تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان خیال باطل پارت 1
تاریخ : یکشنبه 1 دی 1392 | 19:14 | نویسنده : yEki-tAk-Ct
دروووووووووود و سلااااااممممم
با یه نقد دیگه در خدمتممممم
برای تنوع یه داستان تموم شده رو نقد کردم البته پارت یکشو...
بپرین ادامه

                                    

خیال باطل ، پارت 1 :


خانم کیم:بهت گفتم دیگه دورو برش نپلک!حرفمو باور نمیکنی که میتونم در عرض یک ساعت از کار برکنارش کنم؟

من:متاسفم..نمیتونم هیون جونگ رو ترک کنم..

مادرش نیشخندی زد و بلند شد بره گوشیش زنگ خورد..(جملش کامل نیست خواننده رو گیج میکنه شاید بهتر بود مینوشتی موقعی که از جاش بلند شد زنگ گوشیش به صدا دراومد یا یه چیزی مثل این...یکتا)با اینکه داشتم اشک میریختم خانم کیم برگشت و گوشیشو گذاشت روی اسپیکر...

هیون جونگ:کی بهت اجازه داد منو از کارم برکنار کنی؟

من دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای گریم در نیاد.

مادر:اگه بیشتر جلو برین واقعا بر کنارت میکنم.

هیون:مادر.من نمیتونم ناری رو ول کنم.من فعلا قطع میکنم.....

گریم در اومده بود...تا تلفنو قطع کرد با اشکای بی پایانم به پای مامانش افتادم..

من:مادر..من میرم.من میرم...ولش کنین.از کار برکنارش نکنین.اونو نابودش نکنین...(به هق هق افتادم)

مادر:تو باید از اولشم همینو میگفتی..نچ نچ نچ.کاملا نا امیدم کردی...

من:مادر..من..

مادر:من مادر تو نیستم.حالا هم زود برو نمیخوام ببینمت.زود از جلوش ناپدید شو...اگه پیدات کنم دیگه..

من:بله چشم.قول میدم که دیگه پیدام نکنه..من میرم.

--------------------------------------------------(2 سال بعد)------------------------------------------

بعد که از هواپیما پیاده شدم عینکمو گذاشتم توی چشمم...همون طور داشتم میرفتم همه حمله ور شدم به طرفم...

- :خانوم یون ناری..انگیزتون از اینکه به وطنتون برگشتین چیه؟

-:شما واسه دیدن آقای هئو یونگ سنگ اومدین؟

لبخندی زدم:من قبلا گفته بودم اونو مثل یک برادر میبینم..

بعد هم بادیگاردا راهو باز کردن و من به سرعت سوار ماشین شدم..

گوشیمو در آوردم..اس ام اسی نوشتم.

"من رسیدم اوپا!منتظرم عزیزم."(اینو نوشتم دادم به شماره ای!)

تا رسیدم از ماشین پیاده شدم...درسته.خودش بود.پریدم بغلش..

من:درست مثل قبلی.خوش قول!

- :اوه!!مثل اینکه گذشت زمان اثرشو رو تو هم نشون داده!2 سالی میشه ناری جونم..!

من:اوپا!درسته...تو هم داری پیر میشی.

- :نه!من هنوز 29 سالمه!

من:منم 3 سال ازت کوچکترم.یک بار دیگه منو پیر خطاب کنی...

-: خانوم سن بالا.میشه بیایی تو؟

من:هی.تووووو.

همون موقع با دستمالی چشمامو بست و برد داخل خونه.وارد خونه که شدیم گفت:

- : خوب خانوم سن بالا..میتونی چشمای نازتو باز کنی.

من:این چه کاریه؟خوبی اوپا؟(اوپا به برادر بزرگم میگن)

اومد چشمامو باز کرد.دهنم باز موند.همه ما تاریک بود.فقط پر از شمع بود که اینا باعث میشدن اتاق کمی روشن بمونه.رزهای قرمز و سفید روی زمین بود.فقط راهی باز بود که کاملا معلوم بود.باهاش توی اون جاده مانند راه رفتم..

دستمو هی محکم تر میگرفت..جلومون یک میز خیلی خوشگل بود که با شمع و گل و گلدون و شمع و غذاهای رنگی ولی کوچیک و شیک تزئین شده بود.با دیدن اون پریدم بغلش.اونم منو محکم به آغوش کشید.

من:چی شده امشب؟این طوری نبودی..دست و دلباز شدی اوپا..

- :خوب 2 ساله تورو ندیدم..کمی مکث کرد و گفت:این چیزی بود که یورین میخواست...بگذریم.خوش میگذشت؟میدونی وقتی بازیهاتو توی تی وی میدیم میخواستم بهت زنگ بزنم یا بیام پیشت اما نمیتونستم؟هر روز اجرا داشتم.هر روز کنسرت و تمرین.مگه رئیسم ولم میکنه!؟

من:راستی.یادم نره.رئیستون سخت گیریه؟بهم دربارشون نگفتی(همونطور که حرف میزدم نشستم روی صندلی پشت میز)

من:یادت باشه دربارش بهم بگی.فردا میام معرفیش کنیا!!آه...راستی ...در مورد یورین شنیدم.حالش خوبه؟اوپپپپا!

