تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان your mind is mine(!)
تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 01:38 | نویسنده : Mary
درود دوستان

این داستان رو یکتا نقد کرده ولی چون میهن باهاش لجه من با کاربری خودم میذارم...

امیدوارم خوشتون بیاد


سرش رو روی میز گذاشته بود و بدون توجه به گذشت زمان توی افکارش غرق شده بود...؛ با شنیدن صدای آشنایی به خودش اومد، اما سرش رو بلند نکرد!
-: هی! آقا.... بلند شید! داریم بار رو میبندیم!!
کمی فکر کرد تا به خاطر بیاره اون صدا رو قبلا کجا شنیده...؛ قرار گرفتن چیزی روی میز و بعدم حرکت دست اون شخص رو روی شونه ش حس کرد
-: آقا~ آقا....؟
بازهم حرکتی نکرد؛
-: دیویس؟؟ بیا این تن لش رو ازینجا جمع کن! هرچی صداش میزنم بیدار نمیشه!
با شنیدن اون اسم سرش رو سریع بلند کرد و با تعجب به نیمرخ اون شخص نگاه کرد؛ زیرلب زمزمه کرد: خدای من... اون منم!!!!!!
****************************************************
نفسش رو با شدت بیرون داد،کوله پشتیش رو روی دوشش جابجا کرد و به سمت جسم بی حرکتی که خودش رو روی میز ولو کرده بود رفت؛
-: هی! آقا.... بلند شید! داریم بار رو میبندیم!!
چند ثانیه منتظر موند و وقتی حرکتی از جانب اون مشاهده نکرد کوله و سویشرتش رو روی میز گذاشت و با دست آزادش چند بار آهسته تکونش داد: آقا~ آقا....؟
سرش رو برگردوند تا از همکارش که پشت پیشخوان ایستاده بود کمک بخواد؛ 18 ساعت بود که بدون هیچ استراحتی مشغول کار بود و حالا واقعا حس میکرد قدرتی براش باقی نمونده تا با یه مشتری م.ست دیگه-که از شانس بدش بیهوش هم شده بود-سروکله بزنه!
-: دیویس؟؟ بیا این تن لش رو ازینجا جمع کن! هرچی صداش میزنم بیدار نمیشه!
دیو پیشخوان رو دور زد و به سمت میزی که کنارش ایستاده بود رفت؛
نگاهش رو بین اعضای خوش ترکیب صورت دیویس چرخوند؛ لبخندی پهنی صورتش رو پوشوند، برگشت تا وسایلش رو برداره اما دیدن صندلی خالی روبروش باعث شد بی حرکت سرجاش بایسته...
دیویس: روش خوبی برای تور زدنم انتخاب نکردی!
اون لبخند مسخره هنوزم روی لبش بود، گیج نگاهش کرد؛ دیو مشکوک براندازش کرد
-:ببینم! م.ستی؟ یا سرپا وایستادن زیاد رو مخت تاثیر گذاشته؟!
نجوا گونه گفت: م.ست نیستم....؛ نگاهش رو به دست راستش دوخت و چندبار با شستش نوک انگشتاشو لمس کرد: من....من بهش دست زدم!!!! اون... همین الان اینجا بود!!!
بی پروا خندید: باشه باشه... قانع شدم! وسایلتو بردار من میرسونمت!!
چشمکی زد و به طرف در خروجی رفت...
هنوزم بی حرکت به اون میز خیره شده بود؛ با صدای دیویس به خودش اومد
-: جان! به چی نگاه میکنی؟؟؟ سریع باش...
****************************************************
با سرعت از بار خارج شد؛ قدمهای کوتاه و سریع بر میداشت و هرچند ثانیه یکبار به پشت سرش نگاه میکرد...
-: واقعیت نداره! واقعیت نداره!!!!!
ایستاد؛ با حالت نگران کننده ای شروع به خندیدن کرد: اون مرد!!!! اون لعنتی!!! اون منو دیوونه میکنه!!!!!!
انگشت اشاره ش رو به سمت قسمت نامعلومی از خیابون گرفت : تو!!!! داری منو دیوونه میکنی!!!
سرش رو با شدت به اطراف تکون داد: واقعیت نداره! واقعیت نداره...............
چند ثانیه چشماشو بست و نفس های عمیق کشید؛ حتی با خودش هم به تناقض رسیده بود...؛ نمیتونست احساسات عجیبشو درک کنه! احساس عجیبی که به یه مرد داشت برای کسی که به جنس مخالفش هم بی میل نبود اونو حتی به مرز جنون رسونده بود!
روی سنگفرش سرد پیاده رو نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد: من... دوست دختر دارم!!!
