تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان taste the fever
تاریخ : شنبه 7 دی 1392 | 13:50 | نویسنده : Mary

درود دوستان

با نقد داستان taste the fever اومدم...
سعی کردم نقد جزیی نداشته باشم و نقد کلی رو بنویسم...
لطفا شمام نقد خودتونو از داستان بنویسین




اونجا بود...درست رو به روم ایستاده بود و اسلحش رو به سمت من نشونه گرفته بود...همونطور که من اسلحم رو به سمت اون نشونه گرفته بودم(فعل بود زیاد استافده شده بود..^_^ )..صدای داد و هوار اطرافیانمون بین صدای شعله های آتیش گم شده بود و تمام اون اصوات با هم توی گوشم میپیچید...صداش رو که اسمم رو صدا زد به راحتی از همه ی صداها تشخیص دادم...چشم هام رو بستم و به گذشته ای که با اون صدا داشتم برگشتم...(درباره صداها میشد اینطور نوشت :بین اون همهمه هایی که توی شعله های اتیش گم میشدن فقط صدای اون برام قابل شنیدن بود)
فلش بک 15 سال قبل
مثل هر روز بعد از این که میز غذا رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم از زن عموم اجازه گرفتم و به اتاق کوچیک خودم که یه اتاق مرطوب تو زیرزمین خونه ی عموم بود رفتم...از وقتی که پدر و مادرم توی یه تصادف ترکم کرده بودن با عمو و زن عموم زندگی میکردم...زندگی کنارشون راحت و با آسایش نبود اما از در به در بودن و بی خانمانی خیلی بهتر بود...برای یه دختر بچه ی 6 ساله هیچ چیز بدتر از بی خانمانی و در به دری نبود...روی تخت پایه شکسته ی پوسیده و قدیمیم نشستم و کش و قوسی به جثه ی کوچیک و نحیفم دادم...به خاطر تماس طولانی مدت دست هام با آب سرد انگشت هام بی حس شده بود...اما اعتراضی نداشتم...آروم روی تختم دراز کشیدم و انگشت هام رو جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم با بازدمم گرمشون کنم...کار هر روزم همین بود...از خواب که بیدار میشدم همراه دختر عموم که ازم 2 سال بزرگتر بود میرفتم مدرسه و بعد از برگشتن از مدرسه با عمو و زن عموم نهار میخوردیم...بعد از نهار هم من میز رو جمع میکردم و ظرف ها رو میشستم و به اتاقم میرفتم و تا موقع شام معمولا از اتاقم خارج نمیشدم...این ریتم هر روز همینطوری و به همین ترتیب تکرار میشد...کمترین تغییری توش ایجاد نمیشد...اما اون روز یه تغییری توی برنامه ی تکراری روزانه ایجاد شده بود...برعکس همیشه عموم برای نهار نیومده بود خونه...این برام عجیب بود چون عموم هیچوقت از غذا نمیگذشت...هر اتفاقی هم که براش میوفتاد همیشه موقع غذا خوردن برمیگشت خونه...اما اون روز برنگشته بود...روی تختم غلطی زدم و دمر شدم و بالشم رو بغل کردم...اونقدر خوابم میومد که حوصله ی کنجکاوی درباره ی دلیل خونه نیومدن عموم رو نداشتم...پلکام به طرز عجیبی سنگین بودن...خالی از هر نگرانی پلک هام رو روی هم گذاشتم و به خواب رفتم...اما خوابم خیلی دووم نداشت...با صدای جیغ و گریه ی زن عموم و بدتر از اون صدای شکستن و تیکه تیکه شدن چیزی از خواب پریدم...اول فکر کردم که مثل همیشه عمو و زن عموم دعواشون شده اما همین که یکم از حال و هوای خواب بیرون اومدم فهمیدم صدای مردی که توی خونه میپیچه صدای عموم نیست...یهو ترس کل وجودم رو پر کرد...