تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان The goddess of darkness
تاریخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 10:54 | نویسنده : Mary
درود به همگی...

چطورین؟ با امتحانا خوش میگذره...؟ با یه نقد دیگه اومدم

نویسنده ش خودش درخواست نقد داده...
داستان خوبیه حتما بخونینش...


نقد و نظر هم یادتون نره...


سرش را بلند کرد واولین چیزی که توانستم ببینم حلقه ی اشکهایی بود که سیاهی شب چشمانش را نمدار کرده بود(اگه منظور تو این جمله چشمهای سیاه هستش باید نوشته میشد سیاهی شبه چشمانش..اینطوری که نوشته شده خود من کلی فکر کردم تا فهمیدم چه خبره..مریم* ).اهی که در گلویم خفه شد برشدت بغضم افزود وباعث شد چشمانم را لحظه ای ببندم و دندان هایم را بروی هم فشار دهم...باز وقتی چشمانم را باز کردم در همان سیاهی مرطوب غرق شدم(سیاهی مرطوب تشبیه قشنگی بود خوشم اومد مریم*)...وچقدر لذت بخش بود این غرق شدن های گاه و بی گاه...صدای لرزانش تمام تنم را به لرزه انداخت:

-اخه چرا ؟

بی هیچ حرفی قدمی به عقب گذاشتم("برداشتم" فکر کنم بهتر باشه ...مریم*) و حرف دلم و واقعیت را گفتم:

-چون خود خواهم...

اولین قطره اشکش چکید و بروی اتش قلبم فرود امد و داغش را تازه تر کرد(قطره ی اشک روی اتش افتاده باید سردش میکرد ..تشبیه خوبی نبود متاسفانه کاملا بی ربط بود..مریم* ).دستانم را مشت کردم و بالا اوردم...حلقه ی درون انگشتم را در اوردم وبا تمام بی رحمی که در وجودم بود به چشمانش زل زدم و گفتم:

-بهتره دیگه همو نبینیم...من...

حلقه را به سینه اش کوبیدم...با صدای زمین خوردنش درونم در هم شکست.سرش را زیر انداخته بود ولی صدای قطرات اشکش بروی زمین از هر صدایی برایم بلندتر بود.با صدای هر قطره اشک زانوهایم بیشتر سست میشد.دستش را روی زمین کشید وحلقه را برداشت.اولین قطره باران صدای زمین خوردن اشکهایش را خفه کرد.به شانه های افتاده اش که روزی تنها سرپناهم بود با حسرت نگاه کردم و گفتم:

-دیگه دوستت ندارم...

و گفتن همین یک جمله چقدر سخت بود...چقدر ظالمانه اس روبروی تمام زندگیت بایستی و بگویی برایت بی ارزش است...چقدر سخت است قامت خمیده اش را ببینی که روی زمین زانو زده و تنها کاری که از دستت بربیاید خفه کردن بغضت باشد...چقدر ظالمانه اس که اب شدن تنها کست را در زیر باران ببینی و التماس هایش را بشنوی ولی مجبور باشی با بی رحمی از کنارش عبور کنی و بروی...چقدر سخت و ظالمانه اس(اب شدن زیر باران تشبیه خیلی قشنگی بود..مریم*)...این شاید تنها چیزی بود که در ان لحظه از هر چیزی بیشتر درکش میکردم...باز صدای مردانه و لرزانش لرزه بر تنم انداخت:

-خواهش میکنم...بدون تو...نمیتونم..!

هنوز سرش پایین بود و به حلقه درون دستانش نگاه میکرد.سعی کردم ثابت راه بروم گرچه باران وخیسی زمین مانع از دیدن ناتوانی ام میشد.ازکنارش گذشتم ولی قبل از اینکه قدمی جلوتر بگذارم با دستانی نیرومند به عقب برگشتم...و حالا در سیاهی چشمانش خشمی بود که ارزو میکردم بیشتر شود تا شاید نیاز به خالی کردنش پیدا کند ومن تنها فرد نزدیکش باشم...همینطور هم شد...وقتی سوزش سیلی اش را روی گونه ام احساس کردم نیمه لبخندی از رضایت روی لبم نقش بست.سرم را بالا گرفتم وگفتم:

-راضی شدی؟

با ناباوری خیره شد به چشمانم و نجوا مانند گفت:

-تو...تو...چرا اینقدر فرق کردی؟

فریاد کشید:

-تو که میدونی بدون تو نمیتونم...تو که میدونی تو زندگیم چه حکمی داری...چرا اینطوری بی رحمانه نگام میکنی و میگی دوستم نداری؟...تو که اینقدر ظالم نبودی..!

