تبلیغات
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites! ✒ Korean Stories Critics ✒ - نقد داستان mirage mansion
تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 23:53 | نویسنده : Mary

درود به همگی..با نقد یه داستان جدید اومدم...
امیدوارم خوشتون بیاد...
برید بخونید..منتظر نقد شما هستم






نه قدرت گریه کردن و غصه خوردن رو داشتم و نه هیچ گونه اعتراض دیگه ای به مرگ عزیز دلم...هنوز گیج بودم،گیج از دست دادنش...
آخرین مکالمم رو با کیم جین هون زمانی که داشت به استقبال مرگ می رفت به خاطر آوردم :
_ هیون جونگ...
_ بگو...
_ فکر می..میکنی بتونی مواظب برادر کوچیکترت باشی؟دلم براش شور میزنه!میدونم که از تو حرف شنوی داره...حواست بهش باشه...نمیخوام کوچکترین خطری تو این دنیا تهدیدش کنه...خب؟
_ باشه...
_ نه...به من قول بده...
نگاه دلگیرمو به چشمای بیمارش دادم
_ فکر میکنی فقط خاطرش برا تو عزیزه؟نه خیر...نمیگفتی هم من مواظبش بودم...
فک میکنم حتی بهتر از تو میتونم مواظبش باشم...
دیگه صدای جین هون پر بغض شده بود :
_ من مقصر اون حادثه نبودم...
_ به من ربطی نداره...تو نتونستی جلوشو بگیری!نخواستی جلوشون بایستی...چرا؟چون میترسیدی...آره،تو میترسیدی!
_ کیم هیون جونگ!
نفسمو با حرص دادم بیرون!
_ هیون جونگ!این جوری نباش!اشتباه منو به پای هیونگ جون ننویس!
احساس می کردم قلبمو گذاشتن لای منگنه و دارن فشارش میدن...جین هون داشت اشتباهشو هنوزم که هنوزه داشت تکرار میکرد...تا آخرین لحظه ی زندگیش هم متوجه اشتباهش نشد...پوزخند زدم، این جمله از ته دلم روی زبونم اومد :
_ تا آخرین لحظه ی زندگیت ابله بودی...از به دنیا اومدنت پشیمون نیستی؟
_ هیو...
این دفعه دلم فریاد زد :
_ لعنتی!لعنت به تو...زندگی منو سه نفر دیگه رو خراب کردی...با این حال ازت متنفر نبودم...فقط ازت عشق خواستم...محبت خواستم...اما تو چیکار کردی؟تو زندگی هممونو خراب کردی...
  اکو صدای بغض آلودم تو فضای اتاق می پیچید...آخرین تیر زهرآلود نگاهمو به سمتش پرتاب کردم و با یه جمله ی کلیشه ای به حرفای دلم پایان دادم :
_ ازت متنفرم کیم جین هون...برو به جهن...
صدای بوق های ممتد دستگاه نذاشت حرفمو کامل کنم...مرد؟ با دیدن خط صاف روی دستگاه لبخند گل و گشادی بی اراده رو لبم نشست...اون لبخند به قهقهه های عصبی تبدیل شد و قهقهه های عصبیم هم به داد و فریاد...از بقیش چیزی یادم نمیاد چون بهم آرامبخش تزریق کردن و خوابم برد...مرگ جین هون مرگ عقده های بچگیم و مرگ نفرتم از ماهیت خودم و زندگیم بود...
اما الان...فقط گیجم...مات درب های شیشه ای اتاق عمل و آرم ورود ممنوع شدم اما غرق افکار دیوانه کننده...در ها باز شد...تخت چرخداری که یه نفر روش بود از کنارم رد شد...شاید یه بیمار...شاید یه جنازه...پرستار هدایت کننده تخت بهم تنه زد
_ از سر راه برو کنار...
جنازه؟...هیونگ جون؟
تازه به خودم اومدم...دویدم سمت تخت و متوقفش کردم...
ملافه ی سفید کنار زده شد...چهره ی رنگ پریده و معصوم هیونگ جون قلبمو به درد آورد...دستمو سمت صورتش بردم...اما قبل از اینکه دستم به صورت برادرم برسه پرستار ملافه رو روی جسد کشید و تخت روان رو از اون جا دور کرد...
به زانو افتادم...با کف هر دو دستم به سرامیکای سرد بیمارستان تکیه دادم تا مانع از افتادن پیکرم رو زمین بشم...یه قطره اشک رو صورتم چکید!چونم میلرزید،رو زمین سرد بیمارستان نشستم و زانو هامو بغل گرفتم...چونمو به سر زانوم تکیه دادم و هق هق به حال خود تنهام گریه کردم
*******************************
تک رز سفیدمو روی مزار هیونگ جون قرار دادم... بلند شدم...بدون تکیه به کسی و حتی دست هام...تاریخ تولد و وفات روی سنگ قبر حک شده توجهمو جلب کرد...
تاریخ تولد : 1987/8/3
تاریخ وفات : 2010/7/4
4 جولای!؟4 جولای آشنا به نظر می رسید...خیلی آشنا...
سرمایی ناگهانی زیر پوستم دوید...احساس میکردم الان برای نفس کشیدن اکسیژن کم میارم...آنجل...!
دستمو مشت کردم...رومو کرد سمت بادیگارد هام که پشت سرم بودن:
_ برمیگردیم خونه...
*********************
ماشین جلوی در عمارت کیم جین هون متوقف شد...با تک زنگ من در دولنگه ی عمارت باز شد...با ورود به خونه خنکی باد اسپیلت ها از التهاب صورتم کم کرد...
_ هیونگ جوننننننننننننن!هیو...
فریادمو خوردم...چقدر عادت به نبود هیونگ جون برام سخت بود...چه بد وابسته ی برادرم شده بودم...اگه هیونگ جون بود الان دستاشو دور گردنم حلقه میکرد و زورکی یه ماچ از لپم میگرفت...بعد از اخ و تف من هیونگ جون با مهربونی کت و کیفمو می برد تو اتاقش و با کمک خدمتکارا میز غذا رو میچید...
راه اتاقمو به سمت طبقه دوم طی کردم...از اتاق خودم ولی رد شدم...مقصدم اتاق هیونگ جون بود...
عطر همیشگی هیونگ جون تو هوا پیچیده بود...کتمو از تنم در آوردم و به گوشه ای پرت کردم...خودمو روی تخت رها کردم...اینجا هم همون بو...رو تختی تو دستم مچاله شد...سرمو سمت راست جایی که پاتختی قرار داشت چرخوندم...2 قاب عکس روی پاتختی جا گرفته بودن!قاب عکس اول عکسی از هیونگ جون و من رو نمایان میکرد که یادآور خاطرات خوش روز فارغ التحصیلی هیونگ جون بود...اما قاب عکس دوم...آنجل!دختری که روز تولدش با روز وفات معشوقش یکی شد!