خودم رو کنار تختم روی زمین مچاله کردم و پاهام رو تو بغلم گرفتم...بی اراده دلم میخواست خودم رو قایم کنم...اما صدای گریه و جیغ زن عموم که به نظر میومد به خاطر برخورد چیزی با اون بوده باشه باعث شد که با ترس از جام کنده بشم و از اتاقم بیرون برم تا دنبال زن عموم بگردم...با پاهای لرزون از پله ها بالا میرفتم...هر پله ای که بالا میرفتم صدای ضربه ها و به دنبالشون گریه و جیغ زن عموم بیشتر میشد...وقتی آخرین پله رو بالا رفتم زن عموم رو دیدم که زیر پای چند تا مرد هیکلی و زشت افتاده و اونها هم بدون هیچ رحمی پشت سر هم به بدنش لگد میکوبن...با دیدن سر و صورت خونی و داغون زن عموم بدون هیچ کنترلی روی رفتارم جیغ خیلی بلندی کشیدم که باعث شد همه ی کسایی که توی هال جمع شده بودن متوجه وجود من بشن...با دیدن نگاه اونها ترسم صد برابر شد...زانوهام لغزید و آروم روی زمین نشستم...یکی از مرد هایی که قد بلند و هیکل تقریبا متوسطی نسبت به بقیه داشت آروم آروم همونطور که بهم خیره شده بود به سمتم اومد...از دیدن نگاه خیرش لرز کل وجودم رو گرفت...نگاه نافذش رو به چشم های وحشت زده و خیس اشکم دوخته بود و با دقت تمام اجزای وجودم رو بررسی میکرد...جلوی پام که رسید خودم رو به شدت جمع کردم و یکم عقب تر رفتم...لبخند عجیبی روی لب مرد نشست و با لحن خیلی پرقدرتی خطاب به زن عموم گفت:
این دخترته؟؟؟
زن عموم همونطور که گریه میکرد بهم خیره شد اما هیچ جوابی نداد...مرد لبخندی زد و زمزمه کرد:
چه به موقع...
همونطور که به سمت زن عموم برمیگشت به دو تا از آدماش اشاره کرد...یکی از اونها که خیلی بهم نزدیک بود توی یه حرکت منو روی دوشش انداخت و به سمت در خروجی رفت...مرد کنار زن عموم نشست و همونطور که لبخند میزد گفت:
به چویی شیک جونگ بگو 3 روز فرصت داره که پولم رو برام بیاره و این دختره رو پس بگیره...اگه تو این 3 روز پیداش نشه...خودم مغز این دختر کوچولو رو میترکونم...
با انگشت هاش شکل یه تفنگ درست کرد و انگشت اشارش رو به شقیقه ی زن عموم چسبوند و همونطور که لبخند میزد گفت:
بنگ...
بعد از دیدن قیافه ی درمونده و داغون زن عموم قهقهه ی چندش آوری سر داد و از خونه بیرون رفت...با دیدن صورت زن عموم که به برده شدن من نگاه میکرد تازه فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد...قبل از این که اون مرد منو از خونه خارج کنه شروع به تقلا کردم و همونطور که گریه میکردم جیغ کشیدم:
من دختر چویی شیک جونگ نیستم...منو اشتباه گرفتین...من برادر زادشم...دختر چویی شیک جونگ تو اتاق طبقه ی بالاست...
مرد با شنیدن این حرف بهم خیره شد و بعد از من نگاهش رو روی زن عموم ثابت کرد...انتظار داشتم زن عموم حرفام رو تایید کنه و منو از اون مخمصه نجات بده...مرد چند قدم به سمت خونه برگشت و گفت:
این بچه راست میگه؟؟؟
منتظر شنیدن حقیقت از زبون زن عموم بودم که به جاش در کمال تعجب بازیگری و دورغ هاش رو تحویلم داد...گریش رو شدت داد و همونطور که خودش رو میزد داد کشید:
خدا لعنتتون کنه که کاری کردین دختر خودم برای فرار کردن از این وضعیت منکر من و پدرش بشه...شما زندگی ما رو نابود کردین...خدا ازتون نگذره...
