تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان lost love
تاریخ : سه شنبه 10 دی 1392 | 00:22 | نویسنده : AysodA
سلام به همه ی دوستان گرامی:)
كریسمس  تونم مباركتون باشه:) 
من آی سودا هستم^_^ نوینسده جدید این وبلاگ^_^ 
مرسی از مریم جون كه اجازه داد به جمع این منتقدین بپیوندم....
برای نقد اول این داستان رو انتخاب كردم....واقعیتش من خودم خیلی وقته كه داستان تی اسی نمیخونم نه اینكه دوست نداشته باشم ! واقعا وقت نمیكنم به خاطر همین یه خرده تو انتخاب داستان دچار مشكل و تردید شدم.....اما خوب بالاخره این داستان خوب رو پیدا كردم مرسی ا زنوینسده عزیزش^_^
دوم اینكه سعی كردم به شیوه بقیه منتقدا نقد كنم یعنی اول نقد جزیی و بعد نقد كلی....و همین طور هم كه همه میدونیم،یه داستان خالی ا زاشكال نیست و وظیفه ی منتقد اینه كه این اشكالات رو پیدا كنه و باعث اصلاح و بهبود نوشته های بعدی نوینسده بشه،نقد یه منتقد هم هر چند حرفه ای!(ما كه همون آماتورش هم نیستیم)باز هم مسلما اشكالاتی داره كه تنها خوانندگان اون نقد متوجه میشن، پس ا زهمتون میخوام شما هم نقد منو نقد بكنین....اگه نكیته از چشمم دور مونده و یا قسمتی رو اونطور كه باید یا شاید بررسی نكردم و قضاوتم اشتباه بوده، شما لطف كنین بیاین نقدتونو بگین تا نظرات همگی ما با هم بشه یه راهنما برای نویسنده خوبش كه بهش تو نوشتن داستان های بعدی كممك كنه:)خیلی حرف زدم میدونم:)
بفرمایید ادامه

دوباره وقتش بود از امریکا برگشتن ویه کره رفتن از جهنم خلاص شدن وبه بهشت رفتن (تكرار فعل بیش از حد ....جمله یه خرده نا متعارفه میشد اینطور گفت:مثله خلاصی از جهنم و رفتن به بهشت ،دوباره وقت برگشت از امریكا و رفتن به كره بود.) ولی لعنت به ..به اون کسی که همه چیزو به بابام گفت(ضمیر اون اگه استفاده نمیشد بهتر بود به معنای جمله لطمه نمیزد و جمله گیراتر میشد) ...که بابام بهم اجازه نده دیگه به اون بهشت برم اون بود خودش بود .(جمله طولانی با ز هم با تكرار فعل..این هم میشه اینطور باز نویسی كرد:اون كسی بود كه باعث شد پدرم مانع ورود من به اون بهشت بشه )اقای لی.معاون پدرم اون لعنتی منو تعقیب می کنه همیشه مثل عزراییل دورمه اگه شر خودش کم شه کارمنداش هنوز بود(كارمنداش كمله جمعه بالطبع باید از فعل جمع هم استفاده بشه) لعنت به همشون ولی ... ولی مگه میشه یه پدر به دخترش اعتماد نداشته باشه؟ اره میشه چون پدر من یه درصدم به من اعتماد نداره........................................................................................................................

مثل همیشه قبل از خواب حرفامو تایپ کردمو سیوش کردم.لب تاپمو خاموش کردم .وقتی رفتم تو تخت و گوشیمو چک کردم 6تا میس کال داشتم:

Mom2

Stranger4

چهار تا ناشناس؟این دیگه کی بود؟سعی کردم بهش فک نکنم ولی مامان باهام چی کار داشت؟شاید چون  فردا به کره پرواز داشتم ناراحت بود...من نمی دونستم چرا اینا با این که پیش بهترین دوستام باشم مشکل داشتن...فک کنم این بار نمی تونستم غافلگیرشون کنم پس رو شماره جولیا رفتم و دکمه کال رو زدم و تلفن رو رو گوشم گزاشتم

جولیا:سلام.آنا خودتی؟

-:وای مثل همیشه عجولی !سلام عزیزکم خوبی؟

جولیا:.........

