تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان se7en
تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 12:49 | نویسنده : Mary
درود به همگی..

با نقد یه داستان دیگه در خدمتتونم...
بفرمایید ادامه و خودتونم داستانو توی نظرات نقد کنین...





نشسته بود روى یه صندلى و سرش رو انداخته بود پایین و اروم داشت چرت میزد كه با صداى زنى كه شماره ى پرواز بعد رو اعلام میكرد از چرت پرید("و" خیلی تکرار شده بود ..مریم*)...نگاهى به جدول پرواز ها انداخت زمان پروازش بود گیتارش رو برداشت و به سمت خروجى به راه افتاد تا توكیو رو به مقصد بوسان و بوسان رو به مقصد سئول ترك كنه... چیزى توى توكیو نداشت كه دلش براش تنگ بشه با خیال راحت روى صندلى خودش نشست و گیتارش رو گذاشت كنارش و خوابید...با تكون هاى مهماندار از خواب بیدار شد و از هواپیما پیاده شد و به سمت هواپیماى بعد رفت و مثل قبل روى صندلیش نشست اما گیتارش رو گذاشت روى صندلى كناریش و قبل از این كه بفهمه دوباره خوابش برد...(توصیفات یه کم ضعیفه..و جفنگی از رو جملات پریدی..مریم*)