رو تخت هیونگ جون نشسته بودم و خاطراتش مرهم دل شکسته و تنهام بود...نمیدونستم چرا تصویرش از جلوی چشمام کنار نمیرفت...به دیوار رو برو تکیه داده بود و انگار منتظر چیزی بود...!نگاه مغموم و سرگردونش رو به من دوخته بود...از رو تخت بلند شدم...از دیوار جدا شد و سمت درب اتاق رفت...نیمه ی راهش سرش و برگردوند و نگاهی به من انداخت!سپس با دست اشاره کرد که دنبالش برم...
از اتاق سمت راهرو...از راهرو سمت پله ها...از پله ها سمت درب سالن...ضربان قلبم اونقدر تند میزد که تنفسمو سخت کرده بود...این هیونگ جون بود که...هیونگ جون جلوی در ایستاد و با یه لبخند شیطون از در رد شد...جلوی در ایستادم و بهش خیره شدم...اینجا چه اتفاقی داره میوفته؟در و باز کردم و همونطور که سمت باغ می رفتم داد کشیدم : هیونگ جونننننننننن!
نگاه های پر از ترحم نگهبانا برام مهم نبود...مهم این بود که من داشتم میدیدمش!چه تو توهم چه تو واقعیت برام مهم نبود...دلم براش تنگ شده بود...دلم منو هدایت کرد سمت انتهای باغ...پشت عمارت...هیونگ جون روی تاب آویزون شده از درخت نشسته بود و داشت تاب میخورد...خندیدم...مثل بچگی هامون!با ذوق بهش گفتم :
_ دیدی؟دیدی پیدات کردم؟
هیونگ جون اما چهرش افسرده بود...از نگاه ملتمسانه ای که بهم انداخت قلبم به لرزه افتاد...اونقدر تاب خورد تا کم کم از دیدم  محو شد...ولی من هنوزم تکون خوردن تاب و میدیدم...
نشستم رو زمین و زانو هامو بغل گرفتم...سرمو به تنه ی درخت تکیه دادم وبا بغض گفتم : خو چرا رفتی؟هیونگ جون...نرو!برگرد!من از تنهایی می ترسم!عمارت خیلی بزرگ و سوت و کوره!تاب از حرکت متوقف شد...اما من تکونش میدادم و میخندیدم...از بچگی هر چی نداشتم و برا خودم تصور میکردم...مثلا تصور میکردم مادرم هنوز زندست و باهاش حرف میزدم...قبل از خوابیدن،غذا خوردن،مسواک زدن،مرتب کردن اتاقم!اول جواب غرغرای همیشگی مادر خیالیمو میدادم...از اونجایی که زیادی تو خیالاتم سیر میکردم همه بچه های مدرسمون فکر میکردن مادرم زندست...حالا هم تصور میکنم هیونگ جون روی تاب نشسته و هنوز داره تاب میخوره...با صدای خش دارم با هیونگ جون خیالی حرف میزدم:
_ هیونگ جون...یادته؟وقتی بچه بودی مینشستی روی این تاب و من هلت میدادم...خیلی آروم...اما تو تندتر میخواستی!وقتی یه بار تندتر هلت دادم و افتادی زمین،جین هون...
مکث کردم
_ اون مثلا پدر منو کتک زد،تو هم گریه میکردی!اونموقع بهت میگفت دهنتو ببندی!بعد از اونم دیگه ازم نخواستی تند هلت بدم!یادته؟
نمیدونم چقدر اونجا مست خاطرات بودم...اما زمانی که به خودم اومدم هوا تاریک شده بود و باغ بزرگ برای من ترسناک...با عجله سمت ساختمان عمارت راه افتادم!
