تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان love shadow
تاریخ : جمعه 13 دی 1392 | 14:27 | نویسنده : Mary
درود دوستان خوبین؟

ببخشید من یه کم نا پیدام..سرم شلوغه...
دوستان ازاونجایی که حجم بعضی داستانا زیاده و میهن گیر میده...تصمیم گرفتم "نقد کلی" بذارم..چون اگه بخوام جز به جز بنویسم میهن کلا شوتم میکنه بیرون...


بفرمایید این داستان رو بخونین و نقدش کنین...

منتظر نظراتتون هستم





چشم هامو به آرومی باز کردم فضا خالی ازصدابود.تنهاصدایی ک به گوش میرسید صدای آواز پرنده هابود ک اومدن صبح رونوید میدادن

بوی نم بارون بهاری اتاق رو پر کرده بود و کمی سوز میومد. پاشدم وجلوی پنجره ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم ناخودآگاه کبخندی روی لبهام نشست چند لحظه بیشتر طول نکشید ک لبخندم جاش روبه اخم عمیقی داد چون هرچی فکرمیکردم یادم نمیومد کجاهستم؟کی هستم؟اصلا هیچ چیز توی ذهنم نبود خالی خالی پوچ پوچ.

ترس برم داشت پنجره روبه هم کوبیدم از اتاق بیرون دویدم.

هیچ کس توی خونه نبود تک تک اتاقارو گشتم ولی واقعا کسی نبود.مثل دیونه ها توی خونه میدویدم وهراتاقی روچند بار گشتم بلکه معجزه بشه ویکی رو پیداکنم

امیدم ناامید شده بود.جلوی آینه ی قدی متوقف شدم وبه اونی ک توش بود زول زدم نمیدونم چقدربه عکس توی آینه نگاه کردم امامیدونم اینقدر ایستادم که رمقی توی پاهام نمونده بود

پشت به آینه زدمو مثل آدمای ازجنگ برگشته روی زمین لیز خوردم

 

 

اینقدر اشک ریخته بودم که نه میتونستم ازجام بلندشم نه اینکه چهره هاشون رو درست ببینم اما چیزی که مطمئن بودم این بود که دختربچه ومردی که عکسشون روی دیوار بود روبه روم بودن.امامرد دوم رو نمیشناختم..هه..چه مسخره اون دوتاروهم نمیشناختم خودم روهم نمیشناختم چه برسه به اینا

بادیدن من خنده از لب هرسه شون رخت بست مرد روی دیوار کیفش از دستش افتاد وبه چهارچوب درتکیه زد

مرد دوم به طرفم دوید شونه هامو توی دستش گرفت وبه شدت تکونم داد:حالت خوبه؟چرا این شکلی شدی؟با توام خوبی؟چرا جواب نمیدی؟

 

 

جمله آخر رو با تحکم وبلند گفت صدای بلندش باعث شد اون یکی به خودش بیاد دست دختر کوچولو رو گرفت کیفش روبرداشت واومد داخل ودر روبست

خیلی آروم جلو اومدو دستش رو روی شونه ی مردی ک جلوم زانو زده بود گذاشت :من میدونم چی شده پاشو براش آب بیار اونم خیلی دست ‍پاچه از جاش بلند شدوسمت آشپزخونه رفت

امامردی که عکسش به دیوار بود کاملا آروم بود آهسته سمت اتاق رفت وملحفه روی تخت روبرداشت و اومد سمت من اونو روی شونه ام انداخت و بعد پاهام رو پوشوند

اون یکی وقتی از آشپزخونه بیرون اومد بادیدن من یه قدم به عقب برداشت وگونه هاش سرخ شد.

بعدا فهمیدم اون لحظه فقط یه لباس خواب نازک وکوتاه تنم بوده طوری که اونم از دیدن من خجالت کشیده بود ولی اون لحظه اصلا حواسش نبود بعدا فهمید چی دیده!