گوشیش زنگ خورد...از صبح منتظر همین زنگ بود با عجله گوشى رو جواب داد:
الو هیون سو... چى شد؟؟؟قبول شدى یانه؟؟؟
هیون سو:اره قبول شدم...
-من دارم میاااااااااااااام
دیگه منتظر نموند و با خوشحالى گوشى رو قطع كرد و جیغ بلندى كشید و به سمت خونشون راه افتاد...با نهایت سرعت داشت وسایل و لباساش رو جمع میكرد خواهر كوچیكش با تمسخر گفت:
2 سال منتظر همین لحظه بودى كه هیون سو تو دانشكده قبول بشه و تو به همین بهانه برى سئول بالاخره ارزوت براورده شد
همونطور كه وسایلش رو جمع میكرد یه بالشك از روى تختش برداشت و پرت كرد طرف خواهرش و همونطور به جمع كردن وسایلش ادامه داد و بعدش خیلى سریع از خونه به فرودگاه رفت تا به سئول بره...همونطور كه خواهرش گفته بود اون 2 سال منتظر بود تا دوست پسرش توى دانشكده قبول بشه و به این بهونه بتونه بره سئول پیش دوست پسر و دوست صمیمیش كه درست مثل خواهرش بود دوستش طراحى داخلى میخوند و تو سئول دانشگاه میرفت...اون توى این دو سال حسابى كار كرده بود هر كارى كه میتونست تا بتونه براى رفتنش پول در بیاره.( من با کل این پاراگراف مشکل دارم..نیاز نیست همون قسمت اول داستان همه چیو مو به مو توضیح بدی که مثلا فلان و فلان و فلان و فلان..داستان یکی دو پارت که جلو بره و کم کم موضوعات روشن بشه قشنگتر میشه ..مریم* )..از یه هفته ى قبل بلیط رزرو كرده بود كه اگه این اتفاق افتاد بتونه سریع بره سئول...یه سره رفت بلیطش رو گرفت و رفت سوار هواپیما شد...داشت دنبال صندلیش میگشت كه یه مهماندار اومد و بهش كمك كرد جاش رو پیدا كنه...صندلیش رو بهش نشون داد و رفت خیلى اروم به طرف صندلى رفت كه دید یه گیتار روشه به صندلى بغلى نگاه كرد یه دختر با موهاى مشكى كوتاه و یه ارایش خاص و لباس خاص روى اون صندلى نشسته بود انقدر خوشگل بود كه یادش رفت كه باید صداش كنه و ازش بخواد كه گیتارش رو از روى صندلى برداره همون موقع یه مرد كه داشت از كنارش رد میشد بهش تنه زد و اون به گیتار بخورد كرد و باعث شد گیتار بیوفته و بخوره به صندلى رو به رو با این صدا دختر از خواب بیدار شد...(بیان جملات یه کم ضعیفه...مفهوم رو میرسونی اما جملاتت کشش نداره..مریم*)
یه نگاه به دخترى كه ایستاده بود و نگاش میكرد انداخت...یه دختر ظریف با موهاى بلند و قهوه اى و یه صورت ناز كه بیشتر به دبیرستانى ها میخورد یه لبخند زد و گفت:
اینجا جاى توه؟؟؟
دختر خندید و گفت:
اره...ببخشید كه گیتارت رو انداختم...یكى بهم تنه زد من خوردم به گیتارت...عمدى نبود
گیتار رو برداشت و گذاشت كنارش دختر هم كنارش نشست و خودش رو جمع و جور كرد و گفت:
براى این كه حوصلمون سر نره بیا تا سئول با هم دوست باشیم...اسم من ناناست...وانگ نانا...
بلند بلند شروع كرد به خندیدن و بعد با یه لحن كه انگار باورش نمیشه گفت:
واقعا اسمت ناناست؟؟؟؟
نانا كه تعجب كرده بود گفت:
اره... چطور؟؟؟
خندشو قطع كرد و با یه لبخند گفت:
چه جالب دو نفر كه مقصدشون یكیه و اسمشون هم یكیه...
نانا هم شروع كرد به خندیدن و گفت:
واااااااااى عجب تصادفى...چرا دارى میرى سئول؟؟؟
من از ژاپن میام...دارم میرم سئول تا هدفم رو دنبال كنم...
نانا كه حسابى تعجب كرده بود گفت:
ژاپن؟؟؟چجورى انقدر خوب كره اى حرف میزنى اونوقت؟؟؟دورگه اى؟؟
نانا سیگارى روشن كرد و گفت:
كسى كه بزرگم كرد كره اى بود...ولى من دورگه نیستم...اسم كاملم نانا كوماتسو...مامانم وقتى 4 سالم بود منو برد و داد به یه پیرزن كه بزرگم كنه و خودش با یه مرد منو ترك كرد...اونى كه بزرگم كرد میگفت منو با شناسنامم بهش داده كه این نشون میده اسم فامیلم بعد از رفتن مامانم گرفته نشده...
یه نگاه به نانا انداخت و گفت:
سیگار اذیتت میكنه؟؟؟
نانا خیلى سریع جواب داد:
نه نه اصلا...من از بوى سیگار خوشم میاد...
در تمام طول پرواز هر دو نانا با هم خیلى راحت بودن و به همین دلیل گذشت زمان و احساس نكردن...وقتى رسیدن با هم از هواپیما پیاده شدن...
نانا كوماتسو:كسى میاد دنبالت؟؟؟اونطور كه گفتى اومدى پیش دوست پسرت...
نانا:اره...خوب شد گفتى...
و سریع مسیجى براى هیون سو فرستاد كه ببینه كجاست...نانا با دیدن سرعت عمل او دوباره شروع كرد به خندیدن و گفت:
این روزا كار دختراى دبیرستانى اس ام اس بازیه...
نانا كه انگار بهش بر خورده بود با یه لحن بچگانه گفت:
ولى من 21 سالمه
خنده ى نانا بلند تر شد و بین خندش گفت:
پس همسن هم هستیییییم
هردو با هم خندیدن كه صداى پسرى باعث شد خنده ى هردو قطع بشه نانا با دیدن پسر به طرفش دویید و پرید تو بغلش و نانا كوماتسو رو فراموش كرد...نانا هم كه دید اومدن دنبالش سریع از اونجا به سمت یه هتل رفت...
هیون سو نانا رو از خودش جدا كرد و گفت:
اون كى بود كه باهاش داشتى میخندیدى؟؟؟؟
نانا:اهااان...اون ناناست
و برگشت به سمتى كه خودشو نانا اونجا ایستاده بودن ولى نانا دیگه اونجا نبود...
نانا:اه...كجا رفت...حتى شمارشو هم نگرفتم...
هیون سو:نانا؟؟؟نانا دیگه كیه؟؟؟واى خدا تو نباید سریع با همه صمیمى بشى و باهاشون دوست بشى...اینجا بوسان نیست سئوله...
نانا خودشو تو بغل هیون سو انداخت و گفت:
ارهههههه سئوله...من بالاخره اومدمممم...
هیون سو:اره اومدى...وقتى بخواى كارى بكنى دیگه كسى نمیتونه جلوتو بگیره...
نانا:هى طورى حرف میزنى كه انگار ناراحتى...من كه نمیخوام با تو زندگى كنم خودم واسه خودم خونه میگیرم...مزاحمت نمیشم كه...
هیون سو:میدونم كه خونه میگیرى ولى نانا زندگى كردن تو سئول خیلى با بوسان فرق میكنه...
نانا اهمیتى نداد و هیون سو رو به سمت خروجى كشید و بحث رو عوض كرد:
مین ا كجاست؟؟؟نگو كه از بس سرش با كیونگ سو گرمه نتونست بیاد
همون موقع مین ا اومد كنارش و گفت:
تو هنوز هم این عادت زشت پشت سر حرف زدن رو دارى؟؟؟واااااى نانا تو كى میخواى بزرگ شى؟؟؟؟
نانا با شنیدن صداى مین ا برگشت سمتش و با دیدنش جیغ بلندى كشید و محكم بغلش كرد
نانا:دختره ى بیشعور...دلم واست تنگ شده بود... چطور تونستى منو ول كنى و بیاى سئول و اینجا دوست پسر بگیرى و منو فراموش كنى؟؟؟؟
مین ا:اگه ادم با دوست پسر گرفتن دوستش رو فراموش میكنه پس تو از وقتى دبیرستانى بودیم منو فراموش كردى...به جاى این حرفا بیا بریم كه یخ زدم...
با هم رفتن خونه ى هیون سو و اونجا یكم با هم خوش گذروندن...مین ا شب رو برگشت خونه ى خودش ولى نانا خونه ى هیون سو موند...از وقتى كه هم رو ندیده بودن 2 سال میگذشت و این طبیعى بود كه نانا بخواد شب رو با هیون سو بگذرونه...اون اولین شبى بود كه نانا تو سئول میگذروند هر كارى میكرد خوابش نمیبرد هنوز هم باورش نشده بود كه بالاخره اومده بود سئول...صبح روز بعد هیون سو رفت دانشكده و نانا مثل یه تازه عروس شروع كرد به تمیز كردن و مرتب كردن خونه ى هیون سو كه البته یه سویت یه نفره بود...حتى غذا هم درست كرد و با خودش هى میخندید و میگفت كه شبیه یه تازه عروس شده...انقدر تو رویاهاش غرق شده بود كه كاملا فراموش كرد باید بره اژانس املاك و واسه خودش دنبال خونه بگرده...وقت ظهر كه هیون سو اومد خونه همون اول از نانا همین سوال و كرد و گفت:
رفتى اژانس املاك؟؟؟خونه  پیدا كردى؟؟؟؟
نانا كه تازه یادش اومده بود خندید و با بیخیالى گفت:
نه...یادم رفت...داشتم خونت و تمیز میكردم و برات غذا درست میكردم...
هیون سو با لحن جدى و عصبانى گفت:
فكر كردى من خودم نمیتونم خونم و تمیز كنم و واسه خودم غذا درست كنم؟؟؟ببینم واسه همین اومدى سئول؟؟؟اومدى اینجا كه مثل یه تازه عروس با من زندگى كنى؟؟؟فكر كردى زندگى بچه بازیه؟؟؟وانگ نانا كى میخواى بزرگ شى؟؟؟تا كى میخواى به بقیه متكى باشى؟؟؟
نانا كه حسابى جا خورده بود سرش رو انداخت پایین و گفت:
من نیومدم اینجا كه با تو زندگى كنم...خب بعد از ظهر میرم دنبال خونه میگردم...انقدر عصبانى شدن نداره كه...من كه به تو تكیه نكردم...
هیون سو دیگه حرفى نزد و سریع و تو سكوت غذاش و خورد و خودش هم ظرف هاشو شست و دوباره از خونه رفت بیرون...مشكلى كه نانا داشت این بود كه همیشه میخواست به بقیه تكیه كنه و خودش به تنهایى نمیتونست كارى رو انجام بده و انجام هم نمیداد...بعد از رفتن هیون سو نانا غذاش رو خورد و ظرف هاشو جمع كرد و لباسش رو عوض كرد و رفت دنبال خونه...هر جا كه میرفت پول پیش خیلى براى یه نفر زیاد بود و اگر هم پول پیش خوب بود خیلى از مركز شهر دور بود... چند تا اژانس املاك مختلف رفت اما  چیز خوبى پیدا نكرد با نا امیدى به سمت یه اژانس املاك دیگه میرفت كه گوشیش زنگ خورد...مین ا بود
نانا:سلام مین ا
مین ا:به سلاااام...دیشب خوش گذشت؟؟؟
نانا:شوخى نكن حوصله ندارم...خستم
مین ا:كجایى؟؟؟
نانا:دارم دنبال خونه میگردم...تا الان 200 جا رفتم هیچ كدوم مناسب من نبودن...
مین ا:وااااو نانا...این خودتى؟؟؟؟انگار واقعا تغییر كردى...تو كسى نبودى كه خودت دنبال خونه بگردى...
نانا:مین ااااااا...میگم حوصله ندارم...سر به سرم نذار
مین ا: چرا؟؟؟چیزى شده؟؟؟
نانا: چى مى خواستى بشه؟؟؟هنوز نیومده هیون سو باهام دعوا كرده...نمیدونم مشكلش با من چیه؟؟؟شاید داره بهم خیانت میكنه...حتما یه ایون جى واسه خودش پیدا كرده و داره با اون به من خیانت میكنه...
مین ا:ایون جى كیه؟؟؟باز واسه خودت داستان ساختى؟؟؟؟حالا داستان میسازى بساز ولى این اسما چیه كه رو شخصیتاى داستانت میذارى؟؟؟
نانا:مین اااااا خیلى ناراحتممممممم...من باید قطع كنم...بعدا باهات حرف میزنم
یه نفس عمیق كشید و رفت تو...یه پیرمرد كه قیافه ى خیلى مهربونى داشت پشت یه میز نشسته بود...با دیدن نانا لبخندى زد و بهش تعارف كرد و ازش خواست كه بشینه...نانا شرایطش رو براى اون گفت و با هزار تا امید منتظر بود تا ببینه پیرمرد چه جوابى بهش میده... پیرمرد دفترش رو چند بار ورق زد و بعد رو به نانا كرد و بهش گفت:
دخترم من یه اپارتمان دارم كه طبقه ى هفتمه ولى جاى خوبیه و دو خوابست...دلیل قیمت كمش اینه كه اسانسور نداره...مى خواى بریم ببینیش؟؟؟ 