حالا که تنها شده بودم کوچکترین صدایی منو آزار میداد...کوچکترین حرکتی تو اتاق توجهمو جلب میکرد و موهای تنمو سیخ! مثلا اومده بودم بخوابم اما با وجود خستگی زیادم هنوزم خوابم نمیبرد...رو تخت غلت زدمو برگشتم سمت در شیشه ای تراس...هیونگ جون!پشت در بود...صورتشو به شیشه تراس چسبونده بود...چشماش قرمز شده بود...با التماس نگاهم میکرد...دیگه داشت منو میترسوند...پتوم رو دور خودم پیچیدم و از اتاقم راه افتادم سمت اتاق سینما!برخلاف همیشه همه ی چراغ ها رو باز کردم...پنجره ها رو هم بستم و پرده ها رو هم کشیدم!یه فیلم خوب و رمانتیک پیدا کردم و گذاشتم تو دستگاه!چند دقیقه از فیلم گذاشت...ولی من هنوز نتونسته بودم حواسمو معطوفش کنم!هنوز افکارم هول هیونگ جون میچرخید...نگاهم به دیوار سنگ شده ی پشت سینمای خانگی افتاد!هیونگ جون بهش تکیه داده بود...مات شده بودم!هنوزم ناراحت و پریشون بود...به گریه افتادم!دوباره!برای یه مرد...زیاد نیست؟
_ ولم کن دیگه! دست از سرم بردار!اینقدر منو نترسون!
با هق هق به تصویر هیونگ جون که از پشت پرده ی اشک در حال محو شدن بود خیره شدم،زمزمه کردم : اینقدر منو عذاب نده...
**********************************
روی یکی از مبل های سالن پذیرایی عمارت نشسته بودم!در سالن باز شد و هیونگ جون با همون قیافه زار و پریشون وارد سالن شد...اومد مقابلم نشست!اشکهاش سرازیر شد...
_ داداشی...
دستشو رو صورتم کشید...
_ منو ببخش که اینقدر عذابت میدم
سرشو گذاشت رو پاهام...انگار لال شده بودم،هر بار تلاش میکردم چیزی بگم لبام از هم باز نمی شد که نمی شد!
_ اونا نمیذارن من به آرامش برسم...خواهش میکنم!خواهش میکنم کمکم کن!
***************************
نفهمیدم کی خوابم برد،اما با طلوع خورشید و شروع یک روز جدید منم یه تصمیم جدید گرفتم...باید این عمارت رو برای مدتی ترک میکردم!هر چه سریعتر!خاطرات هیونگ جون جز عذاب و وحشت برای من چیزی نداشتن!یه ساک کوچیک پر از لباس برای خودم آماده کردم!میرفتم خونه یونگ سنگ!میگفتم از تنهایی و سکوت عمارت خسته شدم...حرفی هم نمیزدم یونگ سنگ کلا چیزی ازم نمی پرسید!همینشو می پسندیدم!اهل فضولی نبود کلا!روی کاناپه دراز کشیده بودم...تصمیم گرفتم همون لحظه به یونگ سنگ زنگ بزنم...رفتم تو پذیرایی تلفن بی سیم رو برداشتم و روی یکی از مبل ها نشستم...بعد از گرفتن شماره حین گوش دادن به آهنگ انتظار خوابمو مرور کردم...
صدای هیونگ جون تو گوشم پیچید :
_ اونا نمیذارن من به آرامش برسم...خواهش میکنم!خواهش میکنم کمکم کن
صورتم در هم رفت...یعنی چی؟این خواب یعنی چی؟
_ الو...الو...هیون جونگ پشت خطی؟
صدای یونگ سنگ از اون ور خط منو به خودم آورد :
_ الو...
_ بگو!کاری داشتی؟به کمکی نیاز داری؟
_ آ...نه!ببخشید مزاحمت شدم!بعدا باهات تماس میگیرم
_ باشه...پس خداحافظ
صدای بوق آزاد تلفن که توی گوشم پیچید فهمیدم یونگ سنگ تلفنو قطع کرده...
خودمو روی مبل رها کردم...شاید باید بیشتر راجبش فکر میکردم...

