی وون-برو یه دوش بگیر و لباس مناسب بپوش....میخوام تا نیم ساعت دیگه توی ماشین نشسته باشی.....اون روی سگ من و بالا نیار و مثل یه دختر خوب آماده شو و بیا پایین.....میدونی که آبروم چقدر برام مهمه؟(و بدون مکسی(مکث^^این ایراد نبود...فقط غلط املایی بود^^...شلرناز) رفت بیرون....سارا لبش و گاز گرفت و نونش رو توی بشقاب پرت کرد و با خشم به اتاقش رفت و بعد از یه دوش سریع آماده شد.....یه شلوار جین زغالی با بلوز دکمه دار مشکی که اندامی بود (اینجا فعل پوشید نباید حذف میشد...چون فعل بعدیش باهاش یکی نیست...شلرناز)یه شال مشکی هم دور گردنش پیچید و کت چرمش و پوشید و چکمه های چرمش رو باهاش ست کرد.....کیفش و برداشت و در حالی که به شی وون فحش میداد از پله ها پایین اومد و حتی جواب خداحافظی کیکو رو هم نداد....تا رسیدن به فرودگاه هم با شی وون حرف نزد ... توی سالن بزرگ فرودگاه ایستاده بودن که چند تا از کارمندای شرکت هم به جمعشون اضافه شدن و هر کدوم با یه دسته گل منتظر اومدن جونگ مین شدن.....سارا که از دست شی وون عصبانی بود و دلش نمیخواست بیاد فرودگاه توی دلش کلی فحش به جونگ مین داد که به خاطر اون سارا امروز از کارش عقب مونده بود(این جمله میتونست خیلی روون تر از این بیان بشه...شلرناز)...قرار بود جونگ مین خیلی بی سر و صدا وارد توکیو بشه چون میخواست شروع کارش توی ژاپن رو به عنوان یک سورپرایز به طرفدارانش اعلام کنه....وقتی نیم ساعت گذشت و جونگ مین نیومد سارا خسته شد و رفت تا یه نوشیدنی برای خودش بگیره(بعد از گذشتن نیم ساعت هنوز خبری از جونگ مین نبود...سارا که دیگه حسابی خسته و کلافه شده بود رفت تا برای خودش یه نوشیدنی بگیره...این جمله اگه اینطوری بیان میشد از تکرار کلمه ی و و همینطور یکنواخت بودن حالت داستان جلوگیری میکرد...شلرناز)....به دیوار تکیه داد و مشغول خوردن شد که یه دفعه یه چیزی محکم خورد توی بازوش و همه ی آب جو ریخت روی لباسش(قبلا اشاره نشده بود که برای خودش آب جو خریده بود پس باید توی این جمله این رو میگفتی...شلرناز)....سرش و بالا گرفت و پسر جوان و قد بلندی رو دید که یه عینک دودی بزرگ و مشکی زده و کلاه سویی شرت طوسی رنگش و روی سرش کشیده ...سارا از سر و وضعش فهمید که نمیتونه ژاپنی باشه....پس حتما زبون اونجا رو هم بلد نبود واسه ی همین به انگلیسی گفت..)

سارا-هی آقا.....حواست کجاست؟ببین با لباسم چی کار کردی؟(اون پسر دستمالی از توی جیبش در آورد و در حالی که مدام سرش و به نشونه ی عذر خواهی تکون میداد به انگلیسی جوابش و داد)

-واقعا معذرت میخوام.....اصلا حواسم نبود...(و سعی داشت لباس سارا رو تمیز کنه که سارا دستش و پس زد...)

سارا-لازم نیست خرابکاریت و جبران کنی.....از اول چشمات و باز میکردی و جلوتو میدیدی....

-من حاضرم همه ی خسارتش و بپردازم....(سارا یه دستش و به کمرش زد و سر تا پای اون و بر انداز کرد)

سارا-واقعا؟باشه...هزار دلار....(بعد دستش و جلوی پسر برد و منتظر شد تا بهش پول و بده....(پسر یه کم مکث کرد ولی چون حسابی دیرش شده بود کیف پولش و در آورد و ده تا صد دلاری کف دست سارا گذاشت و دسته ی چمدونش و گرفت)

-امیدوارم حداقل با این پول یه لباس درست و حسابی بخری و تنت کنی....یه چیزی که از اونایی که تنته بهتر باشه....(و بدون اینکه به سارا مهلت حرف زدن بده اونجا رو ترک کرد....سارا که کاملا عصبانی بود با دهن باز مسیر رفتنش و نگاه کرد و از حرص پولهای توی دستش و مشت کرد....)