چند بار سرش رو به دیوار کوبید: و سعی میکنم با یه پسر قرار بذارم! من... دوست دخترمو دوست دارم!
چند ثانیه مکث کرد و دوباره شروع به خندیدن کرد: من اون عوضیه جذاب رو هم دوست دارم!!!!!!
****************************************************
سرش رو به شیشه ی ماشین دیویس تکیه داده بود و به موسیقی ملایمی که از ضبط، پخش میشد گوش میکرد؛ دیویس همیشه براش جالب بود... اون چهره ی خوب و استایل خاصی داشت، خوش اخلاق بود و همیشه به موسیقی کلاسیک گوش میکرد!!
-:چرا اینقدر ساکتی؟؟
بدون اینکه نگاهش رو از خیابون بگیره جواب داد: خسته م...
راستش رو نگفت!!! فکرش مشغول بود... هم به دیویس و هم به اون مرد! لااقل میتونست فکرکنه دیدن اون مرد یه توهم بوده اما دیویس رو هر روز می دید... نمیدونست که میتونه خودش رو نگه داره یا نه!!!
-: هی پسر! اگه مشکلی داری میتونی رو من حساب کنی!
لبخند محوی روی صورتش نشست: چه جنتلمن!
خندید، خیلی آروم و نجیب؛ ماشین رو پشت چراغ قرمز نگه داشت: بهرحال.... من جدی بودم!
صاف نشست؛ اما نگاهش نمیکرد: منم جدی بودم! تو خیلی جنت.......................
حرفش رو ادامه نداد و خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به سمت پیاده رو دوید؛
دیویس متعجب نگاهش میکرد؛ از ماشین پیاده شد و با قدم های بلند خودش رو به جاناتان رسوند
-: چی شد؟؟؟
به نقطه ی نا معلومی نگاه میکرد: اون... اون مرد!
نگاهش رو اون فضای خالی-که جاناتان بهش زل زده بود-دوخت؛ با لحن متعجبش گفت: کدوم مرد؟؟؟
****************************************************
جاناتان رو تا دم در خونه ش رسوند؛ اصلا وضع مناسبی نداشت، مدام زیرلب با خودش حرف میزد و از اون تصویری که شبیه خودش بود میگفت...
بهش کمک کرد روی تختش بشینه؛ اولین باری بود که به خونه ی جاناتان میومد، یه خونه ی نقلی یک خوابه با دکوراسیون معمولی ولی منظم... خونه ش اصلا شبیه خونه ی پسر مجرد نبود!
همونطور که به اطراف نگاه میکرد به سمت یخچال رفت تا یه لیوان آب براش برداره که توجهش به دختری که روی کاناپه خوابیده بود جلب شد
زیر لب زمزمه کرد: دوست دخترشه؟؟ چرا زودتر ندیدمش؟!
لیوان آب رو روی اپن گذاشت و به سمتش رفت... چندبار آهسته تکونش داد...
بدنش تکونی خورد و آروم چشماشو باز کرد؛ با دیدن یه پسر غریبه درست وسط خونه ش جیغ بلندی کشید و همونطور که دنبال چیزی برای دفاع از خودش میگشت فریاد زد: توی خونه ی من چه غلطی میکنیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
چند قدم به عقب برداشت؛ با لحنی که سعی میکرد آروم باشه گفت: هششششششششش! آروم باش! من دوست جاناتان، دیویس میلرم! حالش زیاد خوب نبود رسوندمش! بیدارتون کردم که مراقبش باشید.... بنظرم بهتره فردا حتما ببریدش دکتر! من دیگه باید برم... شب خوش!
اینارو گفت و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب اون دختر بمونه به سمت در خروجی رفت؛ قبل ازینکه کاملا خارج بشه به سمت اون دختر-که هنوزم متعجب سرجاش ایستاده بود و نگاهش میکرد- برگشت: راستی... گفته بود احساس تشنگی میکنه!
انگشت اشاره ش رو به سمت لیوان آب گرفت: خداحافظ!
و با سرعت از خونه خارج شد: لعنتی!!!
****************************************************
با بسته شدن در تازه به خودش اومد؛ اونقدر تعجب کرده بود که حتی نتونست کلمه ای بگه! نگاه گیجش رو بین لیوان آب و در اتاق خوابش چرخوند...
لیوان رو با دستای لرزونش برداشت و با قدم های سست به سمت اتاق خواب رفت....
-: جان....؟
جاناتان روی تخت نشسته بود با دیدنش سریع از رو تخت بلند شد و اونو محکم توی آغوشش کشید؛ سرش رو بین موهای بلوندش فرو کرد و عمیق بوییدش...