سمتم اومد و لیوان آب رو دستم داد یه نفس همه ش رو خوردم

مرد اول دستم رو گرفت وبه سختی بلندم کردو برد توی اتاق خواب من رو روی تخت نشوند وخودش رفت بیرون وگفت:یونگ سنگ حواست به مینیو باشه ما الان میایم

اومد توی اتاق در روبست یه صندلی گذاشت رو به روی من ونشست گفت:خوب گوش کن ببین چی میگم من یه داستان برات میگم وتو گوش میکنی فقط گوش میکنی

من تا قبل ازاین هم کاری جز گوش دادن نکرده بودم

اون خیلی آروم برعکس روی صندلی نشسته بود و شروع به تعریف داستانش کرد انگارنه انگار که دل من پربود از نگرانی ؛نگرانی ازخالی بودن سرم

اون آروم بود ومن آشفته اینقدر آروم بود ک آرامشش به منم آرامش میداد ومن دیگه اشک نریختم نمیدونم به خاطر حضورش بود یااین که اینقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی به چشمام نمونده بود

اون توی اون موقعیت میخواست برام داستان تعریف کنه ؟؟؟مسخره بود

میخواستم اعتراض کنم؛داد بزنم؛سوال بپرسم اما هربارکه دهنم رو باز میکردم هیچ صدایی ازش خارج نمیشد

پس ترجیح دادم به حرفش گوش کنم وبه سکوت ناخواسته ام ادامه بدم و بذارم حرفش روبزنه

دستاشوتوی سینه ش گره کرد وشروع  به تعریف کرد

 

 

داستان من داستان یه پسرتنهاست یه پسر تنها وخسته و یه دختر تنهاتر که برای شروع زنگی شون خیلی جنگیدن با همه ی دنیا جنگیدن اول باخودشون بانگاه های ستگین اطرافیانشون و باخواسته دلشون تافرداشون روبسازن

داستان من داستان زندگی کوتاه وپر از عشق هیون جونگ و مینیو ست

اونا وقتی همو ملاقات کردن که هر دوشون طعم تلخ شکست رو چشیده بودن

هیون جونگ درست توی روز ازدواجش خورد شده بود وقتی همه ی مهمونا منتظر اومدن عروس بودن فهمید که عروسی درکار نیست

اون رفته بود؛فرار کرده بود هیون جونگ رو شکسته بود

هیون جونگ خیلی دنبالش گشت اما فایده ای نداشت سوهیون ناپدید شده بود

حتی به خودش زحمت نداده بود برای هیون جونگ دلیل بیاره که حتما دلیلی وجود نداشت حتی توجیحی هم وجود نداشت اگه بود سو هیون اونو اینطوری رها میکرد

و مینیو اون عاشق شده بود عاشق پسری که وقتی موضوعوبهش گفته بودبه طرز وحشتناکی تحقیرش کرده بود

حالا اونا هموپیدا کرده بودن درحالی ک هردوقسم خورده بودن هیچوقت فریب جنس مخالف رونخورن

ولی حالا اونابرای هم میمردن توی مدت کوتاهی مینیو وهیون تبدیل شده بودن به کسایی که حتی بدون هم نفس کشیدن هم براشون سخت بود

تصمیم داشتن باهم ازدواج کنن تنها شرط مینیو این بود که هیون جونگ باید رضایت قلبی پدرش رو جلب میکرد چون پدرش باارزش ترین شخص زندگیش بود

مینیو به هیون جونگ ایمان داشت مطمئن بود هیون جونگ میتونه پدرش رو راضی کنه

چون معتقد بود که هیون جونگ زبونی داشت که دل سنگ رو آب میکرد وفکر ؛عمل و رفتارش عاقلانه بود

بالاخره پدر مینیو راضی شد و اونا زندگی شون روباعشق شروع کردن

بدون سروصداوهیچ مراسمی هیون جونگ تک دختر آقای کانگ رو که لای پرقو بزرگ شده بود روبه خونه بخت برد

بااینکه همه دلگیربودن اون دو کنار هم احساس خوشبختی میکردن

شب عروسی هیون جونگ مینیو رو به بلندترین نقطه ی شهر برد تا مینیو شهر رو از بالا ببینه

مینیو عاشق این بود که ازغروب تا طلوع خورشید شهر رواز بالا نگاه کنه

این تنها کاری بود که به عنوان عروس و داماد انجام دادن

تاصبح اونجاموندن وصبح به خونه رفتن

اونا میخواستن تاابدکنارهم خوشبخت باشن و بااین امید7صبح به خواب رفتن

فردای اون روز و فرداهای اون روزبه خوبی وخوشی گذشت پدرمینیو کم کم فهمید که انتخاب واعتمادش درست بوده وازاین انتخاب راضی بود

مینیو احساس میکرد که خوشبخت ترین زن دنیاست.اون درس میخوند؛سازمیزد؛کارای خونه رومیکرد وآرامش داشت آرامشی که همیشه آرزوش بود