سارا-پسره ی بی  ادب...(بعد نگاهی به لباسای خودش کرد و زمزمه وار طوری که خودش بشنوه گفت:)

سارا-مگه لباسای من چشه؟به این قشنگی....(سارا مدیر عامل یه شرکت بزرگه...یکم از ذهن دوره که همچین رفتاری ازش سر بزنه...شلرناز)(و بعد رفت به سمت سرویس بهداشتی و کتش و با آب و دستمال تمیز کرد که  شی وون بهش زنگ زد و گفت که جونگ مین اومده....سارا هم از عصبانیت و حرص از دست شی وون با گام های بلند و سنگین سالن بزرگ فرودگاه رو طی کرد...(این "..." اینجا اضافست...این دوتا جمله باید با هم آروده میشد...شلرناز)جوری که علی رقم شلوغی زیاد اونجا صدای پاشنه های بلندش کامل شنیده میشد و هرزگاهی چند نفر به سمتش میچرخیدن و با تعجب نگاهش میکردن....توی دلش کلی به شی وون و دوستش فحش داد و تصمیم گرفت تا یه جوری حال این دوست شی وون و بگیره که به خاطرش این همه بلا سر سارا(اینجا باید ضمیر استفاده میشد...نه اسم سارا...شلرناز)اومد...موهای بلند و مشکیش و پشت گوشش زد و کنار شی وون ایستاد که داشت با لبخند به جایی نگاه میکرد.....زیر لب گفت:)

سارا-کاری میکنم که خندیدن یادت بره....کانگ شی وون....(و به مسیر نگاه شی وون نگاه کرد که یه لحظه خشکش زد..از دیدن اون صحنه یه کم جا خورد...یکی از همکارا دسته ی چمدونش و گرفته بود و خوش و بش کنان به سمت بقیه میومدن...نگاهی به چشمهای مشکیش که حالا بدون عینک بود کرد و تازه همه چیز دستش اومد....الان بود که آبروش بره....خواست بره که شی وون مچ دستش و گرفت و بهش چشم غره ای رفت....سارا آب دهنش و قورت داد و سر جاش ایستاد...با رسیدن اونا همه با سر و صدای زیاد بهش خوش آمد گفتن و شی وون جلو رفت و اون و توی آغوشش کشید....)

شی وون- چه طوری نردبون؟(لباش و غنچه کرد و با حالت بچه گانه ای از بغل شی وون بیرون اومد)

-داداش.....تو هنوزم به من میگی نردبون؟

شی وون-دراز تر از قبل شدی....پارک جونگ مین...دوست قدیمی من....خیلی خوشحالم که اینجایی...(سارا که دیگه مطمئن شده بود اونی که باهاش برخورد کرده پارک جونگ مینه و هیچ راه فراری نداره خونسردی خودش و حفظ کرد و خیلی ریلکس جلو رفت....شی وون لبخندی زد و با دست به سارا اشاره کرد)

شی وون-این همسرم هان ساراست....دختر هان هیون بین شریک پدرم...(جونگ مین به سارا نگاه کرد که بعد از تعظیم سرش و بالا آورد و با دیدنش چشمهاش گرد شد......)

جونگی-تو......؟


نقد کلی از دید شلرناز:داستان شروع خوب و قوی ای داشت...با دیالوگ های خوب و مناسب...اما توضیحات داستان کمی گیج کننده بود...با این که قلم نویسنده روون و قابل درک بود جملات روون داستان خیلی کم بود...اکثر جملات توصیفی داستان پیچیده و سنگین بود در صورتی که میشد همه ی اون جملات رو از راه خیلی ساده تر و روون تری بیان کرد...حرف اضافه ی "و" خیلی توی داستان استفاده شده بود...برای جلوگیری از این مشکل میشه جملات پشت سر هم رو خاتمه داد و چند جمله ی مجزا رو به دنبال هم با "..." از هم جدا کرد...با این که یک جا گفتم که رفتار شخصیت "سارا" داستان دور از ذهن بود اما انگار به دلیل مشخصی اون رفتار گنجونده شده بود...اما باز هم میشد اون تیکه رو روون تر و نزدیک به ذهن تر نوشت...در کل نوشته کمی به صورت اجباری نوشته شده بود..یعنی یه جوری که خواننده موقع خوندن حس میکرد نویسنده وقتی داشته داستانو مینوشته ریلکس نبوده..بلکه داشته به ذهنش فشار می اورده که جملات توی داستانو بنویسه..پشت هرجمله یه حالت عصبی و گنگی بود....به هر حال از روی قسمت اول میشد برنامه ریزی دقیق نویسنده رو برای داستان رو فهمید و این قابل تحسینه... 



طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: Afraid Of Love،