نقد کلی از نظر مریم*

توصیفات یه کم نا به جاس به جای اینکه رو بلند شدن و نشستن و دیدن و... تمرکز بشه باید روی احساسات کاراکترا زوم میشد..
شخصیت هیونگ جون خیلی لوسه یعنی با توجه به توصیفات هیون..هیونگ جون اصلا شباهتی به یه مرد نداره..

موضوع داستان متفاوت و از حالت کلیشه ای خارجه...

یه کم زیادی به شرح احساسات هیون به برادرش پروبال داده شده جوری که من تا اخرش منتظر بودم اینا گی باشن..مردا اینقد احساسی به قضایا نگاه نمیکنن..اونا نهایت سوگواریشون 5 روزه بعدش فقط وقتی اسم طرف بیاد ناراحت میشن اونم باز تاریخ مصرف داره وقتی یه مدت بگذره اونم از بین میره و فقط یاداوریش براشون احساس خوشایند داره..اینو متخصص رفتار شناسی که من باشم میگم..هیشکی اندازه ی بابای من بابابزرگمو دوست نداشت ولی وقتی مرد تقریبا روز سوم و چهارم دیگه ناراحت نبود و روال عادی گرفته بود...مردا اینطورین خیلی زود چیزا براشون عادی میشه پس خواهشا وقتی داستان مینویسین اونارو با احساسات دخترونه نشون ندین  چون خیلی دور از تصورن...
یه ایراد دیگه ای که قلم نویسنده داره اینه که جملات خیلی کوتاهن و خیلی زود تموم میشن..یعنی یه جورایی انگار نویسنده موقع نوشتن عجله داشته جملات کوتاه رو پشت هم تند تند تایپ کرده..سعی کنین یه کم به جملاتتون روح بدین..یه جمله نرمال برای یه داستان حداقل باید کمتر از 6 کلمه نباشه..
درکل من از داستان خوشم اومد اگه زیاد ایراد میگیرم حمل بر دشمنی و عقده ای بودن و این چیزا نذارین..من فقط دلم میخواد نقدم کامل باشه تا هم خود نویسنده وهم شماها بتونین موقع داستان نوشتن ازش استفاده کنین...اون دوست گرامی که گفتن کی به من گفته نویسندگیم خوبه..کسی به من نگفته منم ادعایی ندارم...اگر خوب نقد میکنم دلیل براین نیست که خودم نویسنده ی خوبیم..نقد میکنم چون یه جورایی ایراد گیریم خوبه و تیز بینم..میتونم ایرادارو ببینم..همین..لطفا متوهم نشین...
مایا جون سپاس بابت داستان خوبت...




طبقه بندی: تحلیل داستان های کاربران،
برچسب ها: mirage mansion،