همونطور جیغ میکشید و خودش رو میزد و اون چرت و پرت ها رو تکرار میکرد...باورم نمیشد که برای نجات خودش و دخترش حاضر شده بود منی هیچ ربطی به اونا و کاراشون نداشتم رو مثل یه تیکه آشغال دور بندازه و بفروشه...داشتم از ترس سکته میکردم...از اون آدما میترسیدم...همشون ترسناک و بی رحم بودن...اون مرد بعد از دیدن بازیگری زن عموم دوباره قهقهه ای زد و بدون دوباره نگاه کردن به پشت سرش به سمت ماشین بزرگ و مشکی که جلوی خونه پارک شده بود رفت...مردی که منو روی دوشش انداخته بود بدون توجه به تقلا های من محکم منو کف ماشین پرت کرد و خودش روی صندلی نشست...با بسته شدن در ماشین احساس مرگ کردم...کف یه ماشین بسته و ترسناک نشسته بودم و دور و برم پر بود از مرد های گنده و هیکلی و ترسناک...نگاهی به چهره ی بی رحم همشون انداختم و بعد با صدای بلند زدم زیر گریه...یعنی کار دیگه ای نمیتونستم بکنم...داشتم از ترس سکته میکردم و یه بچه ی 6 ساله توی اون وضع فقط گریه به ذهنش میرسه...چند دقیقه همونطور گریه کردم تا این که حوصله ی همون مردی که دستور داده بود منو بیارن سر رفت...صداش بلند شد که گفت:
بچه...دهنتو ببند...داری اعصابم رو بهم میریزی...
این چیزا حالیم نبود...اون حرفاش فقط ترسم و چاشنی گریم رو بیشتر کرده بود...باز هم چند دقیقه یکسره گریه کردم...اما این بار اون مرد از جاش بلند شد و یه کشیده ی خیلی محکم کوبوند زیر گوشم طوری که گردن نازکم نزدیک بود بشکنه....میخواستم به خاطر درد و ترس زیاد دوباره گریه کنم که صورت کوچیکم رو توی دستش گرفت و داد کشید:
بهت گفتم خفه شو دختره ی زبون نفهم....
صدام همونطور که اون خواسته بود خفه شد...طوری که انگار یکی دکمه ی بی صدا رو روی گلوم فشار داده باشه...بدون کمترین صدایی اشک میریختم...یک طرف صورتم شدیدا میسوخت...احساس میکردم از صورتم گرما متصاعد میشه...اشک های داغم که روی صورتم یریخت فقط داغی اون رو یکم کمتر میکرد...نمیدونستم که دارن منو کجا میبرن و میخوان باهام چیکار کنن...همین که ماشین ایستاد دوباره یکی از مرد های گنده که زیر دست اون مرد کار میکرد منو روی دوشش انداخت و از ماشین پیاده شد...تنها کاری که میکردم گریه بود...حتی نمیتونستم به اطرافم نگاه کنم...همونطور که روی دوش مرد گریه میکردم متوجه شدم داره از پله پایین میره...چشمام رو باز کردم که ببینم کجا داره میره اما با تاریکی مطلق رو به رو شدم...توی اون تاریکی در یه اتاق رو باز کرد و منو مثل یه عروسک بی جون وسط اتاق پرت کرد...آرنج و زانوم در اثر برخورد شدید با زمین خراشیده شده بود و میسوخت اما جرات نکردم صدایی از دردش بیرون بدم...سعی کردم توی اون تاریکی اون مرد رو ببینم و گفتم:
چرا منو آوردین اینجا؟؟؟میخواین باهام چیکار کنین؟؟؟
دوباره صدای همون مردی که توی گوشم زده بود بلند شد که گفت:
تو رو به عنوان گرو قرض بابات اینجا آوردم...بابات به من بدهکاره اما پولم رو نمیده...تو رو آوردم اینجا که پولم رو بده...اگه بابات دوستت داشته باشه تا 3 روز دیگه میاد و پول منو میده و تو رو با خودش میبره...اگه نیاد...دیگه هیچوقت تو رو نمیبینه...