هیون جونگ کارمیکرد ودرآمدش عالی بود وکنارمینیو شادبود همه چیز داشت وفکر میکرد که بهترین وآرومترین زندگی رو داره

اونا از دغدغه های روزمره دور بودن واینقدر خوشبخت بودن که گویی لا به لای ابرها زندگی میکنن

همه ی این زیبایی ها توی اون روز لعنتی رنگ باخت و جاشو به آه و حسرت داد

همه چیز از روزی شروع شدکه مینیوبه چیزی که نمیخواست رسید.چیزی که خیلی ها آرزوش رو داشتن اما اون اینو نمیخواست

چیزی که همیشه از داشتنش میترسید اون میترسید که نفرسومی وارد زندگیش بشه

ازاین که مادربشه میترسید و مادرشدن رو توی وجود خودش نمیدید میدونست نمیتونه عشقش رو به غیراز هیون جونگ به کس دیگه ای بده ازهمه ی اینا بدتر واکنش خود هیون جونگ بود

اون مطمئن بود هیون جونگ هیچ علاقه ای به پدر شدن نداره

شاید همه ی این دلایل بهانه بود وتنها از هیون جونگ میترسید

درهرحال دلیلش هرچی که بود مینیو این بچه رونمیخواست ولی باید به هیون جونگ هم میگفت اون حق داشت که بدونه سوار ماشین شد وراه افتاد

موبایل هیون جونگ زنگ خوردو عکس خندون مینیو روش ظاهر شد لبخندی زد و جواب داد

مینیو باهق هق شروع کرد به حرف زدن :هیون جونگ عزیزم دارم میام ببینمت

-:عزیزم اتفاقی افتاده؟چرا داری گریه میکنی؟

-:اتفاق؟آره بایدببینمت تا...

هیون جونگ تنها چیزی که شنید صدای جیغ مینیو بود که بعداز اومدن صدای ترمزو برخورد ماشین قطع شد

باترس فریاد زد:مینیو...مینیو     ولی فایده ای نداشت کسی جوابی نداد

خودش روبه خونه رسوند آرزو میکرد که در رو باز کنه و مثل همیشه لب های خندون مینیو روببینه که به استقبالش اومده اماانگار چیزی ک شنیده بود واقعیت داشت چراغای خونه خاموش بود بااین که روز بود ولی به نظرش خونه تاریک بود تاریک تر از همیشه و اثری از مینیو نبود

ترسیده بود ازتاریکی خونه ؛از جای خالی مینیو حتی برای چند لحظه

فکش به وضوح میلرزید تمام انژیش روجمع کردو اسمش رو صدازد اما جوابی نشنید

دوباره صداش کرد ولی باز هم کسی جواب نداد

برای بار سوم فریاد زد مینیو...بیا بیرون اصلا شوخی خوبی نیست

اشک توی چشم هاش جمع شد زانوهاش شل شدو افتاد زمین

باصدای خفه ای گفت مینیو التماست میکنم بیا بیرون بیابهم بگو شوخی بود

کمی اشک ریخت وبعد ازجاش پاشد وباآستین لباسش اشک هاشو پاک کرد

رفت سراغ ماشینش سوار شد وبی هدف توی خیابونا دنبال مینیومیگشت توی راه دائما شماره مینیو رومیگرفت اما هربار بی نتیجه هیچ کسی نبود که تلفن رو برداره و جواب دلهره واضطراب اونو بده

نزدیک غروب بود که تلفنش به صدا در اومد زنگ میخورد ولی اون جرات نداشت جواب بده ولی بالاخره دکمه ی سبز رو زد

باصدای لرزون جواب داد یه الوی معنا دار و پراز پرسش گفت

اینقدر وحشت زده بود که کلمات به سختی از دهنش خارج میشد

تنها دوکلمه گفت:خ ..خ..خودم هستم

همین  و دیگه نتونست چیزی بگه سرش رو روی فرمون گذاشت و اشک ریخت اونقدر اشک ریخت که زمان از دستش خارج شد

سرش روکه بلند کرد هوا کاملا تاریک بود توی خیابون راه افتاد تاخودش روبه بیمارستان برسونه ولی نمیتونست راهش روپیداکنه

حدودا9شب به بیمارستان رسید

حرفایی که میزد کارایی که میکرد وچیزایی که میشنید رو اصلا نمیفهمید انگارکسی اونو حرکت میداد وکنترل میکرد تنها یه چیزو خوب فهمید"مشکوک به مرگ مغزی"

