تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان the last leaf
تاریخ : جمعه 22 آذر 1392 | 12:56 | نویسنده : yEki-tAk-Ct
شلاااااامممممم ودرووووود اومدم با نقد یه داستان کوتاه بسیار زیبا

بوفورماییید تو که زیاد حرف نزنم

 پاییز سال 2007

 اواخر ماه نوامبر بود و هوا خیلی سرد.اون روزا بیماری ذات الریه بین همه مردم شهر شایع شده بود...جوآنا به شدت مریض بود و توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود...جونگمین بیماری اونو به مادرش اطلاع نداده بود و تصمیم داشت خودش کمکش کنه....اون بیرون از اتاق جوآنا با دکترش در حال صحبت بود...

جونگمین: دکتر...اون حالش خیلی بده...)درحالیکه صداش کمی میلرزید(...ز...زنده میمونه؟؟خواهش میکنم با من صادق باشید.

دکتر: من واقعا نمیتونم جواب قانع کننده ای بدم...اون خیلی ضعیف شده...ولی..صبر کن...اون به چه چیزی علاقه منده؟؟؟واسه چی زندگی میکنه؟ هدفش چیه؟

جونگمین: خب راستش جوآنا خیلی به نقاشی علاقه منده...اون آرتیست ماهریه.

دکتر: نقاشی؟؟ اوه نه ولی...این کافی نیست...من منظورم یه شخصه امممم یه مرد...کسی هست که اون بهش علاقه مند باشه؟(راستش یخده زود رفت سر اصل مطلب ولی خب چون داستان کوتاهه ایراد به حساب نمیاد...یکتا)

جونگمین: نه دکتر..کسی توی زندگی جوآنا نیست...یا حداقل من نمیشناسم.

دکتر:به هر حال من تموم سعیمو میکنم ولی...زیاد امید ندارم...

******

بعد از رفتی دکتر جونگمین به اتاقش رفت و ناخداگاه به حرفای دکتر فکر کرد

:یعنی اگه فقط 1 نفر باشه که جوآنا دوسش داشته باشه اون...زنده میمونه؟؟؟

آهی کشیدو موهاشو بهم ریخت. این روزا کارای دانشگاه خیلی بهش فشار آورده بودن و حالا علاوه بر اونا بیماری جوآنا هم بهش اضافه شده بود...سعی کرد آروم باشه و بره به جوآنا سر بزنه

 ...وسایلطراحیشو برداشت و به سمت اتاقش رفت...تقه ای به در زدو وارد شدو کنار تخت جوآنا رفت دید که

خوابه پس نزدیک پنجره رفتو مشغول طراحی روی جلد مجله ای شد که روش کار میکرد...بعد چند لحظه صدای ناله ی جوآنا رو شنید...البته بیشتر مثل این بود که داره چیزی رو میشماره...

جوآنا: میبینی...دارن میریزن... 11 و بهد از مدتی 10 .. 9 ..وبعد 8 .. 7 ... 6 تند تند پشت سر هم...

جونگمین رد نگاه جوآنا رو دنبال کرد و به سمت پنجره برگشت...اما اونجا فقط یه درخت نیمه مرده ی

پیچک بود که به خاطر سرمای پاییز برگای زردش به زمین میریخت.

جوآنا: الان فقط 5 تا دیگه مونده...

جونگمین: 5 تا چی مونده عزیزم؟؟؟حالت بهتره؟ چی رو داری میشماری؟

جوآنا: برگ های اون درخت پیچکو....وقتی که اخرین برگ درخت بیفته من میمیرم...)و قطره اشکی از

گونش پایین چکید.( الان 2 روزه که من لینو میدونم...دکتر بهت نگفت...؟

-جوآنا ...این حرفو نزن..هر اتفاقی واسه اون درخت بیفته هیچ ارتباطی به سلامتی تو نداره...خودتو

نگران نکن.. خب؟؟؟

در حالی که کاسه ی سوپی که از قبل کنار شومینه بودو براش میورد گفت:

جونگمین: یکم از این سوپ بخور و دیگه این افکارو به ذهنت راه نده...من میرم طرحمو کامل کنم

هوووم؟

جوآنا: من سوپ نمیخورم...آهی کشید و ادامه داد...ببین الان فقط 4 تا دیگه مونده...جونگی نگاهشو بین

درخت و جوآنا گذروند...تصمیم گرقت یکم تنهاش بذاره و خدشم به کارش برسه...

-جوآنا عزیزم یکم استراحت کن...من باید با آقای لی )صاحب آپارتمان(در مورد طرحم

صحبت کنم...زیاد طول نمیکشه و از اتاق بیرون رفت.

آقای لی پیر مرد 70 ساله ی مهربونی بود که طبقه ی پایین همونجا زندگی میکرد...او هم

یکی از بهترین نقاشهای اون زمان بود...)جمیعا آرتیست!!!(ولی هیچ وقت کارهاشو برای

فروش یا چیز دیگه ای نمیگذاشت...واسه دل خودش میکشید...و از اونجایی که شیپ

صورتش جالب بود جونگمین تصمیم داشت چهرشو برای یکی از صفحات مجلش طرح

بزنه...