همونطور که از ترس زار میزدم گفتم:
به خدا...من دختر چویی شیک جونگ نیستم...اون عمومه...منو اشتباهی گرفتین...
مرد لگد محکمی به در کوبید که یک متر به بالا پرتابم کرد...با صدای آروم و وحشتناکی گفت:
دیگه نمیخوام این چرت و پرتات رو بشنوم...وقتی تو این اتاق زندونی هستی نمیخوام جیغ جیغ هات رو بشنوم...صدات و میبری و منتظر میشی تا بیان دنبالت...فهمیدی؟؟؟؟؟
جوابی نمیتونستم بدم...زبونم از ترس بند اومده بود...فقط بی وقفه گریه میکردم و زمین و زمان رو برای سرنوشت سیاهم سرزنش میکردم...دوباره صدای فریاد مرد بلند شد که گفت:
فهمیدی؟؟؟؟؟
با لکنت گفتم:
ب....ب...بل...بله...
در رو به شدت بست و منو توی اون تاریکی مطلق رها کرد...همیشه از تاریکی میترسیدم..اما جرات نداشتم حرفی بزنم...به زحمت خودم رو به گوشه ای از اتاق نمناک کشیدم و دست و پام رو توی بغلم گرفتم و آروم و بی صدا شروع به گریه کردم...ساعت ها فقط گریه کردم...احساس خستگی و بی حسی میکردم...دیگه اشکی برای ریختن توی چشمم نمونده بود...همون گوشه ی اتاق که نشسته بودم روی زمین خزیدم و سعی کردم با خوابیدن ترسم رو فراموش کنم و وقت بگذرونم...نمیدونم چند ساعت گذشته بود که همونطور روی زمین دراز کشیده بودم اما نه خوابم برده بود نه ترسم فراموش شده بود...گاهی صدای جیغ و گریه از بیرون در به گوشم میرسید که لرز تنم رو چند برابر میکرد...همونطور که داشتم سعی میکردم به چیزی فکر نکنم و همه چیز رو فراموش کنم در اتاق باز شد و هیکل گنده ی یکی دیگه از اون مردا توی در ظاهر شد...با دیدنش روی زمین نشستم و خودم رو تا جایی که میتونستم جمع کردم...مرد چند قدم بهم نزدیک شد و بعد سینی که توش چند تیکه نون و یه بطری آب معدنی و چند تا گوجه بود جلوم انداخت و گفت:
رییس گفت بهت یه چیزی بدیم بخوری نمیری...اگه وقتی برمیگردم اینا رو نخورده باشی...به زور همه رو تو حلقومت فرو میکنم...فهمیدی بچه؟؟؟
دوباره در رو محکم به هم کوبید و منو تنها ول کرد...احساس ضعف و گرسنگی میکردم...به زحمت از توی تاریکی سینی غذا رو پیدا کردم و تا جایی که سیر بشم اون نون ها و گوجه ها رو خوردم...معدم از سرمای اتاق و همینطور سردی گوجه و نون و آب یخ زده بود اما دیه توان و رمق گریه نداشتم...بی حال دوباره گوشه ی دیوار کز کردم...چند ساعت که گذشت دوباره در آهنی اتاق باز شد...دوباره همون مرد هیکلی پیداش شد و وقتی دید غذا خوردم بدون هیچ حرفی سینی رو برداشت و از اتاق خارج شد...روزهای بعد به همون منوال گذشت...روزی 3 بار برام غذا میاوردن و بعد از هر وعده هم برای دستشویی بردنم در اتاق رو باز میکردن...تا یه اسیر هیچ فرقی نمیکردم...از بس تنها توی اون اتاق تاریک ول شده بودم و نه کسی رو میدیدم و نه با کسی حرف میزدم احساس میکردم دارم دیوونه میشم...انقدر وقت اضافه داشتم که از روی تعداد وعده های غذایی که بهم داده بودن بفهمم بیشتر از 3 روز شده که توی اون اتاق زندانی شده بودم...