-:جولی کوشی؟

جولیا:آمایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:خودتو لوس نکن فهمیدم متعجبی دیگه

جولیا:..............................

-:اصن گوشی بده به آمایا !!!!!!بدو کار دارم

آمایا:سلام عزیز دلم.خوبی؟خوشی؟کی میای؟ای وای بابات اجازه داد بیای؟آنالیا؟

Oooooooooooooooooooooo:-

-:استوپ استوپ پیاده شو با هم بریم عزیزم!!!!!!!!!!!!!!

آمایا:باشه خب از اخرین بار خیلی بی معرفت شدی مردیم ما از دل تنگی!حالا کی می خوای بیای این جا؟

-:فردا

آمایا:فر. ..دااااااااااااااااااا؟

جولیا:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:بچه ها آندریا و لوسیا رو هم در جریان بزارید.می بوسمتون.فعلا..

گوشی رو قطع کردم وتاپ وشرتم رو تنم کردم ودراز کشیدم رو تخت

(واقعیتش من كلا با این قسمت مشكل داشتم...اصلا نفهمیدم چی شد و كی چی گفت:))) البته شاید مشكل از فهم خودمه:) به هر حال بهتر بود یكم بیشتر توضیح داده بشه و ماجرا روشن تر بشه)........................................................................................................................................

NEXT MORNING

امروز وقتی بیدار شدم چمدونم حاضر و آماده جلوم بود تعجب کردم از تخت بلند شدم دوش گرفتم و یه بلوز تنگ با شلوار مشکی پوشیدم(یه مقدار توصیف ضعیف بود میشد قشنگ تر هم باشه)رفتم پایین تا ببینم چه خبره؟؟؟ وقتی رفتم پایین دیدم کسی تو نشیمن نیست رفتم به سالن غذا خوری مامان و بابام داشتن حرف می زدن وصبحونه می خوردن رفتم رو صندلیم نشستم ویه نون تست برداشتم(باز هم تكرار افعال پشت سر هم)

-:سلام.صبح به خیر

مامان:سلام عزیز دلم.صبح تو هم بخیر

بابا:سلام.کاملا آماده ای؟

-:بله آماده ام.ولی چرا شما ؟خودم می گفتم چمدونم رو جمع کنن؟

بابا:باید خیلی زود می رفتیم به پاریس یه کاری برام پیش اومد!

0000000000000000:-

-:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا من امروز پرواز دارم......

بابا(خیلی خونسرد):کنسلش کن

:بابا.......ولی من ...من به دوستام قول دادم

بابا(خونسرد تر از قبل):به قولت عمل نکن عزیزم

-:ببین بابا من می دونم شما به من اعنماد ندارید پس اگه می خواید یه عده از افراد بی کارتو بفرست دنبالم ولی اینو بدون چه شما بخوای چه نه ...من امروز میرم کره همین!

جمله آخر رو خیلی محکم گفتم .ولی باورم نمیشه اینبار برای این که نرم یه مسافرت دیگه برنامه ریزی کرده!وقتی رسیدم به اتاقم با تموم زورم درو کوبیدم و بستمش بعدم لب تاپو باز کردم ودوباره شروع کردم(توضیحات كامل و نرمال)

نمی تونم باور کنم که اینقدر بد شانسم اگر خودش پروازمو کنسل کنه چی؟

............................................................................................................................اصلا حال نوشتن نداشتم دراز کشیدم رو تخت وگوشیم رو برداشتم ونگاش کردم