دستش شل شد و لیوان آب روی زمین افتاد؛ صدای شکستن لیوان سرامیکی توی فضای اتاق پخش شد...
بغضی که توی گلوش بازی میکرد رو فرو داد: اون پسر... دیویس میلر! همونیه که دوسش داری مگه نه؟؟ همونیه که بخاطرش منو ول کردی؟!
حرفاشو میشنید اما متوجهش نمیشد؛ تنها چیزی که توی اون لحظه سعی در فهمیدنش داشت این بود که چرا از بغل کردن دختری که دیوانه وار دوسش داشت هیچ حسی بهش دست نداده بود و همینم عصبیش میکرد...
مشت های گره شده اش رو به سین.ه ی جان میکوبید؛ فریاد زد: د لعنتی یه چیزی بگو! انقدر وقیحی که این وقت شب اومدی خونه م؟ اونم بعدازینکه اونطور منو ول کردی؟؟؟ تو.....
با قرار گرفتن لبای سرد جان روی لبش صداش خفه شد...؛ سعی کرد پسش بزنه اما اون قویتر بود...
بعد از چند دقیقه رهاش کرد و چند قدم به عقب برداشت؛ نگاهش کلافه بود و مدام دستش رو توی موهای کوتاه خرماییش فرو میبرد...
-: تو... رز! تو خیلی زیبایی.... هیکل س*ک*س*ی و جذابی داری! چرا بو.سیدنت حتی یک هزارم اون حسی رو بهم نمیده وقتی که اون مرد فقط کنارم ایستاده و نفس میکشه؟؟؟
اشک از چشمای درشتش سرازیر شد؛ دستش رو مشت کرد و فریاد زد: گمشو عوضیییییییییی! فقط از جلوی چشمام گمشو[از جلوی چشمام خفه شو=)) ] و دیگه هیچوقت! هیییییچوقت حضور نکبتتو وارد زندگی لعنتیم نکن!!!!!!
****************************************************
-: گفتم تاوان اینو میدی!
نگاهش رو بین اعضای صورتش چرخوند و شروع به خندیدن کرد: من! جاناتان سمیپسون! ساعت 4:23' معشوقه م رو کشتم!!!!!
حالت چهره ش خیلی سریع تغییر کرد روبه روی آینه ایستاد و با تهدید انگشتش رو جلوی تصویرش توی آینه گرفت
-: تو! اونو کشتی؟؟؟
با صدای لرزونش جواب خودش رو داد: تو رزالین رو کشتی!
فریاد زد: این تویی که باعث این اتفاقات شدی!!!!!!!!! تو! توی لعنتی گفتی دیگه برنمیگردی!!!!!! اما توووووو!!!! دوباره سایه ی نحستو روی زندگیم انداختی!!!! اومدی دوباره عذابم بدی! بخاطر توی لعنتییییییی! توی عوضی! حتی خانواده م ترکم کردن! منو توی اون تیمارستان لعنتی ول کردن و رفتن! بخاطر تو!!!!
پشت سرهم و کوتاه نفس میکشید؛
تصویر توی آینه، غمگین نگاهش کرد: از اینجا برو... برو و منو با رزالین تنها بذار...
****************************************************
اشک از چشمای درشتش سرازیر شد؛ دستش رو مشت کرد و فریاد زد: گمشوعوضیییییییییی! فقط از جلوی چشمام گمشو و دیگه هیچوقت! هیییییچوقت حضور نکبتتو وارد زندگی لعنتیم نکن!!!!!!
چند لحظه مات نگاهش کرد؛ تصویر مرگ رزالین جلوی چشمش رژه میرفت؛ وقتی که بزرگترین تکه ی لیوان شکسته رو توی گردنش فرو میبرد و پاشیده شدن خون گرمش به صورت و لباسش ....« از اینجا برو... برو و منو با رزالین تنها بذار...»
با صدای دو رگه ای که متعلق به خودش نبود غرید: اگه تو بمیری اون لعنتی هم دست از سرم بر میداره! آره...
با وحشت چند قدم به عقب برداشت؛ قبل از اینکه بتونه از اتاق خارج بشه جان بزرگترین قطعه ی لیوان سرامیکی شکسته رو توی گردنش فرو کرد...؛ دست آزادش رو روی دهانش گذاشت تا صدای جیغ های احتمالیش رو خفه کنه!
جسم بی جونش رو روی زمین رها کرد... به سمت آینه رفت و خونی که به صورتش پاشیده بود رو با پشت دست پاک کرد
وحشیانه شروع به خندیدن کرد: من! جاناتان سمیپسون! ساعت 4:23' معشوقه م رو کشتم!!!!!