مرگ مغزی ؟؟؟؟؟؟معنیش رو خوب میدونست ولی غیرقابل باور بود

این دوکلمه مدام توی ذهنش میچرخید

مینیو؛لبخندش؛شوخیاشون؛اولین دیدار؛وقتایی که سرش رو روی شونه هاش میذاشت و.... همه توی ذهنش میچرخید

هیون جونگ همینطور عقب عقب رفت انگار پاهاش مال خودش نبود کنترلی روی هیچ کدوم از کارایی که میکرد نداشت به شدت بادیوار پشت سرش برخورد کردو آروم آروم روی زمین پهن شد

چه قدر سخت بود اشک نریزه چه قدر سخت بود که فریاد نزنه و چه قدر سخت بود که دیگه مینیویی نباشه و اون آروم باشه !خیلی خیلی سخت بود واز همه ی اینا سخت تر این بود که چه طور به پدر ومادرش بگه

تلفن رو توی دستش گرفت وشماره ی خونه ی پدر مینیو رو گرفت ولی بعد قطع کرد

این بار همراه آقای کانگ پدر مینیو رو گرفت و به پدرش گفت مینیو تصادف کرده ولی به دروغ گفت که تنها پاش شکسته وحالش کاملا خوبه ازش خواست به مادر مینیو هم بگه طوری که نگران نشه

آقای کانگ میخواست همون موقع به بیمارستان بره ولی هیون جونگ ازش خواست تافردا ساعت ملاقات منتظر بمونن

مدتی گذشت دلش آروم نداشت وعلتش هم کاملا واضح بود

دوباره تلفنش رو برداشت و توی شماره ها چرخ زد

باید بایه نفر حرف میزد ساعت بدی از شب بود خیلی وقت بود که توی راهرو نشسته بود ولی هنوز جرات نکرده بود بره و مینیو روببینه

باید بایه نفر حرف میزد

روی شماره ی هانا متوقف شد؛"شین هانا "بهترین دوست مینیو وبدترین دشمن هیون جونگ

هرچند هردو از هم متنفر بودن و از اینکه این حس کاملا دوطرفه ست  آگاه اما توی اون ساعت از شب تنها کسی که مطمئن بود بیداره هانابود

اون همیشه تانزدیکای صبح یا چت میکرد یا توی مطالب علمی سرچ میکرد

نفسش روباشدت بیرون داد و شماره اش رو گرفت

کاملا خلاصه توی دوجمله حرفش رو زد:هانا زود بیا بیمارستان....

هانا:چی شده؟برای کسی اتفاقی افتاده؟

-:به گفته ی پزشک مینیو رو از دست دادم

هانامات مونده بود بعد از چند لحظه تلفن روقطع کرد

ساعت3نیمه شب بود که هانا به بیمارستان رسید مثل همیشه لبخند میزد لبخندی که همیشه برای هیون جونگ پراز نفرت بود

اومدو صاف رو به روی هیون جونگ ایستادوگفت:شوخی جالبی بود کیم هیو جونگ موفق شدی منو بترسونی

بعد اخم عمیقی کرد وبامشت به شونه ی هیون جونگ کوبید و گفت:حالا بگو مینیو کجاست؟چش شده؟

-:دکترش گفت مرگ مغزی

هانا خنده ی بلندی کرد وخندش چند دقیقه طول کشید(اون همیشه همینطور بود وقتی میترسید؛شکه میشد یاحتی وقتی غمگین بود قهقهه میزد و از ته دل میخندید

این یکی از رفتارایی بود که هیون جونگ ازش متنفربود)

یهو خندش رو جمع کرد وگفت:باید ببینمش

هیون جونگ یادش اومد هنوز نرفته مینیو عزیزش روببینه میدونست تاب دیدن عشقش رو توی اون وضعیت نداره

هانا ازنگاه به کف دوخته شده ی هیون جونگ ذهنش رو خوند پوزخند صداداری زد و از کنارش رد شد

میدونست توی اون شرایط نمیتونست روی مرد بودن هیون جونگ حساب کنه هرچند از نظر اون کلا نمیشد روش حساب کرد اما مینیو احمق این کارو کرده بود

هانا سراغ پرستارا رفت وازشون چندتا سوال پرسید و دوباره سمت هیون جونگ اومد وگفت:اگه میخوای ببینیش دنبالم بیا