Stranger2

Julia1

بازم2تا از به ناشناس شمارشو گرفتم گزاشتم رو گوشم

؟:سلام پسر خوبی؟

چی؟به اینگلیسی جواب داد پس منم به اینگلیسی گفتم

-:سلام.عذر می خوام اختمالا اشتباه گرفتید.بله؟

؟:آه خیلی متاسفم اصلا متوجه نشدم خیلی بابت مزاحمتم عذر می خوام.من کیم هیون جونگ هستم.بازم عذر می خوام باعث اذیت شدم(معمولا وقتی یك نفر اشتباها به یكی زنگ میزنه دیگه خودشو معرفی نمیكنه! معرفی هیون جونگ میتونست با یه بهونه دیگه و یا یه جای بهتر اتفاق بیافته)

فک کنم کره ای بود برام خیلی جالب بود تصادفی یه کره ای شماره منو بگیره

-:خواهش می کنم من آنالیا سانچز هستم.ببخشبد شما اهل کره جنوبی هستید درسته؟

هیون:بله فک نکم اهل کره باشید اینطوره؟

-:نه من زاده امریکام ولی تابستون ها تو کره کار می کنم

یهو چشم به ساعت افتاد10صبح بود ومن ساعت1پرواز داشتم

-:ببخشید باید قطع کنم آقای کیم!

هیون:اوکی.بازم معذرت می خوام.خدانگهدار

-:خداحافظ

چه جالب هنوز متعجب بودم.بی خیال شدم وخودمو برای پرواز آماده کردم من ساعت1پرواز داشتم احتمالا با تاخیر واینا ساعت 3هواپیما بلند شه حدود 20ساعت تو راه بودم طبیعتا بایدساعت 11تا 12:30صبح اونجا باشم. گوشیمو برداشتم وشماره آمایا رو گرفتم

آمایا:سلام عزیزم.خوبی؟

-:سلام.آمایا فردا کجایید؟

آمایا:من که از خیلی وقت پیش خونمونم .بچه هام میان و می رن گاهی

-:من احتمالا فردا تا 1بعد از ظهر اونجام اوکی؟

آمایا:باشه اگه می خوای یه جشن کوچولو بگیریم دوستای جدیدو باهات آشنا کنم؟؟؟

-:تو مهموناتو دعوت کن ولی ممکنه من خیلی خسته شم در اون صورت من تو جشن نمیام باشه؟

آمایا:تو که گفتی دعوت کنم حالا من اون موقع تو رو یه جوری سرحال می کنم اگه خسته بودی

-:باشه.می بوسمت.بای

آمایا:بای

یه بلوز مشکی وشلوار سرخابی پوشیدم.بعدش یه کمربند سفید به شلوارم بستم یه صندل سفیدویه کیف خردلی کنار گزاشتم وآماده شدم.همون چمدون صبح رو برداشتم آخه وقت نداشتم یکی دیگه جمع کنم(بچه ها آنالیا این نیستافقط لباسه)

 (من اصلا معنی عبارت توی پرانتز رو درك نمیكنم...اما در كل بهتره بذاری خواننده خودش برداشت كنه و جلوتر داستانو براش تفسیر نكنی اینطوری داستانت حالت رسمی خودشو بیشتر حفظ میكنه و مثه یه قصه به نظر نمیاد)

فرودگاه کره جنوبی ساعت12:45

پروازم دو ساعت و رب تاخیر داشت زنگ زدم به آمایا(میشد با استفاده از كلمه ربط این دو قسمت رو بهم متصل كرد :پس به امایا زنگ زدم *بهتره فعل اخر جمله باشه)

آمایا:سلام عزیزم خوبی؟

-:سلام آمایا

آمایا:رسیدی؟همه چیز آماده است مهمونامونم رسیدن

-:چی؟مگه مهمونی شب نیست؟

آمایا:نه بابا گفتم هر وقت برسی همه چیز آماده است تو هم دیروز گفتی 11 می رسی منم از 10دترتیب همه چیزو دادم فقط یکی از مهمونا نرسیده که اونم الانا میرسه

-:ای بابا من می خواستم یکم برم خرید.لباس مهمونی قشنگ داری؟مال من خیلی اسپرتن نمیشه امشب بپوشمشون