دستم را بروی گونه ام که دردش برایم دوست داشتنی بود کشیدم و گفتم:

-ازت خسته شدم...دیگه بهت نیازی ندارم..!

و این اخرین خنجری بود که میتوانستم در قلبش فرو کنم...طوری که صدای شکستن قلبش را به وضوح شنیدم(خنجر وقتی تو قلب بره که نمیشکنه بنابراین برای اینکه این دو تشبیه از هم جدا بشن نباید از " طوریکه" استفاده میشد چون این واژه شکستن رو به خنجر خوردن ربط میداد..مریم*)...حرکت دستش را دنبال کردم که در اخر قلبش را در مشت فشرد و زیر لب گفت:

-درد میکنه..!

اما کسی نبود که  درد قلب من را بفهمد...اتش درونم را حس کند...و خرد شدن وجودم را ببیند..! مسلما نبود...و این جزای کاری بود که با این مرد کردم.

خودش قدمی عقب گذاشت وگفت:

-پس برو...ولی اینو بدون...پشیمون میشی...روزی هزار بار اشک میریزی و تاسف میخوری ولی من...اینبار منم که دورت میندازم..!

و در ان لحظه تنها چیزی که توانستم ببینم قدم های نا متعادلش در دل تاریکی شب بود که از من دور میشد...کاش میدانست که قبل از اینکه به اینجا بیایم پشیمان بودم...کاش میدانست روز هایی که هزار بار اشک بریزم و حسرت بخورم خیلی وقت است شروع شده...کاش میدانست...کاش...

***

Flash back...

 

مثل هر روز با شوق و ذوق بطرف مزرعه مادر بزرگ دویدم تا سبزی های مادرم را بگیرم...مادری که هیچوقت در حقم مادری نکرد...قدم هایم را اهسته کردم...مادر بزرگ از سروصدا خوشش نمی امد چون باعث میشد مرغ و خروس هایش بترسند...به در مزرعه که رسیدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد جو عجیب انجا بود...نه از سروصدای مرغ و خروس ها خبری بود نه از شیهه اسب ها و دوشیدن شیر گاوها...تنها یک اتومبیل که تا بحال در روستا ندیده بودم  درون ان سکوت خودنمایی میکرد.بی صدا تر از قبل وارد شدم و از پنجره ی کلبه درون مزرعه سرک کشیدم و اولین چیزی که باعث شد مردمک های چشمانم ثابت بماند پسرکی بود که گوشه ای کز کرده بود و به پنجره نگاه میکرد...با دیدن من حتی ذره ای از جایش تکان نخورد تنها چشمانش را چرخاند و به جای دیگری خیره شد.نگاهش را دنبال کردم و به مرد و زنی رسیدم که با ظاهری اراسته روبروی مادر بزرگ نشسته بودند و باعث اخم او بودند.از پنجره کمی فاصله گرفتم و در حالی که زانو هایم را بغل کرده بودم تکیه به دیوار نشستم و منتظر اتمام بحثشان ماندم...وقتی به خودم امدم که در کلبه مادر بزرگ باز شد و همه جز ان پسر خارج شدند.

صدای زن به راحتی قابل شنیدن بود:

-مادر...خواهش میکنم مواظبش باشید.

پوزخند مادر بزرگ از چشمانم دور نماند:

-بهتره زیاد طولش ندید...این پسر نیاز به پدر و مادر داره..!

و بعد بدون اینکه دیگر نگاهی نثار ان دو کند برگشت که داخل برود وتازه ان موقع بود که متوجه حضور من شد.اخم هایش را در هم کشید و به من نزدیک شد و گفت:

-چی میخوای؟

من که برای اولین بار بود مادر بزرگ را عصبی و ناراحت میدیدم بزور اب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-سبزی...