****************************************************
انگشت اشاره ش رو به سمت لیوان آب گرفت: خداحافظ!
و با سرعت از خونه خارج شد: لعنتی!!!
پشت در ایستاد و به در بسته خیره شد؛ چندبار پشت سر هم کف دستش رو به پیشونیش کوبید: احمق! احمققققق! تو حتی نمیتونی بهش بگی ازش خوشت میاد!
رو به روی در بسته روی زمین نشست؛ نمیتونست جان رو همونجا با اون حالش رها کنه! زیرلب زمزمه کرد: لعنت به تو دیویس! چرا آوردیش اینجا؟؟؟
نفسش رو با شدت بیرون داد؛ تصمیم گرفت چند ساعت دیگه اونجا بمونه و وقتی هوا روشن شد در بزنه تا حال جان رو بپرسه! توی اون لحظه این تنها فکری بود که به ذهنش رسید!
زمان به کندی براش میگذشت موبایلش رو درآورد تا حداقل مشغول شدن با اون بتونه منتظر موندن رو براش آسون تر کنه!
صفحه ی موبایل رو روشن کرد... "4:23' " هنوز رمز رو وارد نکرده بود که در با شدت باز شد...
نگاه متعجبش به سمت چهری خونی و خشن جاناتان چرخید؛ با وحشت از سرجاش بلند شد و به سمتش رفت: جان... چه بلایی سر صورتت اومده؟!
یقه ی دیویس رو بین دستای سرخ از خونش گرفت و همزمان اونو به عقب هل داد...
اخم غلیظی که ناشی از درد کمرش بود بین ابروهای پهنش رو چین انداخت با این حال ناله نکرد!
-:اون عوضی عاشق توی آشغال بود!
در حالی که سعی میکرد فاصله ش رو با جاناتان بیشتر کنه...
-: چه مرگت شده جان؟!
فشار دستش رو دور یقه ی دیویس بیشتر کرد فریاد زد: اون عوضی رزالین رو کشت!
حتی برای رها کردن خودش از دست جاناتان تلاش هم نمیکرد! فقط سعی میکرد اونو دور کنه تا راحت تر بتونه چهره ش که بخاطر خشم زیادش از همیشه جذاب تر شده بود رو ببینه!!![همچین احمقایی هم پیدا میشه!]
-: اون عوضی باید تاوان اینو بده!
درحالی که از همه ی وزن بدنش برای ثابت نگه داشتن دیویس استفاده میکرد دست راستش رو به گردنش فشار میداد...
****************************************************
جسم بی جونش رو روی زمین رها کرد... به سمت آینه رفت و خونی که به صورتش پاشیده بود رو با پشت دست پاک کرد
وحشیانه شروع به خندیدن کرد: من! جاناتان سمیپسون! ساعت 4:23' معشوقه م رو کشتم!!!!!
-: گفتم تاوان اینو میدی!
-: تو! اونو کشتی؟؟؟
-: تو رزالین رو کشتی!
بی اختیار شروع به خندیدن کرد: من... جاناتان سیمپسون! یه دوقطبی بدبختم!
ایستاد و با تاسف به تصویر خودش که هنوز هم درحال قهقهه زدن بود نگاه کرد: من! جاناتان سیمپسون! ساعت 4:23' معشوقه م رو توی خونه ش کشتم!
روی زمین زانو زد؛ باقیمانده ی لیوان شکسته توی زانوش فرو رفت اما دردش رو حس نمیکرد... اشکهای گرمش روی گونه ش خزید: و من! جاناتان سیمپسون! ساعت 4:23' معشوقه م رو توی حیاط خونه ی دوست دخترم کشتم!




نقد کلی از نظر یکتا:
به نظرم چیزی ک بیشتر از همه تو چشم میومد موضوع داستانه...موضوع جدیدو جالبیه و کلیشه ای نیست...واقعا داستان گیراییه در واقع باید بگم خواننده رو وادار به ادامه دادن میکنه ک خوبه...به طورکلی نویسنده قلم تحسین برانگیزی داره...خب یه جاهایی تکرار واقعا زیاد بود مثل همین که من ساعت 4:23..."خیلی تکرار شده بود....توصیفات هم به نظرم کم بود...زیاد به جزءیات نپرداخته بود....به نظر میرسید ک داستان طولانیه ولی در واقع همونطور ک گفتم خیلی از جاها تکرار شده بود ینی داستان خیلی هم طولانی نبود...ای کاش اطلاعات بیشتری در اختیار خواننده قرار میداد...اما به طور کلی داستان بسیار جذابی بود و من برای نویسنده خوبش آرزوی موفقیت میکنم...




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: your mind is mine(!)،