طبق محاسباتم نزدیک به یک هفته میشد که رنگ آفتاب رو ندیده بودم و هوای تازه رو تنفس نکرده بودم...دیگه مطمئن شده بودم که عموم هرگز برای بردنم نمیاد و زن عموم برای راحت کردن خودشون منو به این آدم ها فروخته بود...از بس صورتم رو نشسته بودم و هر شب روی زمین خاکی خوابیده بودم و گریه کرده بودم صورتم کاملا سیاه شده بود...اما هیچ کاری برای تمیز کردن خودم از دستم بر نمیومد...کسی به حرفم گوش نمیداد...تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که غذایی که برام میاوردن رو بخورم تا از گرسنگی نمیرم...مثل قبل بعد از خوردن غذایی که بهم داده بودن دوباره گوشه ی اتاق نمناک کز کردم و منتظر وعده ی بعدی شدم...چند ساعتی که گذشت با شنیدن صدای پای چند نفر که از پله ها پایین میومدن حدس زدم که برای بردن سینی غذایی که جلوم بود اومده باشن...طولی نکشید که در بزرگ و آهنی اتاق با صدای بلند همیشگی باز شد...اینبار همون مرد که به نظر رییس بقیه میومد وارد اتاق شد...با دیدن ظرف تقریبا خالی غذا خنده ای سر داد و رو به روم نشست...به یکی از زیر دستاش اشاره کرد و اون چراغی رو توی اتاق روشن کرد...به خاطر این که همش توی اون اتاق تاریک بودم چشمام به تاریکی عادت کرده بود و اون نور داشت کورم میکرد...چشمام رو به شدت بستم و رومو از نور برگردوندم...اما اون مرد با دستای بزرگ و سردش چونه ی ظریفم رو توی دستش گرفت و مجبورم کرد که به اون نگاه کنم...مدتی به صورت کثیف و رنگ پریده و وحشت زدم خیره شد و گفت:
الان تقریبا یک هفته از وقتی که تو رو آوردیم میگذره اما چویی شیک جونگ هنوز خودشو نشون نداده...
انقدر از اون مرد میترسیدم که ناخوداگاه شروع به گریه کردم...مرد فشار دستاش رو روی چونم بیشتر کرد و گفت:
گریه نکن...بهم بگو اون پدر عوضیت کجاست؟؟
بین هق هق هام گفتم:
اون...اون عمومه...پدر و مادر من توی تصادف مردن...زن عموم واسه این که خودشون رو نجات بده...بهتون دروغ گفته...من...دختر...چویی شیک جونگ نیستم...
مرد مدتی به صورت گریون و چشمای خیسم خیره شد و گفت:
اسمت چیه بچه؟؟؟
بریده بریده گفتم:
چ..چویی...بیول...
مرد مدتی مکث کرد و بعد گفت:
من باید با تو چیکار کنم بیول؟؟؟عموت نیومده دنبالت...انگار اصلا براش اهمیت نداری...منم که احتیاجی بهت ندارم...چیکارت کنم؟؟؟
خون توی رگ هام خشک شده بود...با خودم گفتم که دیگه آخر خطم رسیده و میخواد منو بکشه...از ترس گریم بیشتر شد...سرم رو پایین انداختم و از ته وجودم به حال خودم زار زدم...حتی جرات نداشتم بهش التماس کنم که از جونم بگذره....مرد مدتی فکر کرد و بعد همونطور که بهم خیره شده بود گفت:
من میتونم خیلی راحت کلکت رو بکنم و از شرت خلاص شم...اما...تو دختر باهوش و حرف گوش کنی به نظر میای...قیافت هم بد نیست...فکر کنم اگه پیش خودم نگهت دارم و آموزشت بدم بیشتر به دردم بخوری...