هیون جونگ کمی این پا اون پا کرد ولی بعد از جاش بلند شد ورفت

دیدن مینیو توی اون وضعیت خیلی سخت بود اشک توی چشم های هیون جونگ جمع شده بود و بغض به گلوش چنگ میزد اما به خاطر حضور هانا بغضش رو قورت داد

هانا هیچ واکنشی نشون نداد و طی اون چند دقیقه ای که هیون جونگ بال بال میزد؛گاهی سرش رو به شیشه میکوبید وگاهی اسمش رو صدا میزد هانا فقط و فقط به مینیو خیره شده بود

کمی بعد نفس عمیقی کشید وروبه هیون جونگ کرد وتکیه ش روبه شیشه ای داد که تنها راه ارتباط با مینیو بوداز هیون جونگ پرسید:حالا میخوای چی کار کنی؟

-:چی رو چیکار کنم؟

-:منظورم اینه که کی قراره مینیو از دستگاه جدابشه؟

هیون جونگ ازجا بلند شد وچند لحظه با تعجب به هانا نگاه کرد و بعد  فاصله ی چند قدمیشون روبا دو قدم بلند طی کرد

چشمای لبریز از دلتنگیش رو با نفرت به هانا دوخت و گفت:کدوم احمقی گفته که مینیو قراره از دستگاه جدابشه؟

-:اون مرده هیون جونگ بهتره اینوقبول کنی

-:اون فقط مشکوک به مرگ مغزیه

-:خوب که چی بالاخره که اون میمیره یه نگاهی بهش بنداز فکرمیکنی معجزه میشه ویهو پامیشه میشینه؟اون مرده هیون جونگ بهتره بذاری اون بره

ناگهان دست هیون جونگ بالا اومد و یه سیلی محکم نثار صورت هانا کرد

طوری که همه ی نفرت این مدتش از هانا؛عصبانیتش به خاطر مزخرفاتی که الان گفته بود و غمی که به خاطر مینیو داشت رو توی اون سیلی خالی کرد

هانا هنوز سرش روتکون نداده بود نگاه پرازنفرت هیون جونگ رو روی خودش احساس میکرد

دست مخالفش رو از پشت روی جای سیلی هیون جونگ کشید ودست آزادش رو مشت کردطوری که خشمش رو با فرو بردن ناخون هاش توی دستش تاسرحدی که خون ازش چکید کنترل کرد

هنوز هم توی وضعیت قبلی بودن هنوز هم هیون جونگ فاصله ای با هانا نگرفته بود

اونقدر فاصله کم بود که نفس داغ از نفرت هیون جونگ به صورت داغتر هانا که به خاطر سیلی مثل کوره میسوخت برخورد میکرد اما این نفس برای هانا کاملا سرد بود

دستش رو از صورتش برداشت و به چشم های هیون جونگ خیره شد :خوب گوش کن کیم هیون جونگ اگه مینیو مرگ مغزی شده باشه بهتره همون طور که مینیو میخواست ادای فرشته ی مهربون رو در بیاری واعضاش رو اهدا کنی

هیون جونگ خواست دهن باز کنه که هانا انگشتش روبه نشونه ی تهدید بالا گرفت:درغیر این صورت خودم دست به کار میشم و کارت اهدای عضوش رو رو میکنم

-:داری بلوف میزنی. من هیچ وقت همچین حماقتی نمیکنم شده تا آخر دنیا توی همین بیمارستان منتظرش میمونم تا چشماشو باز کنه

کارتی درکار نیست که اگه بود من ازش خبر داشتم

-:خواهیم دید .حرف آخرت همین بود؟

-:حرف اول وآخرم همین بود

-:مطمئن باش نمیذارم بخاطر خود خواهی خودت زجرش بدی...ازت متنفرم کیم هیون جونگ

-:مطمئن باش که منم عاشقت نیستم شین هانا چون از اونی که فکرش رو میکنی نفرت انگیزتری

با بیشترین فاصله ای که میشد از هم نشستن .چند دقیقه رو توی سکوت گذروندن تا هردو بتونن به اعصابشون مسلط بشن

اومد رو به رو ی هیون جونگ ایستاد :پاشو برو خونه استراحت کن فردا صبح اول وقت اینجاباش باید به پدرو مادرش خبر بدی میخوام وقتی میان تو اینجا باشی