حالت مهربان قبلش برگشت ولی هنوز هم صدایش خش دار بود:

-اماده اس...دنبالم بیا..!

دنبالش وارد کلبه شدم.خبری از پسر نبود.از گوشه ای سبزی ها را برداشت و به دستم داد وگفت:

-امروز عصر بیا...صبح نتونستم به حیوونا برسم!

سری تکان دادم و با خوشحالی گفتم:

-چشم مادر بزرگ!

مزرعه مادر بزرگ تنها جایی بود که در ان احساس ارامش میکردم...جایی که هیچ خبری از غرغر های مادر نبود و مادر بزرگ خالصانه به دیگران محبت میکرد...

وارد خانه که شدم باز هم سرزنش ها و دعواهای مادرم به استقبالم امد.بی توجه سبزی ها را روی میز گذاشتم وبه اتاقم پناه بردم.

بعد از نهار تا عصر در اتاقک حقیر ته خانه ماندم و بیرون نیامدم...ان انباری اتاق من بود.اتاقی که بعضی وقتها از ترس موشها و سوسک هایش روی کاناپه کهنه نشیمن میخوابیدم...

عصر بی سروصدا از خانه خارج شدم.شاید برای بقیه عجیب باشد ولی مادر من اگر شب هم به خانه برنمیگشتم برایش مهم نبود...به مزرعه که رسیدم باز هم ان پسر فکر و ذهن و چشمانم را بسمت خود کشید...گوشه ای نشسته بود و به قفس خرگوش ها خیره بود...با صدای مادر بزرگ ذهن هردویمان منحرف شد و چشمانمان بسمت او چرخید:

-اومدی سونگهوا..؟

با لبخند نزدیکش شدم و گفتم:

-سلام مادر بزرگ...دیر کردم؟!

سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:

-نه دخترم به موقع اومدی...

به پسر اشاره کرد و ادامه داد:

-جونگمین...بیا اینجا...

جونگمین با قدم های اهسته و بی میل به جمع ما پیوست...مادر بزرگ به من اشاره کرد و گفت:

-این سونگهواست...از این به بعد میتونی وقتتو باهاش بگذرونی...میدونم مزرعه حوصله ات را سر میبره...اینجوری کمی از وقتت پر میشه..!دوست خوبیه!

دستش را روی شانه ام گذاشت و ادامه داد:

-یکم غد وغرغرو هست ولی مهربونه...باهم خوب باشین.

از ما دور شد.چشمانم را از مسیر رفتن مادر بزرگ گرفتم و به جونگمین دوختم...بی هیچ احساسی سر تا پایم را کاوید و در اخر پوزخندی چاشنی چهره ی بی احساسش کرد... با تنه ای از کنارم گذشت و مرا مات و مبهوت حرکت غیر عادیش گذاشت...


نقد کلی :


در کل تشبیهات و قلم خوبی داره نویسنده اما گاهی تشبیه ها خیلی بچه گانه و بی مورد میشه..گاهی یه چیز کوچیک که سروتهشو رو ماهرانه میشه با دوتا جمله هم اورد دوتا پاراگراف براش نوشته شده...توصیف و تشبیه خوب اونیه که در عین کم بودن بهترین حس رو به خواننده القا کنه..وقتی توصیفات بیش از حد مجاز کش پیدا میکنه داستان کسل کننده میشه..که البته این موضوع خیلی توی قلم نویسنده صدق نمیکرد ولی بعضی جاها هجوش زیاد بود...از نظر موضوع و بیان به نظرم خوب و نرمال بود..خیلی موضوع گیرایی نداشت اما کلاسیک یا از مد افتاده هم نبود یه تم معمولی و گیرا داشت...اتفاق خاصی توی پارت اول نیوفتاد ولی با این حال باعث میشه خواننده بخواد و ترغیب بشه پارتای بعدو بخونه...

من ایراد دیگه ای توی داستان نمیبینم..اگه شماها میبینید، سرآپا گوشیم حتما بهمون بگین...




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: The goddess of darkness،