دوباره جلوی پام زانو زد و با صدای آرومی گفت:
حاضری برای حفظ جونت برای من کار کنی بیول؟؟؟
توی اون لحظه هیچ چیزی جز زنده بودنم برام مهم نبود...فقط میخواستم زندگی کنم...کلمه ی مردن انقدر برام ترسناک بود که حتی نمیتونستم اونو درست به زبون بیارم...بدون آگاهی از بلایی که قرار بود به سرم بیارن سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم...مرد از جلوی پام بلند شد و با صدای بلند گفت:
چویی بیول...تو از این به بعد از افراد منی...من رییستم...میتونی منو رییس کیم صدا بزنی...از این به بعد اینجا خونه ی توه و همه ی کسایی که توی این خونه هستن خانواده ی تو...هر چی که من بگم فرمان محضه و نمیتونی ازش سرپیچی کنی...من آموزشت میدم و تو باید طبق خواسته ی من رفتار کنی...اگه فکر فرار به سرت بزنه درجا میکشمت...اگه به من خیانت کنی بلایی به سرت میارم که نتونی فکرش رو بکنی...فهمیدی؟؟؟
دوباره سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم...پشتش رو به من کرد و به یکی از مرد ها گفت:
از اینجا ببرینش بیرون...به یون می بگو این دختره رو ببره حموم و اونو برای فردا صبح آماده کنه...بدون دوباره نگاه کردن به من از اتاق خارج شد...مرد بهم نزدیک شد و همونطور که بازوی نازکم رو توی مشت قدرتمندش فشار میداد و مکشید گفت:
بیا بریم...وقت تلف نکن...برای اولین بار بعد از یک هفته از اون زیرزمین خارج شدم و هوایتازه استشمام کردم...اونقدر هوای مرطوب و سنگین اون زیرزمین رو به ریه هام فرستاده بودم که اون هوای تازه منو به سرفه انداخت...بعد از مدتی که حالم جا اومد متوجه دور و برم شدم...توی یه عمارت بزرگ بودم...یه عمارت بزرگ و خیره کننده...تمام اطراف عمارت رو درخت های بلند و بوته های سبز پر کرده بود...واقعا جای قشنگی بود...مرد همونطور که منو با خودش میکشید غرولند کنان گفت:
انقدر مثل احمق ها به اینور و اونور زل نزن...بجنب...
به اجبار دست از نگاه کردن برداشتم و همراه مرد حرکت کردم...مرد منو به قسمت پشتی عمارت برد...در یکی از اتاق ها رو زد و با صدای بلند اسم یون می رو صدا زد...خیلی طول نکشید که دختر جوونی در اتاق رو باز کرد و با تعجب به من و اون مرد خیره شد...مرد منو جلوی پای دختر پرت کرد و گفت:
رییس کیم گفته که این دختره رو ببری حموم و برای فردا صبح آمادش کنی...از این به بعد اونم یکی از افراد رییسه...
بعد بدون شنیدن جواب دختر به سمت مخالف رفت...دختر با لحن کش داری گفت:
اسمت چیه فسقلی؟؟؟
همونطور که سعی میکردم خودم رو جمع و جور کنم گفتم:
بیول...
پوزخندی زد و گفت:
چند سالته؟؟
با تردید گفتم:
6 سال...
خنده ی بلند و چندش آوری سر داد و گفت:
پاشو شپش...باید بری حموم...داری حالم رو بهم میزنی...
برای حموم رفتن آروم و قرار نداشتم...سریع از جام بلند شدم و دنبال دختر راه افتادم...یه حوله و یه صابون و شامپو بهم داد و یکی از درها رو نشونم داد و گفت:
اونجا حمومه...برو و خوب خودت رو بشور...من میرم واست لباس گیر بیارم...این لباسات رو باید بندازیم دور...