-: (رفته بود تو فکر)

من:اوپا..خوبی؟نکنه که اتفاق بدی براش افتاده؟هوم؟

-:دکترا میگن آسیب شدیدی خورده به سرش..میگن..امکانش اصلا نیست که بیدار شه.

بلند شدم رفتم کنارش.آروم بغلش کردم..

من:یونگ سنگ اوپا..ناراحت نباش..

یونگ سنگ خواست گریش نگیره کنترل رو برداشت و

ظبط رو باز کرد..(گفتم فقط مثل برادرمه!یورینو یونگ با هم دوستن)

یونگ سنگ:بیا بخوریم!

منم آروم نشستم و با هم غذامونو خوردیم....

بعد که خوردنمون تموم شد یونگ سنگ چراغارو روشن کرد..

من:اوپا!من خستمه!میرم بخوابم؟هوم؟

یونگ سنگ:خیر سرم یک پسر خونته!نمیترسی؟

من:اوپا!چی میگی؟ما با هم بزرگ شدیم!تازه!اینجا خونه ی منه!میری خونه ی خودت!هه ههه!(خب یونگ سنگم که همینو گفته بود دیگه گفت یه پسر خونته...یکتا)

یونگ سنگ:خوبی؟نه!ما کی بزرگ شدیم؟بعدشم این خونرو من برات گرفتم!

من:ما از 21 سالگی با هم بودیم.منو تو و یورین..تازه اینجا هم زندگی میکردیم.تو نگرفتی!(ببخشید من نگرفتم موضع چی شد...شاید ایراد از من باشه ولی اصلا این چندخط صحبتشون واضح نبود...یکتا)

بعد فهمیدم چی گفتم.اونم واسه اینکه نشون نده ناراحته گفت:من میرم تمرین.بای.

من به خودم:ناراحت شد؟!

*******************************

صبح که چشممو باز کردم دیدم یک لیوان آب هست کنارم با نامه..

"سلام!صبح به خیر خانوم سن بالا!من میام دنبالت بریم پیش یورین.آه..صبحونه هم بخور خانم سن بالا...

یونگ سنگ"

من:پش..دیوونه!سن بالا چیه؟!

آبو خوردم بعد آروم اومدم پایین.صبحونه ای روی میز بود.درش رو برداشتم.کمی که خوردم ترکیدم بلند شدم.آماده شدم کلی تیپ زدم.کمی بعد یونگ سنگ بوق زد.منم اومدم بیرون..سوار شدم و رفتیم.

کمی بعد ماشین ایستاد.دوتاdی از ماشین پیاده شدیم.!

من:ووووووواهههههههههههههههه!شما ها اینجا زندگی میکنین؟(بیمارستان!)

یونگ سنگ:بله!تازگیا...

من:دیوونه هم شدی؟بهت گفتم خونتو نشونم بده نه بیمارستانه روانیتو!!(بببخخخخخشییید!!)

یونگ:اینجا بیمارستتانه نه تیمارستان..تازه!ببخش جا نبود واست بگیرم!

من:هی!پس فکر میکردم خونه ای که برام پیدا کردین عالیه!نچ نچ نچ..هنوزم خسیسی.نکنه میخوای موهاتو بکنمممم؟یــــــــــــــا!!

موهاشو گرفتم تا خواستم بکشم یکی در رو باز کرد..

-:خانم..اینجا بیمارستانه..خنده ای کردیم.هر دو خودمونو پوشونده بودیم کسی مارو نبینه.

یونگ:شانس آوردما!موهاممممم!

تا رفتم داخل یورین رو توی کما دیدم.چشمام خیس شد...نفسم بالا نمیومد...دستمو گذاشتم جلوی دهنم..

یونگ سنگ آروم منو بغل کرد..

من:منو ببخش..منو ببخش یورین که مواظبت نبودم.تو خیلی کمک ها بهم کردی...

یونگ سنگ:آروم باش..

همونطور که بهش نگاه میکردم به یونگ سنگ گفتم:اون دیگه به هوش نمیاد..ها؟

یونگ سنگ:منم فکر میکنم دیگه نمیبینمش..

من:میرم هوا بخورم.رفتم بیرون.همونطور که داشتم میرفتم یک ماشینی رو دیدم که دو دختر درون اون آهنگ پلیز هیون رو بلند بلند گوش میدادن...بهشون خیره شدم.اخمام رفت تو هم.باز هم خاطرات و حسرت گذشته.هنوزم بعد 2 سال فراموشش نکردم.آیا منو میبخشه؟..اینکه چرا باید همونطوری اونو ول میکردم عذابم میداد.اما من که براش نامه گذاشته بودم...آیا هنوز نخوندتش؟

***********

(گذشته ی ناری)