آمایا:من خودم کمدتو پر کردم بیا یکیشونو انتخاب می کنی

همون موقع یه تاکسی دیدم که تقریبا خالی بود یه نفر توش بود مسیر رو گفتم و نگه داشت رفتم تو ماشین و به مکالمه ام با آمایا ادامه دادم

-:عزیزم من الان سوار یه تاکسی شدم. راستی دیشب یه شماره ناشناس رو گوشیم بود از اسمش فهمیدم برام جالب بود که یارو کره ای بود

آمایا:حالا یارو اسمش چی بود؟

-:کیم هیون جونگ .ولی از سوییس زنگ می زد

آمایا:جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یههو قطع شد اومدم دوباره بگیرم که آقایی که کنارم بود گفت:

اقا:شما باید آنالیا سانچز باشید درسته؟

-:بله .به جا نیوردم

آقا:هاهاهاهاهاهاها

خنده آرومی کرد وادامه داد

آقا:من کیم هیون جونگم یادتون اومد؟

00000000000000000000000:-

دیگه از تعجب نمی دونستم چی کار کنم

-:بله ..بله معلومه که یادم اومد

نزدیک خونه که رسیدم خطاب راننده گفتم

-:منو ببرین به کوچه والهن لطفا

هیون:منم همون جا می خوام برم

(جای توصیف واقعا خالی بود^_^ مثلا بعد مكالمه اش با امایا میتونست یه كمی راننده ،وضعیت خودش و از همه مهم تر ظاهر هیون جونگ رو برا ی خواننده توصیف كنه خواننده تا وقتی كه هیون خودش رو معرفی میكنه نمیدونه فرد بغل دستی دختر داستان یه پیرمرده ،پسر جوونه و یا یه مرد میانساله! استافده ا زكلمه عام"اقا" باعث گیج شدن خواننده میشه)

برای پسره این همه اتفاق خیلی عادی بود ولی من دیگه فک کردم کاسه ای زیر نیم کاسه است

وقتی رسیدیم با هم پیاده شدیم و کرایه رو دادیم من کلیدارو در آوردم ولی پشیمون شدم

-:خوشحال شدم دیدمتون خدانگهدار

هیون:همچنین خداحافظ

آمایا درو باز کردو :سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام.واو شماها باهم رسیدید؟

هیون:سلام آمایا خوبی؟تو خانوم سانچز رو می شناسی؟

:-0000000000000000

آمایا:مثل این که آشنایی دارید.آنالیا ایشون یکی از دوستای ما هستن که پروژه امسال برای ایشونه.از سوییس اومدن و مثل این که چن شب پیش شماره شما رو اشتباه گرفتن ...

-:بله و این جا جالبه که حدود45دقیقه توی یه تاکسی بودیم ومن داشتم از تعجب می مردم حالا نمی خوای ما رو دعوت کنی تو خونه؟

آمایا:هه هه هه هه چرا بابا بفرمایید

بی توجه به مهمونا رفتم اتاقم و یه دوش گرفتم وموهامو با سشوار صاف کردم رفتم در کمد وباز کنم که آندریا و جولیا ولوسیا محکم پریدن بغلم

-:سلام شیطونا چه خبر؟

آندریا:یه خبر توپ

لوسیا:این بار یه پروژه توپ داریم

-:مربوط به چیه؟

Ss501جولیا:یه گروه خوانندگی

-:باشه برید بیرون که امشب باهاتون کار دارم

لوسیا:ما اومدیم لباستو انتخاب کنیم که یع بلوز شلوار مشکی نپوشی

یه نگاه به همشون کردم:

جولیا یه لباس قرمز جذاب طور دار پوشیده بود که پشتش یکم باز بود ویه کمربند هم داشت

آندریا یه لباس ساده مشکی دکلته باگفش مشکی پوشیده بود

لوسیا یه لباس خیلی جذب وس.ک.س سبز پوشیده بود

آمایا یه لباس جذب که بالا تنه اش سفید پایین تنه اش مشکی بود پوشیده بود

(بچه ها بازم می گم اینا فقط مدل لباسه قیافه اونایین که تو تیزره )

(فعل پوشیده بود دقیقا چهار بار پشت سر هم استفاده شده بود )

در کل خیلی خوشگل شده بودن منم یه لباس ساده مشکی کوتاه برداشتم و رفتم جلو آینه .اومدم بلوزمو در بیارم که یه هو آمایا اومد لباسو ازدستم گرفت و ویه لباس دیگه داد دستم

جولیا:اینو بپوش

-:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آندریا:یالا دیگه بپوشش امروزو از سلیقه ما استفاده کن!!!!!!!!!!!