دیگه منتظر ادامه ی حرفش نشدم...سریع خودم رو به حموم رسوندم و در رو از پشت قفل کردم...انقدر کثیبف بودم که احساس میکردم سنگین شدم...لباس هام رو در آوردم و طبق گفته ی اون دختر کنار گذاشتم تا دور بندازمشون...آب رو باز کردم و مشغول شستن خودم شدم...بین شست و شو یادم اوفتاد که عمو و زن عموم چطور منو فروختن و گریم گرفت...همونطور که گریه میکردم خودم رو میشستم و برای خودم غصه میخوردم...معلوم نبود که این آدم ها چه بلایی میخواستن سرم بیارن...تا تونستم خودم رو شستم و گریه کردم...طوری که کاملا بیحال شدم...وقتی آب حموم رو بستم و خودم رو خشک کردم حوله رو دور خودم پیچیدم و در حموم رو باز کردم...جلوی در حموم یک دست لباس تمیز افتاده بود...سریع لباس رو برداشتم و پوشیدم و از حموم خارج شدم...همونطور که موهای خیسم رو با حوله خشک میکردم به همون اتاقی که اون مرد منو برده بود رفتم و چند بار در زدم..دوباره همون دختر که به گفته ی بقیه اسمش یون می بود در اتاق رو باز کرد...با دیدنم پوزخندی زد و گفت:
بالاخره اومدی...فکر کردم اونتو مردی...بیا تو...امشب اینجا میخوابی تا فردا رییس کیم کامل تکلیفت رو مشخص کنه...
در رو یکم باز کرد و من با قدم های آروم وارد اتاق شدم...به غیر از یون می چند دختر دیگه هم توی اتاق بودن...نگاه همشون بهم یک شکل بود...درست مثل یه شی اضافه بهم نگاه میکردن...با خودم فکر میکردم که هیچ کس منو نمیخواد...نه عمو و زن عموم...نه اینایی که هیچ شناختی روم ندارن...یون می یه بالش و یه پتو بهم داد و یه گوشه از اتاق  رو بهم نشون داد و گفت:
برو اونجا بخواب...فردا صبح زود باید از خواب بیدار شی...
حتی اگه اون بهم نمیگفت هم من میخوابیدم...اونقدر خسته بودم و خوابم میومد که سرم روی بالش نرفته به خواب رفتم...صبح با صدای حرف زدن دختر های بالای سرم بیدار شدم...به نظر میومد که راجع به من حرف میزدن...یکی میگفت:
این بچه به چه درد رییس کیم میخوره که نگهش داشته؟؟؟
یکی دیگه میگفت:
زیادی نحیف و مردنیه...دلم میخواد بشکونمش...
صدای یون می برام آشنا اومد که گفت:
خب دیگه...چرت و پرت گفتن و تموم کنین...آماده شین بریم برای صبحانه و کارهای صبح...
همون موقع لگدی به پام کوبیده شد...به سرعت چشمام رو باز کردم و به یون می که با اخم کنارم ایستاده بود خیره شدم...با صدای بلندی داد کشید:
واسه چی همینطوری منو نگاه میکنی؟؟؟تکون بخور دیگه...باید بریم واسه صبحونه و کار...
از جام بلند شدم و همونطور که چشمم رو میمالیدم به اطرافم نگاه کردم...همه جای خوابشون رو جمع کرده بودن و این نشون میداد که من هم میبایست همون کار رو میکردم...پتو رو تا کردم و بالشم رو روش گذاشتم و بردم همونجایی که شب قبل یون می پتو رو ازش در آورده بود...یون می نگاهی به کارهام انداخت و بعد گفت:
زودباش دنبالم راه بیوفت...
موهام رو یکم مرتب کردم و دنبال یون می راه افتادم...دوباره به قسمت جلویی عمارت رفتیم...تو روز زیبایی عمارت چند برابر میشد...یون می به آشپزخونه ی عمارت رفت و همونطور که به میز بزرگی که کلی آدم دورش بودن اشاره میکرد گفت:
یه چیزی بخور باید بریم پیش رییس کیم...