ساعت 6 صبح با صدای آهنگ "پلیز"کیم هیون جونگ بیدار شدم.آلارم گوشیم بود!مثل همه طرفدارا عاشق این آهنگش بودم.با بیحوصلگی بلند شدم..حوصله ی بچه هارو هم نداشتم.اصلا حوصله ی مدرسه نداشتم.با بی حالی لباس هام را پوشیدم و به سمت خونه ی یورین حرکت کردم.صبح ها با یورین میرفتیم مدرسه.اون هی حرف میزد اما من چیزی نمیفهمیدم تا اینکه به مدرسه رسیدیم.تو حال و هوای خودم بودم که میسوک اومد کنارم نشست.(او یک دختر توپولویی بود که اصلا ازش خوشم نمیومد.اونم همینطور.اما هیچکدوممون حرفی نمیزدیم.اصلا هم توی داستان نی!)(ببین عزیزم...یک سری چیزها بهتره تو روند داستان معلوم بشه این حالت که توی پرانتز توضیحات اضافه میدی از جذابیت داستانت کم میکنه...اجازه بده داستانت چالش داشته باشه...یکتا)

میسوک:حالت خوبه؟به چی فکر میکنی؟

من:میشه تنهام بزاری؟

میسوک:هر جور راحتی..(و با ناراحتی از پیشم رفت و منو با افکارم تنها گذاشت)

مدتی گذشت.همچنان عشقم به هیون جونگ بیشتر میشد.هر روز با آهنگ هایی که تو این مدت خونده بود بیدار میشدم.میخوابیدم بیدار میشدم و زندگی میکردم.

به برنامه ی درسیم نگاه کردم.وای امتحان شیمی داشتم.30 دقیقه خوندم.بعد از اون به یورین زنگ زدم.صداش از خوشحالی میلرزید..انگار میخواست منفجر شه!بهم گفت:نارررررررری!!یک خبر خوب دارم برات.یعنی خبر مرگته!!

من:ها؟؟چی میگیییی؟؟من بهت گفتم هر چیزی درمورد هیونه خبر مرگمه.خواستم قطع کنم گفت:خوب درمورد هیونه دیگه!اگه در مورد هیون جونگ نباشه منو میکشی!

من:......!!(در حال تعجب!)

یورین:اوهوم درمورد هیون جونگههه!

من:خوب بگو دیگه!بدو دیگه...

یورین:نه فردا تو مدرسه بهت میگم!

اصرار نکردم چون میدونستم اگه زیادی اصرار کنم همونم نمیگه!

دوباره با آلارم همیشگیه گوشیم بیدار شدم.سریع بلند شدم و در عرض 2 دقیقه لباس هام را پوشیدم!و بدون اینکه صبحونه بخورم زدم بیرون!

یورین قبل از من رسیده بود.رفتم پیشش سلام کردم گفتم:زود باش سریع بگو.

یورین:هیون...هیون...

من:هیون چچچی؟؟هوم؟!

یورین:شمارش...شمارش رو گیر آوردم...(مگه بچه بازیه!؟داستانای من همیشه افسانس!هه هه!)

من:بازم از این شماره های الکی؟دیگه خسته شدم..

یورین:نه این راسته..این دفعه از یکی از دوستای خیلی قدیمیش گرفتم!

من:خوب زود باش بده دیگه..خیلی تعجب کرده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم چون نمیخواستم همچین چیز محالیو باورکنم و بهش دلببندم.

یورین:رفتم خونه برات اس میکنم.

به زور خودمو نگه داشته بودم تا برم خونه.زنگ اخرم تحمل کردم تا بالاخره......

***********

(زمان حال)

همونطوری که تو فکر هیون بودم چشمام پر از اشک شده بود..احساس گرمی بهم دست داد..سرمو چرخوندم.یونگ سنگ منو از پشت بغل کرده بود.سرش روی کمرم بود چشماشم بسته بود..لبخندی زدم..درست مثل کاری که هیون قبلا کرده بود.

من:دیوونه الان میشناسنمونا!

خواستم برم منو محکم گرفت.

یونگی:خیلی وقته دیگه همچین آغوش گرمی رو احساس نمیکردم.خوشحالم که برگشتی..

یک خورده ترسیدم..

من:داری چی میگی؟

یونگ سنگ بهم نگاه کردم..شونه هامو گرفت...تو چشماش غم موج میزد.میخواست چیزی بگه اما فقط میگفت متاسفم.

من:چی میگی؟چرا متاسفی؟

یونگ سنگ:من نتونستم از یورین محافظت کنم.من نتونستم اونو نگه دارم..من گذاشتم که بره..

هنوز چیزی که یونگ سنگ میخواست بگه رو نفهمیدم..شاید نمیخواست بگه..منو مکم بغل کرد و همش عذرخواهی میکرد.

من:اشکال نداره.خوب میشه.

نقد کلی:

خب نویسنده قلم خوبی داره...داستان موضوع خوبی هم داره( و البته موضوعش خیلی منو شگفت زده کرد)ولی اگه مواردی که گفتم رعایت میشد داستان خیلی جذاب تر میشد...این داستان تموم شده و برای نویسنده خوبش آرزوی موفقیت میکنم




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،