به لباس تو دستم نگاه کردم بعدش دهنم از تعجب بسته نمی شد این دیگه چی بود؟یه لباس خیلی خیلی شب نما بلند وتنگ. یه جعبه دست جولیا بود گزاشتش رو تخت و درشو باز کرد

جولیا:اینم کیف و کفش

خیلی قشنگ بودن ولی من نمی تونستم اونا رو بپوشم

(پارت علی رقم جذابیت مقدمه اش خیلی بی حوصله و بدون نتیجه خاصی تموم شد و در واثع خواننده رو مردد كرد برای خوندن پارت های بعدی یا نه! همونطور كه اغزا قوی و انسجام محتوا مهمه پایان بندی مناسب برای هر پارت _حتی پارت اول_حایز اهمیته و نباید شتابزده و بی حوصله تموم بشه)

نقدكلی

این پارت اول این داستان بود معمولا به شخصه برای خودم نوشتن پارت اول داستان سخت ترین قسمت ماجراس! چون هم باید گیرا و جذاب باشه كه خواننده رو جذب كنه و هم خواننده یه چیزی  از داستان دستش بیاد...به همنی خاطر معمولا خیلی گله و شكایت به پارت اول وارد نیس و ضعفش رو میشه با پارت های قویتر بعدی یه جورایی نادیده گرفت...اما در مورد  این داستان:موضوعی كه خیلی بهش اشاره شد همون موضوع تكرار فعل های بی جا و غیر ضروری به صورت پشت سر هم بود.لازم نیست من بگم : امروز بیدار شدم رفتم پایین دور باز كردم از پله های یكی یكی اومدم پایین و...

بلكه همه ی این فعل های پشت سرهم و این جمله طولانی رو با یكم دانش ادبی میشه توی یه جمله ی كوتاه تر و جذاب تر خلاصه كرد.در ضمن اینو باید یاد اوری كرد كه زبان نوشتار با زبان گفتار فرق میكنه منظورم عامیانه یا ادبی بودنش نیست.بیشتر تاكیدم روی قسمت هایی كه ما معمولا توی صحبت زیاد استفاده میكنیم و معمولیه ولی نوشتنشون در داستان باعث میشه نوشته مون از یه نوشته ادبی فاصله بگیره و خسته كننده و توضیحی بشه...پس میشه از نوشتن خیلی از قسمت ها صرف نظر كرد.مسِله دوم بخش زیبایی شناختی یه داستانه.یه داستان باید علاوه بر سلیس و روان بودنكه ویژگی مهمیه زیبا و جذاب هم باشه...استفاده از ارایه هایی مثله تشبیه،توصیف به جا و زیبا از محیط و شخصیت ها همه و همه به شدت در جذاب بودن یه متن موثرند.نكته بعدی اینه كه دیالوگ ها با تمام روون بودن و سادگیشون یه وقت هایی حوصله خواننده رو سر میبردن و یا گیج كننده میشدن.بهتره دیالوگ ها با كمی توصیف و توضیح همراه باشه .

نكته دیگه ای به ذهنم نمیاد...سعی كردم داتسانی رو انتخاب كنم كه هنو زادامه داشته باشه تا نكاتی كه ما میگیم باعث پیشرفت نوینسده بشه شما هم تشریف بیارین تو قسمت كآمنـت ها و نظرتونو بگین^_^

مرسی از نوینسده خوبش بابت زحمتی كه كشیده و خسته نباشه^_^




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،