واقعا گرسنه بودم...از بس اون مدت نون و گوجه خورده بودم حالم از گوجه بهم میخورد...از بین همه ی نگاه ها گذشتم و یکم نون و پنیر و مربا دهنم گذاشتم...اونقدر نگاه روم زیاد بود که همون دو سه تا لقمه ای که دهنم گذاشتم هم کوفتم شد...سریع پیش یون می برگشتم و آروم تا موقع تموم شدن صبحانش منتظرش شدم...وقتی غذاش تموم شد همراه چند نفر دیگه به سمت یکی از سالن های عمارت به راه افتاد و گفت:
بیا بریم ببینم رییس کیم میخواد با تو چیکار کنه...
در سالن رو که باز کرد با یه فضای کاملا متفاوت رو به رو شدم...همون مردی که همه بهش رییس کیم میگفتن پشت یه میز بزرگ همراه با یه زن و یه پسر نشسته بود و در کمال آرامش صبحانه میخورد...با دیدنم نگاه کامل و خریدارانه ای بهم انداخت و همونطور که لبش رو با دستمال پاک میکرد گفت:
خوبه...حالا قابل دیدن شدی...
به زنی که رو به روش نشسته بود چشمکی زد و همونطور که به من اشاره میکرد گفت:
بدک نیست نه؟؟؟
زن خنده ای کرد و سری به نشونه ی مثبت تکون داد...نگاهم به پسری که بین رییس لی و اون زن نشسته بود افتاد...اون هم داشت به من نگاه میکرد...نگاهش تنها نگاهی بود که بهم شلاق نمیزد و خوردم نمیکرد...صدای زن توی سالن پیچید که گفت:
هیون جونگ...به چی نگاه میکنی؟؟؟صبحانت رو بخور...
رییس لی به یون می اشاره کرد و گفت:
این دختر رو بفرست حیاط پشتی که با بقیه دفاع کردن و کارای اولیه ی رزمی رو یاد بگیره...براش نقشه دارم...
یون می بدون کمترین حرفی منو دنبال خودش به سمت دیگه ی سالن کشید...همونطور که دنبال یون می میرفتم دوباره به سه نفری که با آرامش مشغول صبحانه خوردن بودن خیره شدم...رییس لی...اون زن عجیب و غریب و زیبا...و پسری جوونی که کنارشون نشسته بود...هیون جونگ...


نقد کلی

راستش فکر میکنم بهتره به جای نقد جز به جز این داستان رو نقد کلی بکنم...
یکی از ایرادای داستان استفاده خیلی زیاد از فعله...درسته که تو ادبیات ما هرجمله باید با فعل تموم شه اما گاهی جملات فعل نداشته باشن یا چنتا جمله یه فعل داشته باشن نوشته گیرا تر میشه..
یکی دیگه از ایرادای داستان که من توی یکی دوتا دیگه از داستانای این نویسنده مشابه ش رو دیدم این بود که انتخاب جملاتش خیلی خوب نیست...جملات خیلی ساده با جذابیت کم انتخاب میکنه..بیشتر از اینکه روی قلم و نوشتن تمرکز کنه روی موضوع و اتفاقاتی که توی داستان قراره بیوفته تمرکز داره..برای همین انتخاب جملاتش خیلی ساده است..نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه..اینکه داستان سلیس و روان باشه یه حسنه اما همه ما میدونیم که وقتی ریتم یکنواخت باشه دیگه جذابیت نداره..برای همینه که وقتی یه داستان میخونیم یا یه ترانه گوش میدیم به یه قسمتی که خیلی جذاب باشه میگن "نقطه ی اوج" یعنی داستان روان باشه اما حداقل یکی دوتا نقطه اوج تو قلم نویسنده باشه...
توصیفاتش از اطراف و محیط کامل بود اما توصیف احساسات کمی ضعیف بود..البته نه خیلی..گاهی توصیفات خیلی قشنگ میشد...
دیالوگها نرمال و خوب بود...
نقطه ی قوت داستان موضوع و تمش بود به نظرم ..من خودم این داستان رو خیلی دوست دارم چون تم خیلی خوبی داره...و جدیده...
امیدوارم نقدم خوب بوده باشه...
شمام این داستانو نقد کنین...





طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: taste the fever،