-:به پدرش گفتم تصادف کرده ولی گفتم فقط پاش شکسته

-:تو بهشون چی گفتی؟تویه احمقی کیم هیون جونگ !این چه حرفی بود که زدی؟

-:خواستم برای شنیدن خبر بد آماده باشن

-:عالی شد آقای عقل کل حالا فردا با گل وکمپوت میان بالا سر جنازه ی دخترشون

-:اون نمرده شین هانا برای بار صدم

-:اگه هزار بارم بگی حرفت باعث نمیشه حقیقت تغییر کنه

خوب گوش کن درباره ی کارتی که چند دقیقه ی پیش بهت گفتم اونو چند سال پیش با هم گرفته بودیم هم من هم مینیو ولی برای اطمینان از اینکه اگه اتفاقی بیفته کارت حتما پیدا میشه دست هم امانت دادیمش.یعنی کارت اون دست منه و کارت من دست اون

حالا ازت میخوام بری خونه و استراحت کنی فردا که خواستی بیای کارت منم با خودت بیار تا هم حرفم رو باورکنی هم حالا که مینیو نیست باید دست کس دیگه امانت بذارمش

-:تو پیش خودت چی فکر کردی هان؟که الان که میگی برو من میرم؟برم استراحت کنم ؟اونم توی این شرایط؟

-:آقای عقل کل اگه میگم بری استراحت کنی واقعا منظورم این نیست که برو تخت بگیر بخواب منظورم اینه که برو با واقعیت و با خودت کنار بیا

اگه میخوای اشک بریزی بریز چون فردا اینجا پرمیشه از آدمایی که تا دلت بخواد اشک برا ریختن دارن پس توباید اینجا باشی و پناهشون باشی؛سنگ صبورشون باشی نه اینکه یکی از اونا باشی

هیون جونگ با تردید به سمت خروجی قدم برداشت که هانا دوباره صداش کرد:هیون جونگ کارتم رو از توی جعبه چوبیه که خودم برای تولد مینیو کادو گرفتم بیار

هیون جونگ چیزی نگفت و آروم به راهش ادامه داد

توی ماشین نشست و ماشین رو روشن کرد دستش رو سمت ترمز دستی برد اما نتونست اونو بخوابونه و حرکت کنه

چند دقیقه توی اون حالت موند ولی بعد تصمیم گرفت برگرده بالا وبره پیش مینیو به خودش گفت :حواست کجاست پسر داری افسارت رو میدی دست شین هانا؟از وقتی ازدواج کردین بیشتر از ساعت کاری ازش نبودی حالا میخوای تنها بری خونه ؟تازه ممکنه این لحظه ها آخرین لحظه های مینیو باشه.

با این فکر اشک توی چشماش جمع شد ولی به اشکش مجال نداد اون یه پسر18 ساله نبود پس باید معقول رفتار میکرد طوری که مینیو همیشه اونو میدید با وقار و اصولی ....از ماشین پیاده شد وبه سرعت به سمت بیمارستان برگشت هرچی جلوتر میرفت سرعتش رو بیشتر میکرد

چنان شوقی برای دیدن مینیو داشت که انگار بعداز چند سال میخواست مینیو روببینه

چقدر دلش تنگ شده بود حتی توی این چند دقیقه پشت آخرین در که رسید به وضوح نفس نفس میزد نیمی از راه رو دوییده بود ....



نقد کلی

از فعل "بود " به صورت مکرر و پی در پی استفاده شده بود....

توصیفات خیلی خوب بود....

اوایل داستان اونقد این مرد اون مرد نوشته شده بود که ادم گیج میشد...بهتربود برای جلوگیری از گنگی داستان یه خصوصیت بهشون داده میشد..مثلا مرد قد بلند و مرد چاق..یا یه همچین چیزهایی که تشخیصشون ازهم اسون تر بشه...

از حرف "و" بعضی جاها خیلی استفاده میشد..

حرف های هانا خیلی یخ و سرد بود..یه جورایی از دوست صمیمی همچین انتاری نمیرفت البته ممکنه این شخصیت کلیش باشه..فعلا پارت اوله و چیز خاصی مشخص نیست...اما به نظر من حداقل باید یکی دو ساعت بعد از ناراحتی و غم اینقدر سرد و یخ میشد..

درکل من از تم داستان و قلم نویسنده خوشم اومد..ایرادای کمی داشت مثلا بعضی جاها جملات خیلی ساده و ابتدایی به کار رفته بود اما درکل خوب بود ..از نظر دیالوگ به نظرم دیالوگا از متن اصلی قوی تر بودن..
امیدوارم نویسنده ش همیشه موفق باشه..

منتظر نقد شما هستیم




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: love shadow،