بعد از صدا کردن آقای لی جونگین قضیه ی بیماری و نا امیدی جوآنا رو هم واسش تعریف

کرد....

لی: اوه خدای من...دختر بیچاره...اون چطور یه همچین فکری میکنه؟؟؟

جونگی: منم از همین میترسم...اون هیچ نیرو و امیدی نداره

و بعد به اتاق حوآنا رفتن....اون خواب بود...جونگمین اروم وارد اتاق شد و پرده ی پنجره رو کشید و با آقای لی برای شروع طراحیش به اتاق خودش رفتن...(راستش یه خورده تکرار فعل تو ذوق میزنه یخرده باید بهم پیوسته تر باشه...یکتا)

***********

صبح روز بعد جونگمین خیلی زود بیدار شد و به اتاق جوآنا رفت...

-صبح بخیر....بهتری؟

-ممنون...جونگمین میشه...پرده رو کنار بزنی؟

با اینکه نمیخواست ولی اونو کنار زد...هر دو با تعجب دیدن که آخرین برگ روی درخت مونده...

جوآنا:اوه ببین با اینکه دیشب تا صبح هوا به کل طوفانی و بارونی بود...ولی اون برگ...

جونگمین که یکم رنگ امد رو تو چشمای جوآنا د دیه بود اومد چیزی بگه که جوآنا ادامه داد:

-ولی...من مطمئنم آخرین برگ هم همین روزا میفته و من....میمیرم...

**********

اون روز هم مثل روزهای قبل گذشت و جوآنا همچنان روی تخت به اون درخت پیر زل زده بود...اما یه

چیز بزاش عجیب بود اینکه با وجود سرمای شدیدی که این اواخر بود چرا اون برگ هنوز سرجاش

بود؟؟؟روز بعد هم همینطور هوا به قدری سرد بود که اگر از بالا قطره ی آبی رو میریختی وسط راه یخ

میزد...اما بازم اون برگ....

*********

جونگمین به اتاق جوآنا رفت تا اونجا مشغول به کارش بشه و جوآنا تنها نباشه...

جوآنا: جونگمین...من خیلی احمق بودم که فکر میکردم و باور داشتم که اون برگ ها نشونه ی پایان

عمر منه...

جونگمین کنار تختش نشست و گفت: خوشحالم که اینو میشنوم...و دستشو فشرد...

عصر همون روزدکتر برای ویزیت جوآنا اومد...

دکتر:تبریک میگم دخترم تو با بیماریت تقریبا مبارزه کردی...ولی احتمال اینکه برگرده بازم هست...باید

هنوز استراحت کنی...

جوآنا:ممنونم دکتر...

**********

2 روز گذشت دکتر دوباره برای اطمینان از حال جوآنا اومده وبد که بهش سر بزنه...و این بار اطمینان

کامل داد که دیگه خوب شده...

بعد از اینکه از اتاق جوانا بیرون اومدن دکتر رو به جونگمین گفت:

-اون کاملا سلامتیشو بدست اورده اما...آقای لی...اونم به این بیماری مبتلا شده البته 100 برابر بد تر از

جوآنا...خیلی نگرانم...

********

روز بعد...

جونگمین همونطور که به سمت پنجره ی اتاق جوآنا میرفت گفت:

-جوآنا عزیزم ...اقای لی...اون امروز صبح مرد...و...میدونی چرا؟؟؟

همون شبی که طوفان خیلی بدی بود و هوا کانلا بارونی بود آقای لی وسالی نقاشیشو برداشته بود و از

نردبون بالا رفت تا روی دریوار پشت اون درخت پیچک که دقیقا روبه رو به پنجره ی توست طرح یک

برگ رو بکشه...

اوه ...میبینی؟؟؟اون آخرین برگ روی دیوار رو؟؟؟هنوز هست و هیچوقت نمیفته...

این اخرین شاهکار آقای لی در آخرین روز عمرش بود...و اون آخرین برگ اصلی درخت همین امروز

با مرگ آقای لی افتاد...(بسیار زیبا....یکتا)

جوآنا که تا اون لحظه مات ومبهوت به جونگمین نگاه میکرد آروم اومد و نزدیکش ایستاد...سرش رو

روی شونه ی جونگمین گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:

-ممنونم...خیلی ممنونم...

نقد کلی:

خب نقد داستان کوتاه خیلی متفاوت تر از داستان بلنده.به طور کلی این داستان خیلی قشنگ بود و موضوع جالب و خوبی داشت 
من خوشم اومد.یکم تکرار فعل زیاد بود جملات پیوستگی روونی نداشتن خب یخرده تو ذوق میزد.پایان داستان هم بسیار جالب بود من خودم به شخصه فکر نمیکردم یه همچین اتفاقی بیوفته.من این داستانو قبلا خونده بودم و با تشکر از نویسنده خوبش



طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: نقد داستان the last leaf،