نانا انقدر ذوق كرده بود كه نمیتونست اروم سر جاش بشینه كم مونده بود بره پیرمرد رو بغل كنه...با پیرمرد رفتن اپارتمان رو ببینن...یه اپارتمان كه نماى اجرى داشت...همون اول كه نانا دیدش حس خوبى بهش دست داد...البته بالا رفتن از پله ها براى خود پیرمرده هم عذاب بود ولى نانا انقدر حس خوبى داشت كه اصلا متوجه نشد... پیرمرد جلوى یه در كه روش نوشته بود 707 ایستاد و اروم درو باز كرد...در كه باز شد نانا دوتا پنجره ى بزرگ دید كه خونه رو به طرز زیبایى روشن میكرد بین دوتا پنجره یه چیزى مثل میز بود كه به دیوار متصل بود ودورش هم چند تا صندلى بود...سمت راست در ورودى اشپزخونه بود كه كاملا با هال یكى بود و كنار اون یه در كه به نظر میومد یه اتاق باشه رو به روى اون در یه در دیگه بود كه احتمالا اون یكى اتاق بود دقیقا كنار در ورودى سمت راست حموم و دستشویى بود...نانا وسط هال ایستاده بود و به دوتا پنجره نگاه میكرد( توصیفات خوب بود مریم*)...فكرش رو هم نمیكرد كه انقدر از این خونه خوشش بیاد برگشت سمت پیرمرد و گفت:
این خونه خیلى قشنگه...مى خوامش...
همون موقع در یكى از اتاقا باز شد و یه مرد جوان اومد بیرون با دیدن نانا و اون پیرمرد جا خورد و سریع رفت سمت پیرمرد و گفت:
پدر شما چرا اومدین اینجا...نباید از اونهمه پله میومدین بالا براتون خوب نیست...
پیرمرد دستش رو روى شونه ى مرد گذاشت و گفت:
اشكالى نداره...من خوبم...تو اینجا چكار میكنى؟؟؟
مرد:من اومدم كه خونه رو به یه مشترى نشون بدم...
همون موقع اون مشترى كه مرد ازش حرف میزد از اتاق اومد بیرون و گفت:
خوبه...همین خوبه...مى خوامش
نانا چند بار چشماش رو باز و بسته كرد تا ببینه درست دیده یا نه...نانا كوماتسو...اون نانا كوماتسو بود...نانا كوماتسو هم با دیدن نانا تعجب كرد...هر دو وقتى همو دیدن با هم گفتن:
نانا...تو اینجا چیكار میكنى؟؟؟
نانا:من اومدم تا خونه ببینم تو هم واسه همین اومدى؟؟
نانا ك:اره...هى اقا حالا مى خواى چیكار كنى؟؟؟دو نفر این خونه رو مى خوان...
مرد:شما دو نفر همو میشناسین؟؟؟
هر دو با هم:اره...
پیرمرد خنده ى شیرینى كرد و گفت:
خب حالا كه همو میشناسین چرا هردو با هم اینجا رو نمیگیرین ؟؟؟اونجورى تنها هم نیستین...اینجا دوتا اتاق داره...اینجورى هزینه هاتون نصف میشه...
هردو نانا موقعیت رو در نظر گرفتن و با اون شرایط حساب كتاب كردن و دیدن براى جفتشون اونجورى خیلى مى ارزه واسه همین قبول كردن و همونجا قرارداد بستن...وقتى از خونه اومدن بیرون و كلید رو تحویل گرفتن نانا كوماتسو بلند شروع كرد به خندیدن
نانا:به چى میخندى؟؟؟
نانا كوماتسو درحالى كه به در بسته ى خونه نگاه میكرد گفت:
نانا به ژاپنى یعنى هفت...منو تو اسممون ناناست و همسنیم همخونه هم كه شدیم خونمون طبقه ى هفتمه و شماره ى خونمون 707...احساس میكنم اتفاقاى جالبى اینجا برامون میوفته...

نقد کلی..

از اونجایی که میدونم این قسمت داستان تقریبا یک ساله س بنابراین نمیتونم این پارتو با بقیه پارتای داستان مقایسه کنم چون از یه سال پیش تا حالا قلم نویسنده خیلی تغییر کرده اما خوب من فعلا همین پارت رو نقد میکنم...

حرف "و " خیلی جاها تکرار بی مورد داشت...
جملات داستان درست انتخاب و چیده نشده بودن...منظورم اینه که مثلا برای ایستادن ما میتونیم بگیم..."روی پاهایش ایستاد" یا "بلند شد واستاد" یا "پاشد" بین این چند جمله اونی که مناسبتره باید انتخاب بشه درحالیکه همه یه معنی رو میرسونن...

توصیفات داستان جزیی پردازی بود یعنی با اینکه توصیفات خوب بیان شده بود اما توی جای اشتباه به کار رفته بودن...همون سبک توصیفات رو اگه برای چیزای مهمتر به کار میبردی بهتر بود..

موضوع داستان جدید و جالب بود و فکر میکنم جای مانور زیادی داره داستان.."داشت البته چون رو به پایانه.."




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: se7en،